خیلی ممنونم آقای c.r.y.
هرچی که از زندگی مشترک ما میگذره من هم بیشتر با تفاوت ها کنار میام و مدیریتش میکنم. اما بعضی کارهاشون و حرف هاشون رو نمیتونم فراموش کنم. یه جوری که انگار به رابطه ما زخم زده باشه و التیامش سخته. چاره چیه؟
میخوام برای رهایی خودم همه رو فراموش کنم و اصلا وقت و بی وقت به یادم نیارم.
متأسفانه این حس و حال روی رابطه من و همسرم هم گاهی تأثیر می ذاره. و عصبانیم میکنه و غرغروووو میشم. یه جوری ادامه ای این افکار تیشه به ریشه ی خود زدنه. از طرفی تغییر افکار تدریجیه و زمان بر.
اگر نخوام کمال گرایی کنم میگم خب نمیشه یه شبه درست بشی از قسمت آسونش شروع کن از یه تغییر کوچک.
شاید قدم اول نوشتن خاطرات منفی و واکاوی احساس و رفتارم باشه. ببینم واقعا چی منو ناراحت کرد و چه نیازی در من بود که برآورده نشد؟!
به نظر میرسه اگر احساسات منفی گذشته ام رو واکاوی نکنم تا مدت ها اونهارو به دوش بکشم. ازین به بعد سعی میکنم تاپیک رو به این سمت ببرم که در مسیر واکاوی احساساتم اگر به سوالی برخوردم اینجا بپرسم. یعنی یکم جزئی تر بشه.
در مورد مواظبت از نقش گفتید که هرکسی مایل هست تا نقشش رو ایفا کنه و دوست نداره اثرگذاریش رو از دست بده.
من چند موردی که خیلی برام ناراحت کننده بود ( وقتی باهاش مواجه شدم) رو بررسی کردم. متوجه شدم تو اکثر اونها مادرشوهرم رو میبینم درحالی از ایفای نقش خودش فراتر رفته و این برای من یه حس بدی داشته. از این که مادرشوهرم نقش من رو پوشش بده خوشم نمیاد. اینجا دوتا مسأله برای من پیش میاد که دوست دارم برام روشن بشه.
ـ آیا گاهی من خیلی حدومرز برای نزدیک شدن دیگران به سمت خودم تعیین میکنم؟ چرا و ریشه های این تمایل چیه؟
ـ آیا مادرشوهرم گاهی بیش از حد و بدون توجه به علائم راهنمایی و رانندگی( بازخورد های اولیه من) وارد محدوده ی من میشه ؟ حالا من چیکار کنم؟
توی پست بعدی سعی میکنم مثال بزنم.
سپاس








علاقه مندی ها (Bookmarks)