نقل قول نوشته اصلی توسط سحر بهاری نمایش پست ها
سلام

برای راهنمایی بهتر نیاز به اطلاعات بیشتری هست، درباره خانوادتون کم نوشتید. پس چند سؤال میپرسم لطفا پاسخ بدید...

۱. شرایط خانوادگی شما چطور بود یا هست؟ ( توضیح بدید )
۲. چرا از خانواده و جامعه احساس ترد شدگی داشتین؟
۳. چند خواهر و برادر هستید؟
۴. در حال حاضر با خانوادتون ارتباطی دارین؟

درباره ی دختر خانمی که نوشتید از خداوند طلب رحمت و مغفرت برای ایشان و سایر درگذشتان دارم...

اما شما باید
اطلاعات معنوی خودتون رو گسترش بدید که از دو نظر براتون حائز اهمیت هست؛
۱.
درک بهتر از فلسفه زندگی و مرگ
۲.
تقرب به خداوند و فاصله گرفتن از انزوا و افسردگی

← از طرفی
مراجعه ی حضوری در اسرع وقت به روانشناس بسیار کمک کننده هست.

مرگ تنها حذف جسمی از جهان نیست، انسان دو نوع مرگ رو تجربه میکنه (
مرگ جسم و مرگ قلب )
در مرگ جسمی رابطه ی روح و بدن گسسته میشه و فرد پایان زندگی جسمی خودش رو تجربه خواهد کرد. از این مرگ گریزی نیست ( تمامی جاندارن ) و دریچه ای جدید و تجربه ای نو برای بشر خواهد بود.
شما نمیدونید با پایان زندگی این خانم چه درهایی از رحمت خداوند به روشون باز شده که خداوند بسیار مهربان و بخشنده هست. پس اگر این تفکر رو داشته باشید و برای ایشان طلب رحمت بیشتر کنید نتها غمگین نمیشین بلکه آرامش قلبی پیدا میکنین که جایگاهش نزد پروردگار خوب و در آرامش مطلق هست بدون تن رنجور و مریض و بدون غم.

اما در مرگ قلب انسان از نظر
تعقل و انسانیت آنقدر افت میکنه که دچا مرگ قلبی میشه ...

همانگونه که خداوند در قرآن کریم درباره مرگ قلب فرمودند؛
قطعا تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمیتوانی کران را هنگامی که رو بر میگردانند و پشت میکنند فرا بخوانی .
پس مرگ قلب بسیار بد و ذلت بخش هست چرا که در این دنیا و در آخرت سبب ذلت و عذاب الهی خواهد شد. چه بسا بسیار زندگانی که در میان ما هستند اما دچار مرگ قلبی شدند...

از طرفی خداوند رحمتش بسیار گسترده هست و شامل مردگان و زندگان میشه ... برای شما هم زندگی به خواست خداوند در جریان هست و باز جای امید، تلاش و شروعی دوباره وجود داره. باید گام به گام پیش برید و اجازه ندید اندوه گذشته مانعی برای شادی های آینده باشن.

عذر می خوام دسترسیم به خاطر اشتراک قطع شده بود.

1.
از لحاظ خانوادگی در دوران کودکی و نوجوانی مشکلات فراوان داشتیم، پدرم ورشکست کرده بود و سختی های زیادی کشیدیم. در خانواده من تک فرزند هستم و هیچ رابطه فامیلی، دوست یا آشنا یا رفت و آمدی از ابتدا تا همین امروز نداشتیم. تقریبا ده سال پیش کار پدرم دوباره راه افتاد و وضعیت تغییر کرد منم دانشگاه رو رها کردم و زدم تو بازار. در ضمینه مالی مشکل یا دقدقه ای نداریم.

پدر و مادرم با توجه به سنشون برای خودشون خوش هستن و منم حالات روحیم رو بروز نمیدم کلا شناخت دقیقی از روحیات من ندارن و دوست ندارم مشکلاتم رو بندازم رو زندگی این و اون.


2.
سخته برام بگم ولی چون هویتم مشخص نیست راحت تر صحبت می کنم.
من وقتی از دانشگاه زدم بیرون و کارمندی می کردم همکاران و دوستان زیادی داشتم دوستانی که تقریبا شب و روزمون با هم بودیم دقیقا بعد از نقطه ای که تصمیم گرفتم زندگی رو از اون حالت در بیارم یک به یک بی دلیل خاصی ارتباط هاشون رو با من قطع کردن ازم فرار می کردن چند سال از این موضوع گذشته. من اخلاق بدی ندارم، مشکل کلامی ندارم خیلی وقت ها هم کمک حال خیلی هاشون بودم. اما تا صمیمی ترین هاشون تصمیم گرفتن با من قطع ارتباط کنن.

3.
تک فرزند هستم.

4.
ارتباط کلامی خوبی دارم یعنی جلوی اون ها روحیاتم رو بروز نمیدم. اما خوب کلا از بچگی تا امروز پیگر حال روحی من نبودن... حالت چطوره یا بپرسن چرا تو خودتی و... اعتقادشون این هست من از پس خودم برمیام. گاها شده ده روز سفری خطرناک تو بدترین جاده ها داشتم ولی دریغ از یه زنگ که بپرس سالم رسیدی... زنده ای مرده ای یا... این حالته.


من روزگار سخت زیادی رو گذروندم اما دکترم خودم بودم خودم خودم رو درمان می کردم اما الان صبح قبل از خواب و بعد از بیدار شدن آرزوی مرگ دارم... غصه من نه خونس نه ماشینه نه فلان فلانو فلان... من دیگه مثل قدیم نمی تونم برای خودم هدف سازی کنم هر کاری قدیم عاشقش بودم و بهم شور میداد الان برام هیچ حالتی ایجاد نمی کنه.

از صبح و نور خورشید متنفر شدم شبا تا 7 8 صبح میخوابم و 5 عصر بیدار می شم و زندگی آشغالم رو ادامه میدم. اگه فقط یه شب قرصی به نام نورتریپتیلین نخورم مغزم خاموش نمی شه به گریه می افتم و خوابم نمی بره.


حالا اصلا نمی دونم هدفم چیه فقط میدونم وقتی تایپ می کنم حداقل چند ساعتی آرامش می گیرم.

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط آویژه نمایش پست ها
دوستان این تاپیک ساختگی‌ست.
خیر عزیز، من چند روزی بخاطر اشتراک دسترسیم قطع شده بود.