سلام
من حال شمارو کاملا درک می کنم. منم توی این چند سال همیشه منتظر بودم که همسرم کارهای اشتباهشو جبران کنه و با یه کارهای خاصی از دل من دربیاره. ولی این هیچوقت محقق نشد. بزرگترین کاری که همسر من کرد این بود که با من پیش مشاور بیاد تازه اونم با تهدید من به جدایی.
می خوام بگم تو تنها نیستی. همسر منم بشدت توی این چند سال احساسات منو نادیده گرفته. اگه بخوام بشمارم طوماری از این دلشکستگی ها می تونم برات ردیف کنم. ولی این طومار به چه دردی می خوره؟؟؟؟
تجربه من توی این چند سال میگه که زندگی و شرایط یه شبه عوض نمیشه. اگه مشکلی توی زندگیمون هست با ناله و نفرین و افسردگی اصلا درست نمیشه. باید اقدام کرد. هیجکس هم به کمک ما نمیاد. این خودمون هستیم که باید دست روی زانوهامون بذاریم و بلند بشیم. خودمونو بتکونیم و یه فکر جدی به حال خودمون بکنیم.
من پیشنهادم به شما اینه که حتما پیش یه مشاور خوب برین. در اسرع وقت.

برای من اون فاصله ای که دو ماه پیش از همسرم گرفتم و تصمیم جدی که برای زندگیم گرفتم و البته مشاوره خیلی خوب بود. مشاور برای ما یه قوانینی تعیین کرد که هر دو تفریبا داریم رعایت می کنیم و این باعث شده مسائل پیش پا افتاده برامون اختلاف ایجاد نکنه. مسئله ای که شما می گین در رابطه با موضوعاتی مثل بهم خوردن برنامه تون با اومدن خانواده همسر، می تونه با گفتگو و رسیدن به توافق حل بشه. اگه خودتون به توافق برسین بهتر و اگه نرسیدین از مشاور کمک بخواین. مثلا قرار بذارین که تعطیلات تاسوعا وو عاشورا یه سال با خانواده ایشون باشین یه سال با خانواده شما.
منم مثل شما بعضی موارد رو قبلا به همسرم نمی گفتم تا مشکل و دعوا پیش نیاد و فقط خودخوری می کردم. ولی اخیرا چند مورد رو باهاش در میون گذاشتم. گفتگومون زیاد اصولی نبود و حتی به داد و فریاد هم کشید ولی من نتیجه ای رو که می خواستم گرفتم و همسرم هم دیگه در اون موارد حرفی نزد. ناامید نباش. کم کم روال زندگیتو تغییر بده و قوی باش. حرفاتو بطور صحیحی و در موقعیت مناسب به همسرت بگو و خواسته هاتو مطرح کن.

در این روزهای عزیز از خدا برای هممون آرامش می خوام.