
نوشته اصلی توسط
باران-پاییزی
سلام دوست عزیز. ممونم به خاطر نوشته به حقتون. این عزت نفس ندارم کاملا باهاتون موافقم. ببینید البته اینکه من از حقم گذشتم دلایل زیادی داره. یکی اینکه خب خانواده مخصوصا اوایل روالش این بود که دختر در اولیت اول نیس. یکیش این بود که خب من برای برادرای برگتر از حقم گذشتم به قول شما اما خب برای کوچیکترا من یه جورایی مادری کردم براشون. خواسته قلبیم بوده. گفتم من نپوشم اینا بپوشن، من نخورم اینا بخورن. چرا؟ چون خودم که به سن اونا بودم میدونستم نخوردن و نپوشیدن ینی چی و چقدر دردناکه.
راجع به مادرم هم باز درست فرمودید برعکس گذشته که بر خلاف شغل و تحصیلاتشون ناآگاه بودن الان صمیمانه من و دوس داره به نوعی. و من مدیون ایشون هستم چون خیلی هوام و دارن.
راجع به تحصیل هم بگم خدا میدونه چقدر دوس دارم ادامه تحصیل بدم ولی وقتی فشار رو من آورد، وقتی من تمرکز نداشتم و وقتی از لحاظ عصبی گرفتارم کرد دیگه ولش گرفتم فعلا. و باز درست فرمودید من اصلا تمرکز ندارم و با روانشناس که مکاتبه کردم گفتن عدم تمرکز نشونه اضطراب و استرسه و مادامی که تمرکز ندارم درس خوندن بی فایده س. همین حرف شما رو گفتن.
قعلا میخوام دنبال کار بگردم ببینم چی میشه. ممنونم برا وقتی که گذاشتین
علاقه مندی ها (Bookmarks)