دوستان من نتونستم بیام و پیگیری کنم سوالمو چون پدربزرگم فوت شده بود و حال خانواده هم خوب نبود من هنوزم اون مشکل و دارمرابطه ام با نامزدم خداروشکر خوبه منم خیلی دوستش دارم هر روز بعد از کارش به دیدنم میاد و با محبتای من خیلی بهم وابسته شده خودش میگه من خوشبختی و با تو تجربه کردم من خیلی سعی کردم جذبش کنم مثلا براش شالگردن بافتم که خیلی ذوق کرد و اینکه هر روز براش غداهای خوشمزه میپزم از نظر جنسی هم واسش کم نذاشتم اونم برام کم نذاشته از وقتی پدربزرگم فوت شد خونه ما(بابام چون پسر بزرگه اس) شد پر از مهمون
من یه خواهر شوهر مجرد دارم و یه برادر شوهر که دختر عموشو گرفته به غیر از همعروس و مادرشوهر بقیه خوبن...
راستش از شب مهریه برخورد خوبی از جاری یا هم عروسم ندیدم تو مراسم عقدم نه اومد برقصه و نه تبریک گفت اصلا محلم و نذاشت مراسم ختم پدربزرگمم به اصرار برادر شوهرم اومد ولی اصلا سمتم نیومد کلا مث گاو بیشعور میمونه
خلاصه اینکه از طرف مادر شوهر و جاری احترامی ندیدم کلا هیچ کدومشون نه زنگ میزنن نه سراغی میگیرن الان نزدیک سه ماهه عقد کردیم با همه این بیشعور بازی همعروسم به نامزدم گفتم اشکال نداره تو برو خونه داداشت و بیا ولی من نمیام
دارم دیوونه میشم رفتار گرم خانواده شوهر خواهرمو که با خواهرم میبینم افسرده میشم اونا نمیگن عروسمون مرده یا زنده اس☹ خواهش میکنم کمکم کنید

- - - Updated - - -

برای تکمیل اطلاعات هم بگم من کارشناسی ارشد دارم و فعلا بیکارم اما نامزدم کارمند یه اداره دولتی هست هم عروسم حوزه درس خونده و همین طور که گفتم دختر عموی نامزدمه عموی نامزدم که بابای جاریم میشه شب بله برون میخواست همه چیزو به هم بزنه مادر جاریم یعنی زن عموش هم توی عروسی دخترش(یعنی خواهرجاریم)بهم تیکه انداخت که به ارزوت رسیدی(یعنی ازدواج با نامزدم)از کل خانواده عموی نامزدم متنفرم