سلام آقای Quality عزیز بی نهایت ممنونم از همراهی شما و وقت و دلسوزی و حوصله ای که صرف راهنمایی من می کنید.
بله مسائلی که در بند های اول درباره بعد از طلاق گفتید دقیقا مواردی هس که بهش فکر کردم و همچین حسی دارم.
ممنونم از لطفی که نسبت به من ابراز کردید. امیدوارم تو این راه به کمک راهنمایی های شما و دوستان همونطور باشم که شما فرمودید.
دقیقا همونطور که شما گفتید بنظرم حل این مشکل مثه یه پروژه هست و یکباره حل نمیشه و کم کم از چندین جهت باید حلش کنم .که متاسفانه در این راه فقط پدرم کمی حاضره کمک کنه که ایشونم انتظار دارن با یک جلسه صحبت همه چی رفع بشه . اگه هم تنهایی اقدام کنم بازخورد خیلی بدی رو از طرف مادر همسرم و همسرم میبینم . همونطور که خونشون رفتم من با آژانس شب ساعت هشت رفتم که پدرشونم باشن تنها رفتم و این تنها رفتنمو مادر همسرم به بدترین شکل به روی من آورد و گف من بی کس و کار و بی خانواده و بی اصل و نصبم که این وقت شب تنها اومدم و دل منو واقعا شکوند و بدرد آورد.. گاهی واقعا احتیاج هس خانواده همراهت باشن تا آدما به خودشون اجازه توهین ندن.. یا به همین شکل وقتی برای دیدن شوهرم به آموزشگاهی که توش تدریس میکنه رفتم که در شهری هس که نیم ساعت با شهر ما فاصله داره خوب مجبور بودم ساعت رو به اتمام کارش برم و جلوی آموزشگاه منتظر باشم تا بیاد چون تماس که نمیتونستم باهاش داشته باشم .اونوقت شوهرم اینارو هم رفت به مادرش گف که فلانی شب تا اونجا اومده و مادرش به من گف دختری که اونوقت شب تا اونجا میره بدرد پسر من نمیخوره پسرمم نظزش همینه..
حالا من از دوستان یه سوالی دارم؟ وقتی شوهر من الان تو شهر خودمون جای خاصی مشغول بکار نیس که من برم در طول روز به دیدنش وقتی منو بلاک کرده و حاضر به صحبت با من نیس
وقتی فقط تا اونجایی که من اطلاع دارم دو روز تو هفته توی دو تا اموزشگاه در دو تا شهر مجاور شهر ما تدریس میکنه و ساعت هشت نه شب تعطیل میشه . من دیگه چه راه دیگه ای برای دیدن شوهرم و حرف زدن باهاش داشتم یا دارم که اینجوری محکوم میشم به دختر درستی نبودن که اونوقت شب رفته ؟ وقتی خانواده منو همراهی نمیکنه برای رفتن پیش شوهرم و صحبت باهاش من چه راه دیگه ای دارم که شوهرم و مادرش دو تایی درباره شخصیتم برداشت اشتباه نکنن ..
مردها معمولا انتظارشون اینه وقتی من تورو انتخاب کردم ازت توقع دارم همیشه پشتم باشی و از اقتدار من حمایت کنی برام بجنگی. ..گاهی حتی انتظار دارن به نا حق حمایت بشن ..
این جمله شما کاملا درسته و این حس اونقد در همسر من شدیده که اگر در موقعیتی من ازش حمایت هم بکنم باز نیمه خالی لیوانو میبینه و از نظرش حمایت من کم بوده یا اصلا حمایت منو چون اینجور که ایشون میخواست نبوده ندید میگیره..به طور مثال اون عیدی که اشاره کردم در پستای قبل روز اول عید خب با توجه به روحیه پرخاشگر مادرم وقتی مادرم گف اینو جایی نبرید که بهش بی احترامی شه و البته خیلی حرفای دیگه .. خب حقیقتش من اون لحظه تاره از حمام اومده بودم و دیدم اوضاع مناسب نیس تصمیم گرفتم سریغتر لباس پوشیده آماده شم که ازونجا بریم خونه ی پدر شوهرم این شد کع اون لحظه تا از اتاق بیام بیرون طول کشید و مادرم همینجوری حرفاشو ادامه داد اما خب وقتی اومدم بیرون رک به مادرم گفتم من هر جا که لازم باشه عید دیدنی خونه فامیلاشون میرم که مادرم گف اره برو که بازم توهین کنن بهت گفتم اگه کسی حرفی بزنه محترمانه جواب میدم دلیل نمیشه نرم ( این از نظر خودم رد کردن حرف مادرم و حمایت از شوهرم بود اما اون اینو ندید و بعدا فقط گف تو از ترس مادرت تو اتاق موندی و منو اونجا تنها گذاشتی وقتی اومدی بیرون که دیگه بدرد خودت میخورد تو زن من نیستی!! اگه من بودم هر جور بود دو دقیقه ای یچیزی میپوشیدم میومدم از تو دفاع میکردم) آخه من میدونستم اگه میومدم بیرون زودتر و بجا آماده شدن ، پا به پا جواب مادرمو میدادم فقط اون بحثو بزرگتر میکردم چون مادرم بشدت پرخاشگره و حرمتا پیش شوهرم بیشتر شکسته میشد همونطور که پدرم اون وسط تا گف روز اول عید چه جای این حرفاس مادرم سرش فریاد زد که تو همیشه همینجوری دخالت نکن!متاسفانه مادرم اصلا متوجه رفتارای زشتش نیس.. اما من نمیدونم من چطور میتونستم جلو مادری با این خلق و خو بیشتر ازین از شوهرم حمایت کنم؟...تا یک هفته شوهرم فقط بخاطر این قضیه بهم میگف طلاق میخوام تا چقد من باهاش حرف زدم تا کمی آروم شد ..
متاسفانه وقتی همین حرفای شمارو به شوهرم کم و بیش میگفتم که فقط ما دو تا مهمیم انقد رو خانواده ها حساس نشو براش قابل قبول نبود باب میل بودن مادر زن براش بیش از اندازه مهم بود و اینکه اصرار داشت روی تو هم حتما اثر گذاشته..
کلا دلیل مخالفت خانوادش با ازدواج ما طلاق پدر مادرم و همسن بودن من و شوهرم بود....
اینکه گفتید همسرتون قدم پیش نمیزاره و قدمی برای برگشت برنمیداره ممکنه از دو چیز ناشی بشه...
مطمئنا گزینه دومی که گفتید درسته بنظررم چون با توجه به حرفام بهش و کارایی که کردم دیگه اینو حتما فهمیده که حمایت منو داره اما برای اون حمایت من ارزشی نداره و کافی نیس براش..فکر کنم فقط مادرم و بعد برادرم براش مهمه .. حتی شک دارم اونها هم برن دلجویی باعث برگشتش بشه..
متاسفانه کلا قبل ازین دعوا هم بخاطر مواردی که نام بردم از من ناراضی بود و ازین زندگی دلسزد شده بود حتی از خودشم مطمئن نیس یا ازین که بتونه مسولیت زندگی قبول کنه و با قبولش با شرایطی که داشت احتمالا حس میکزد رویا و فرصت پیشرفتش تو موسیقی رو از دست میداد.. حس میکنم این دعوا فقط بهانه ای بود براش که راحتتر دل بکنه وگرنه تصمیمشو گرفته بود!! یجورایی کم آورده بود و بیکار شدنش دو ماه قبل این دعوا ومشکلات مادی مطمئنن تاثیر بالایی داشته ..
حتی اگه حمایت منو ببینه باز هم منو تو اون دعوا مقصر میدونه چون گفته تو اگه هنر داشتی نمیزاشتی به اونجا برسه دعوا! منکه علم غیب نداشتم اینطور میشه همه چی در عرض یکدقیقه اتفاق افتاد! رفتار شوهرم و بلافاصله بعدش ظاهر شدن برادرم با همچون حرکتی
از نظر خودشو خانوادشم چیز عجیبی نیس که یه دختز تاوان کار برادر و مادرشو پس بده.. ینی ازین نظر وجدانشون مشکلی نداره اصلا..
در مورد وام شوهرم اصلا اطلاع نداره که من بخاطر موضوع بلاکی به مادرم وامو دادم.. نزاشتم متوجه شه بهش گفتم مادرم میخواد از روش برای جهیزیه ام وام ددوباره بگیره بخاطر همین بهش دادم .. که خوب چون قسطاشم خانوادم میدن جیزی نگف.. اما اینکه از نظر دیدکلی منفعلانه جلو مادرم برخورد کردم خوب دیدم مادرم که به هیچ صراطی مستقیم نیس و فقط میگف دوس دارم بلاک کنم همین و صحبت آروم و منطقی منم روش جواب نمیداد یجورایی مجبور شدم از نقطه ضعفش استفاده کنم از طرفی هم شوهرم هر چند وقت با ناراحتی و طعنه این قضیه بلاک رو به روم می آورد و بزرگش میکرد هر چقدم که من باهاش حرف میزدم باز زیاد آروم نمیشد .. این شد که مجبووور شدم
درباره اومدن شوهرم اینجا میدونم که نه تنها اهل اینجا اومدن و حرف زدن اینجوری نیس بلکه اگه بفهمه منم مسایل زندگیمونو تو فضای مجازی گفتم برخورد خیلی بدی میکنه و احتمالا تو لیست دلایل بد بودن من اینو هم برا خودش میاره
کلا شخصیت خیلی استرسی داره ..از مادر و خواهرش شنیدم که میگن جوری شده که اگه اسم تو رو بیاریم بشدت عصبانی میشه و اصلا نمیزاره حرفی زده شه و میگه اسمشو نیارید از اسمشم استرس و تنش می گیرم . من واقعا نمیدونم من مگه چیکارش کردم که حتی اسم من بهش استرس وتنش میده..
در آخر بازم ازتون ممنونم که با جزییات و بیان عینی جملات بهم کمک کردید.. فقط مشکل من اینه این جملاتو چطور بهش بگم کجا بهش بگم اصلا حاضر نیس با من حرف بزنه اگه محل کارشم برم نه تنها حاضر نمیشه به حرفام گوش بده میترسم تهدیدی که اوندفه کرد رو عملی کنه که اگه یبار دیگه بیای بدتر رفتار میکنم .هنوز برخورد وحشتناک سه ماه پیشش تلخیش از ذهنم نرفته جوری داد زدو رفتار زشت کرد و حرفای زشت زد که من حتی روم نمیشد از ماشین پیاده شم که مردم اطراف چی شنیدن .. واقعا دوس ندارم یبار دیگه همچین صحنه ای رو تجربه کنم
تنها راهی که به ذهنم میرسه اینه که پدرمم همراهم باشه تا به حرمت حضور اون بمونه و به حرفام گوش بده ..









علاقه مندی ها (Bookmarks)