بله دقیقا مشکل همینه.
من ادم دوست دارم کسی رو دوست داشته باشم و یا بخاطر اینکه کسی رو دوست دارم کاری رو انجام بدم.
غمخوار کسی باشم یا کسی غمخوار من باشه
کسی باشه درد دلم رو بشنوه
کاری باشه که بدونم با انجام کار توسط من نوعی،به فرد دیگر خیر میرسه و البته به خودم
انتظار رفتار درست از روابط همسری اطرافیانم
انتظار رفتار درست از روابط وابستگانم
انتظار رفتار درست با شخصیت خود من
انتظار دیدن دست پروردگار در براورده شدن ارزوها و نیازهام
انتظار دریافت نوازش از کسی منو فقط بخاطر خودم دوست داشته باشه
دریافت نوازش از بستگانم
خود مجازات دهی در برابر تصمیم های اشتباهی که گرفتم
لجبازی با خود بخاطر ظلمی که بخودم کردم و احساساتم رو پرورش ندادم
تنفر از خود بخاطر بدست نیاوردن خواسته ها
مجموعه بسیار زیادی که سالهاست به این مجموعه اضافه میشه و فقط فلج مغزی میاره و از فکر کردن به این لیست بلندبالا تنها کاری که میتونه بکنه اینه که بخوابه و نتونه فکرهاش رو ادامه بده.
دوباره بیدار میشه و از ترس شروع اضطرابهای ناشی از چیزی که باید باشم،از ترس استرس کارهایی که باید انجام میدادم ،از ترس عدم دریافت روحیه لطیف و رمانتیک در اطرافم دوباره بخواب میرم.
چه وقت این تسلسل پایان پیدا میکنه؟
با علم به اینکه میدونم همه تفکراتم درسته و راست میگم و حق با منه و باید برای درست بودن اینگونه بود...
بپذیرم این باورها رو طی چندسال تخریب کنم و ادم دیگری بسازم که بتونه واقعیتها رو تحمل کنه و رفتارهای مناسب زندگی تو اجتماع رو بروز بدم.
اون انگیزه هیچ وقت خودش سراغ ادم نمیاد.
مرحله اول بیداری:از اینکه بدونی راهی که میری اشتباهه
تا وقتی اصرار میکنی راهت درسته دری باز نمیشه
مرحله دوم بازگشت:تخریب باورهای زندانی کننده
مرحله سوم طلب: هر چیز که در جستن آنی،آنی
ما زندانیان باور هستیم...این کتاب رو خوندین؟شبیه شعار هست ولی بالاخره میفهمین چی میگه.
![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)