سلام.
بهاره خانم، ممنونم. کاری که گفتید برام انجام میدید خیلی برام ارزشمنده. ممنونم. امیدوارم خدا حاجت دل شما رو هم بده.
شما هم درست میگید cry عزیز. میدونم باید همینکار رو کنم و چاره ای جز این ندارم ولی خیلی هم ناامیدم. دیگه جون تلاش هم ندارم. اصلا فکر اینده و اضطراب اینکه باید چیکار کنم بسیار آشفته ام کرده. اصلا سرم گیج میره. در حدی که نمیتونم بشینم و همش میرم دراز میکشم.
الان صبح تا حالا کلی خودمو کشتم ببینم بزرگترین فشار فکری الانم در حال حاضر نسبت به بقیه چیزا چیه؟ میبینم همین پایان نامه و دفاعه. ولی واقعا نمیدونم چمه که چند ماهه هیچ کاری نمیکنم براش و الان یک ماه بیشتر وقت ندارم. فکر کنم دو ماهه نرفتم دانشگاه، استاد چند بار زنگ زده جوابش رو نداده ام. روی اعصابمه این قضیه ولی نمیفهمم چمه که نمیتونم برم سراغش. این نخواستن شدیدی که برای انجامش دارم از چیه در صورتی که میدونم اگر انجامش ندم هم بعدا خودمو خیلی سرزنش میکنم.
این خودازاریه از کجا میاد و چرا نمیتونم به خودم اسیب نزنم با این کم کاری ها؟
به خدا از دست خودم دیگه دیوونه شدم. گاهی میگم کلا بزنم خودمو بکشم از دست خودم راحت شم. حتی قرص برنج هم سفارش دادم چند روز پیش. ولی بعد باز فکر دل مامان و بابا رو کردم و سفارش رو کنسل کردم.
قشنگ میفهمم ابنقدر فشار عصبی روم زیاد شده. قلبم که مرتب تیر میکشه، دست چپم و کتف چپم اغلب تیر میکشه و درد داره. دو هفته ای هست سمت چپ صورتمم عضلاتش پرش داره و پلکم هم مرتب هر دو سه دقیقه یک بار چند ثانیه ای میگیره و میپره هی. سر گیجه و سر درد هم که تا دلت بخواد. جالبه سراغ کارام که میرم چشمام سیاهی میره و اینقدر بدحال میشم که ولش میکنم.
باز حالا اگه در جا سکته میکردم و تموم خوب بود. نه اسمش میشد خودکشی نه بازم مجبور به تحمل زندگی بودم.
الان یک ماه خیلی وقت کمی هست برای کارهام. ولی من چندین ماهه که سراغش نمیرم و نمیدونم اسمش چه مرضی هست که من دارم. الان هم که وقتم شده یک ماه میگم بی فایدست و نمیشه دیگه.
حالا فعلا فکر کنم این مساله پایان نامه اولویت داشته باشه به بقیه مسایلی که ریخته توی مغزم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)