سلام به همه عزیزانی که لطف کردید و راهنمایی کردید. از همگی سپاسگزارم
دیشب پدر و مادرم باهم صحبت کردند و به یک جمع بندی رسیدند. متوجه شدم که مادرم جهت به نام کردن سند برای من و خواهرم رضایت باطنی نداره. باهم قرار گذاشتند که سند آپارتمان رو به نام مادرم بزنند.
با خواهرم صحبتی نکردم.
همسرم هم تو این چند روز هیچ صحبتی در مورد اون اتفاق نکرده. امیدوارم که اصلا متوجه نشده باشه. به احتمال زیاد چون درحال رانندگی بود تشخیص نداده که اون خانم مادرم نبوده.
من هم که اصلا به روی خودم نیاوردم. خداروشکر که تا حالا آبروریزی نشده.
درمورد زندگی خودم هم مشکلات زیادی دارم ولی فعلا نمیخوام در این تاپیک صحبت کنم.در پاسخ به دوستانی که در مورد استقلال مالی راهنمایی کردند عرض میکنم که من از 22 سالگی کار کردم و 15 سال بیمه دارم الان سه سال هست بخاطر مخالفت همسرم کار نمیکنم. ازدواج دومم هست و دوبار برای خودم بهترین جهیزیه رو خریدم و پدر و مادرم کمک چندانی برای جهیزیه من نکردند. تا حالا هیچ پولی ازشون قرض نگرفتم ولی شده که بهشون قرض بدم. مقداری از پس اندازم رو در یک سرمایه گزاری اشتباه که با اصرار پدرم بود از دست دادم و ماشین رو پس از یک سال دعوا و کشمکش با شوهرم که در نهایت مجبورم کرد بفروشم و با مقداری از پس اندازم پس از کلی دعوا در یک سرمایه گزاری دیگه توسط شوهرم از دست رفت. الان تنها چیزی که برام مونده و جز خدا و خودم کسی خبر نداره مقداری پول نقد هست درحدی که بتونم با اون یک جایی رو رهن کنم و یک سالی امرار معاش کنم تا بتونم کاری پیداکنم. بیمه ام رو بصورت خوداشتغالی پرداخت میکنم و اگر خدا بخواد در 50 سالگی بازنشسته خواهم بود . البته با حداقل حقوق.
پدر و مادرم هر دو کسانی نیستند که حمایت درست و محکمی از من داشته باشند . من این رو پس از طلاق و در مدتی که بعد از طلاق در منزل پدری بودم به خوبی فهمیدم.
حتی پول خودم رو هم با خیال خوش نتونستم خرج کنم. همیشه نگران و مضطزب بودم از آینده و حس تنهایی وحشتناک. متاسفانه در ازدواج دومم هم به اون امنیت و آرامش مورد نظرم در قالب خانواده نرسیدم.
از همه پدر و مادرهایی که این تاپیک رو میخونند خواهش میکنم برای بچه هاشون به معنی واقعی کلمه پشت و پناه باشند. این موجودات کوچک جز شما کسی رو ندارند. احساس عدم امنیت و بی پناهی و تنهایی در زمان کودکی به قدری سخت و دردناک هست که تبعاتش در هر دوره ای از بزرگسالی خودش رو نشون میده.
احساس بی کسی بی پناهی و تنهایی در سن هفت سالگی در وجود من ریشه دوانده. من در همون کودکی فهمیدم کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
در مورد خواهرم هم در طول سه ماه گذشته چند بار براش پی ام دادم که دلم تنگ شده و خواستم یک وقتی بزاره باهم صحبتی داشته باشیم که هر بار گفته کار داره و بعدا تماس میگیره . سال تحویل زنگ زد با تلفن و عید رو تبریک گفت. اختلافی باهم نداریم ولی از وقتی رفت کم کم سرد شد رابطه مون و بیشتر از طرف اون هست این سردی.
یاران همدردی عزیز منتظر نظرات شما عزیزان هستم. نمیدونم چطور باید با پدرم رابطه داشته باشم. این رابطه رو چطور باید ترمیم کرد. از طرفی هم خودم از نظر روحی بسار در وضعیت بدی هستم و تقریبا بیشتر روز در خانه هستم و هیچ کاری نمیکنم و در تنهایی گریه میکنم. باید برای نازایی درمان شروع کنم و این بار باید حتما به تهران برم چون دیگه در شهر خودمون نتونستم نتیجه بگیرم. ولی انرژی و روحیه مناسب برای شروع درمان رو ندارم. دلم میخواد توی رختخواب بمونم و تنها کاری که میکنم یک غذای ساده درست میکنم . رخت چرکها انباشته شده .تقریبا دیگه لباسی برای پوشیدن نداریم. حتی حوصله ندارم کار های خونه رو انجام بدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)