سلام تشکر
تو سرچ گوگل دنبال یه مطلبی میگشتم که بگه چطوری میشه ناراحتی رو از دل زن ها دراورد بعد چندتا انجمن مشاوره پیدا کردم و دیدم تو اینجور انجمن ها میشه سوال پرسید و بعد دیگه خود کلمه انجمن مشاوره رو سرچ کردم همدردی بالاتر از بقیه اومد و دیدم از انجمن های دیگه به نظر اکتیوتر و بهتره اومدم سر شما خراب شدم. :)
مرگ مادرمو پاک میکردم.
یه معلم ریاضی خیلی سه پیچ داشتم تو دبیرستان خیلی باهام حرف زد که ترک تحصیل نکنم حتی من بهش میگفتم غیرحضوری میخونم میگفت تو بری از مدرسه دیگه درسو کلا ول میکنی درستم میگفت اگه میرفتم دیگه بیخیالش میشدم نهایت آرزوی من اون موقع این بود که بتونم یه روز برای خودم مکانیکی بزنم افق دیدم همینقدر بود. خیلی باهام راجع به دانشگاه و تحصیلاتو زندگی بهتر و کار بهتر حرف میزد من نمیتونستم اصلا درک کنم حرفاشو. تو مدرسه هم ازم حمایت میکرد من کلاسارو نامرتب میرفتم امتحانارو گاهی اصلا نمیرفتم خرداد نمیرفتم شهریور نمیرفتم دی سال بعد میرفتم مثلا تو یه روز سه تا امتحان با هم میدادم. چند بار منو از اخراج نجات داد گاهی دعوتم میکرد خونه ش به خودم و برادرم غذا هم میداد. فکر میکرد من باهوشم ارزش سرمایه گذاری دارم. وقتیم رفتم دانشگاه که دیگه تو جو بچه های درس خون قرار گرفتم و کلا از اون جو خرابی که توش بودم دراومدم دیگه میخوندم که بیام بالا. انگیزه م این بود که خودمو از اون شرایطی که داشتم دربیارم و زندگی خودم و برادرم از جهات مختلف نرمال و مثل قشر عادی جامعه بشه.
نه واقعیتش از اون قشر تنبل و راحت طلب و سوسول خوشم نمیاد. شاید تو ظاهر یه چیزهایی بیشتر داشته باشن ولی اون چیزهای ظاهری و مادی رو من میتونم برای خودم تامین کنم ولی اون پسری که سی سال خونه باباش خورده خوابیده نمیتونه هیچ وقت به پشتکار من برسه چون اصلا احساس نیازی نمیکنه که بخواد خیلی برای چیزی تلاش کنه که حالا پشتکار خاصی نیاز داشته باشه. به تنبلی عادت کرده. تجربه ی منو هم تو کار و جامعه نداره. من اینجور آدمارو استخدام هم نمیکنم واقعا نمیشه روشون حساب باز کرد.
از این زوج های عاشقی که میگین من فقط اسماشونو میدونم. رومئو رو که قبلا به من گفتین اونجوری نمیشی یه شبه کنجکاو شدم رفتم داستانشو خوندم آخرش خیلی تلخ بود رومئو فکر میکنه ژولیت مرده سم میخوره خودشو میکشه ژولیت هم میاد میبینه رومئو واقعا مرده خودشو همونجا میکشه.
الان فرهادم همین بود رفتم خوندم جریانشو این بدبختم فکر کرد شیرین رو کشتن تیشه زد تو سر خودش خودشو کشت. من که هنوز خودمو نکشتم پس همذات پنداری نمیکنم با فرهاد.
همین داستانارو میگن آدم از ادبیات متنفر میشه.
اگر خانمم نبود احتمالا الان خونه به نام خودم نداشتم یا اگرم داشتم یه جای ارزون تری بود. از نظر وضع اقتصادی احتمال قوی پایین تر بودم. شاید حتی هنوز حقوق بگیری زندگی میکردم.
یه کاری رو چندسال پیش غیر از شغل ثابتم شروع کردم که فقط بخاطر بلندپروازی هام و رقابت با پدرخانمم بود و تخمینم اینه تا پنج سال دیگه اون کار کلا منو از نظر مالی نسبت به کاری که الان دارم بی نیاز کنه. اگر خانمم نبود اون کارم نداشتم صد در صد.
از نظر تحصیلی احتمال میدم دکترا میخوندم حتی اگه به دردم نمیخورد.
از اینا خیلی مهمتر اگر زنم نبود منم تو عالم تاریک خودم بودم همچنان. بی رحم تر و بی احساس تر و خشن تر و بی اعصاب تر از الانم بودم. دنبال تغییر دادن خودمم نمیرفتم صد سال سیاه.
صد در صد ثروت.
علم داشته باشی ولی گشنه باشی به چه دردت میخوره.
خیر
درستش اینه که من تشکر کنم فکر کنم. چه فایده ای داره براتون سوال کنید من میشینم به سوال ها فکر میکنم یکم در گذشته و حال و آینده و خودم متفکر میشم نفعی برای شما که نداره.









علاقه مندی ها (Bookmarks)