ممنون خانم پاییزه. قطعا همینطوره. البته من که از اول هفته تو تاپیکم با متن های سنگین جناب امید رو صندلی داغم. تقلبم که به آدم نمیرسونید.
چند شب پیش با خانمم داشتم راجع به مهمونای عروسی حرف میزدم گفتم این جناب پروفسوری که پدر مادرت انقدر تاکید دارن تو عروسی خیلی باید تحویلش بگیریم رو من نمیشناسم عکسشم بهم نشون بدی یادم نمیمونه که تحویلش بگیرم. خانمم گفت تیپ و ظاهر و رفتارش تابلوا و رفت کت منو پوشید و برای خودش سیبیل گذاشت که مثلا ادای اون آدمو دربیاره کلی با هم خندیدیم. بعدشم سیبیلش هرکاری میکردیم پاک نمیشد سر اینم کلی خندیدیم. خیلی وقت بود نخندیده بودم اینجوری.
کار عاشقانه یعنی چی؟ برای خودم گل بگیرم؟ غذا هم به خودم میرسونم کار عاشقانه حساب میشه دیگه. همین حد نیازهای عادی انسانی برام کافیه فقط دلم میخواد یکم بیشتر و عمیق تر بتونم بخوابم.
برای ازدواج با چه کسی؟ به کسی جز خانمم نتونستم نزدیک بشم منو پس میزدن. برای ازدواج با خانمم من کار خاصی برای نزدیک شدن بهش نکردم کاملا خودم بودم. فقط میدونستم زن ها گل و کادو دوست دارن هیچی دیگه بلد نبودم ما زود با هم صمیمی شدیم و منم کم کم از خودش و توصیه های دیگران یه چیزهایی یاد گرفتم. نه از حرفا و کارایی که بخاطر خودش کردم پشیمون نیستم ابدا.
برای رضایت خانواده ش هم بازم برگردم عقب هرکاری لازم باشه میکنم. سر خواستگارهاشو زیر آب میکنم. میرم با داییش دوست میشم اون رو مخ مادرش کار کنه. با انتظارات عجیب غریب خانواده ش راه میام. هربار گفتن نه میپرسم دلیلشون چیه میگن فلان چیز میگم انقدر زمان بدین من برمیگردم با همون فلان چیزی که میخواین. تماسمو قطع نمیکنم و جوابمو ندن میرم دم خونه شون و در نهایت هم تهدید میکنم دخترشونو میدزدم.
برای مهریه و اینکه اسم شناسنامه مو بخاطر خانواده خانمم تغییر دادم یکم پشیمونم. اون موقع داغ بودم هیچی نمیفهمیدم. البته خیلی هم مهم نیست.
خیلی شخصیت محبوبی دارم اینجا از این سوالاتم میپرسین ازممن فکر میکنم تعریف هرکسی از دین یا خدا منحصرا برداشت خودشه و احتمال خطا در هر دیدگاهی وجود داره. از این جهت به نظرم تعصب و تقلید کورکورانه کار درستی نیست و خودم هم دید متعصبانه ای به مذهب یا خدا ندارم.منو خیلی اینجا وارد این مسائل نکنید بذارید مشاوره مو بگیرم.عاشقانه؟ من؟ خدا؟
سلام ایزد
میدونم سرت شلوغه در جریانی که منم سرم همیشه شلوغ بوده
اینه که امیدوارم ناراحت نباشی زیاد سراغت نیومدم
ولی بهرحال برات یه پیشنهاد دارم
نظرت چیه تو جهنم گاهی بیای بشینیم کنار هم با هم چایی زغالی بزنیم؟
دیگه عاشقانه تر و دوستانه تر از این در توان من نیست.
تعدادشو که نمیدونم خیلی شاید صدها بار. به مناسبت های مختلف برای عزا و عروسی و مهمونی و بیمارستان و سر قرار. برای افراد مختلف دوست و فامیل و کارفرما و مشتری و زنم.
یا اسمشو میگم یا خیلی بخوام صمیمانه صداش کنم بهش فحش میدم یا یه صفت خوبی رو برعکسش میکنم خودش میفهمه منظورمو.
برای شروع درددل معمولا میگم وقت داری بریم جایی یا میگم ناراحتم خودش میگه بریم فلان جا و تو مسیر شروع میکنیم حرف زدن. گاهیم همین که با هم بریم جایی کافیه صحبت و درددل نیاز نداره دیگه.
غیر از مسائل جنسی چیز خیلی منحصر به فردی یادم نمیاد. قبلا از خوشحالی و لبخند خانمم احساس آرامش میکردم الان دیگه چون میدونم با من خوشبخت نیست لبخندهاشم به اندازه قبل برام آرامش نداره و آرامشی که در گذشته هم از این بابت گرفتم برام بی اعتبار شده.
آرامش کاذب اون زمانیه که من پیش پدر مادر خانمم نشستم اونا دارن دستور میدن عروسی ای که من دارم میگیرم چه شکلی باید باشه منم باید با آرامش جوابشونو بدم در حالی که تو ذهنم دارم تجسم میکنم با ساطور دارم تیکه تیکه شون میکنم و تیکه هاشونو میندازم تو چرخ گوشت.
آرامش واقعی ولی دیگه توش فکر قتل و زدن و چرخ کردن و این حرفا نیست. مثل وقتی که اون قدیما کنار زنم مینشستم و فکر میکردم همه چی گل و بلبله. و اون واقعا از ته دل خوشحال و راضیه که میخنده.
دوران گذشته منظورتون خیلی قدیم و بچگیه؟
یه دفعه شب خونه خاله م باید میخوابیدم خاله م میخواست برای دخترش کتاب قصه بخونه گفت برین بخوابین میام برای جفتمون میخونم من ذوق مرگ شدم خیلی برام شیرین و خاص بود منم قراره فیض ببرم آروم و قرار نداشتم اسم کتابشم یادمه اسمش صبحانه گنجشک بود. داستانش کوتاه بود ولی یادمه هی عکساشو نگاه میکردم و لذت میبردم که میدونم توش چی نوشته. تا مدت ها تو سرم بود و بهش فکر میکردم.
یه دفعه م برای مادرم لباس خریدم خیلی خوشحال شد از خوشحالیش ذوق کردم. ولی ذوق اون داستان یه چیز دیگه بود شاید چون سنم کمتر بود.
تشکر خانم پاییزه لطف میکنید.










علاقه مندی ها (Bookmarks)