
نوشته اصلی توسط
nashenas7
ممنون از همه ی عزیزانی که جواب دادن !
تقریبا نظر همتون این بود که همین الان جلوشو بگیرم اما اجازه بدین یکم بیشتر توضیح بدم شاید اون موقع عصبانی بودم و یک طرفه همه چی رو سمت خودم در نظر گرفتم :
این چشم و هم چشمی و اینکه میخوان خودشونو خوب جلوه بدن تو ذات مادرخانوممه متاسفانه ولی ایشون آدم بدی نیست که قصد خراب کردن زندگیمونو داشته باشن فقط به صورت ناخودآگاه اینجورین.
خانواده خانومم گاهی اوقات کمک هایی هم میکنن مثلا میخوایم خونه بخریم و حدود یک چهارم پول خونه رو قراره کمک کنن و بقیشو خودم با وام بدم.
من فقط مشکلم اینجاست که منم میخوام خوب باشم ولی حرف و نظر بقیه واسم اولویت اول نیست.مثلا یک تالار برای عروسی پسند کردیم از همه نظر خوشمون اومد ازش قیمتشم از چیزی که الان گرفتیم 10 میلیون تومن کمتر میشد اما بخاطر اینکه دور بود (حدود 5کیلومتر با جایی که الان گرفتیم فاصله داره) مادرخانومم نظرشون این بود که هر مهمونی بیاد میگه رفتن چه جایی عروسی گرفتن :|
اما من نظرم این بود فدای سرمون که بقیه چی میگن هم باغش قشنگه هم چیزایی که میخوایم رو داره 10 میلیون اضافشم خرح زندگیمون میکنیم.
در باره این مسائل با خانومم زیاد حرف زدم اونم بیشتر از نصفشو باهام موافق بوده همیشه اما وقتی میره با مامانش حرف میزنه نظرش برمیگرده.
احساس میکنم باید مادرخانومم رو ببریم پیش مشاور.البته ایشونم خیلی جاها کوتاه اومدن ولی همین کوتاه اومده چیزی که میخوان هم از میانگین افرادی که دیدم خیلی بیشتره
علاقه مندی ها (Bookmarks)