سلام
سعی می کنم راحت تر بگم.
به عنوان مثال از همسرم گرفته تا نگهبان مجتمع، دوست و همسایه ،پست های دوستان در تالار ، در یک مهمانی و رفتار میزبان ، یک همسفر در تاکسی اونم یک مسیر کوتاه ، زمانی که با کسی که در ارتباطم ذهنم به صورت اتوماتیک وار در حال تحلیل اون فرد هست .
یک تحلیل گر سیستم پیوسته به دنبال بررسی سیستم و پیدا کردن نقاط ضعف سیستم و نیازهای اون سیستم هست و همین طور به دنبال راه حل. این دید رو من نسبت به اطرافیانم دارم.
مثل یک مدیری که انگار می خواد یک کسی رو استخدام کنه نشسته پشت میز ، و مراجعین رو بر انداز می کنه. واز بین این همه مراجعه کننده فقط یک نفر رو انتخاب می کنه.
در صورتی که نه من مدیر هستم و نه دیگران مراجعه کننده ، گرچه به دیگران این رو نشون نمی دم اما در لایه احساسی حس خوبی برای برقراری ارتباط با آنها ندارم . و این موجب شده که افراد بسیار کم و خاصی از صافی ذهن من عبور کنند و همین موجب شده که ارتباط هایم بسیار محدود بشه.
البته عقاید مذهبی وسیاسی ام هم سوراخ های این صافی رو تنگ تر کرده .
سوال اصلا برام پیش اومده اصلا لزومی داره آیا دایره ارتباط های من وسیع بشه؟
به عنوان مثال من با خانواده همسرم در ارتباط نیستم ، من حتی شماره جاری هام ، برادر شوهر هام و خواهر شوهر هام رو ندارم.
خیلی از رفتارهاشون برای من قابل قبول نبود و همیشه بهشون انتقاد داشتم اونها غیر مذهبی هستند و به کل همه چیزمون با هم تفاوت داشت . اما بعد از این همه سال این رو نقطه ضعف خودم می دونم که چرا نتونستم با این همه تفاوت یک رابطه حداقلی رو باهاشون حفظ کنم.
مثال می زنم مباحثی که بین اونها مطرح بود مباحثی بود همیشه ازقبیل ، رژیم لاغری ، جدید ترین مدل فشن مو ، ناخن ، مد لباس ، برای فلان مجلس مختلط طراحی فلان لباس، پیگیری سریال های ماهواره ای ، درکنار این ها مباحثی چون گله گذاری ها و حرف زدن پشت سر همدیگر ، کش پیدا کردن یک مساله بسیار ساده ، و......
اتفاقا این رو هم بگم دوستشون دارم چون مهربونند ، شادند، پر انرژی هستند اما نمی تونستم با توجه به شخصیت ام و عقایدی که دارم یک رابطه پویا با هاشون داشته باشم چون حرف مشترکی باهاشون نداشتم.
بهتر بگم نتونستم مدیریت کنم. اون منتقد درونی من اونها رو نپذیرفت.
الان در مورد همسایه هامون به یک شکل دیگه .
در مورد همسرم هم بیشتر نقدم بهش وارد بوده توی همه مواردجوری که اونقدر اشتباهات همسرم توی زندگیمون پررنگ شده ونقاط مثبت کم رنگ که همسرم خودش رو سراسر اشتباه می بینه وروی اعتماد به نفسش تاثیر گذاشته.
به عنوان مثال الان من اصفهانم هم به من خیلی سخت داره می گذره هم به همسرم که اونجا دست تنها داره تعمیرات انجام می ده اون هم در این شرایط مالی که داریم عکس فرستادن از تغییرات توی عکس ها متوجه شدم که گل های سرامیک ها را کاشی کار توجه نکرده و سرامیک ها بدون در نظر گرفتم نقش گل ها کار شده ، خوب عکس العمل من در این شرایط این بوده که همسرم باید بیشتر حواسش رو جمع می کرده که چنین اشتباه فاحشی رخ نده ، چرا سرامیک کار اینقدر سهل انگاری کرده ، چرا همسرم بی توجه بوده .
کاری هست که شده چرا من باید اینقدر درونا اذیت بشم ؟ به جای اینکه به همسرم بگم عزیزم خسته نباشی خیلی اذیت داری می شین معلومه خیلی خسته شدین که دیگه گل ها رو چپ و راست کار کردید !!! به همسرم گفتم آخه حواستون کجا بوده؟
اثر این حرف می دونم چی می شه یک تخریب چند ریشتری برای همسرم که باز هم یک اشتباه دیگه .
الان می فهمم چرا همسرم در سورپرایز کردن من اینقدر اکتیو هست چون من آدم سخت گیری هستم و تمام تلاشش این هست که احساس رضایت من رو به دست بیاره.
ولی درونا من راضی نیستم با تمام تلاش هایی که در این رابطه روی خودم انجام دام و از لحاظ تکنیکی سعی کردم درست رفتار کنم ولی این احساس درونی ام منتقل شده و نتیجه اش شده اینکه همسرم عقیده داره من ایشون رو تحقیر می کنم.
توی مهمانی ها همیشه شنونده هستم ، از جلب توجه بیزارم چون خودم یک منتقد قوی هستم همیشه نگرانم که رفتارم موجب انتقاد دیگران بشه. به همین دلیل بسیار محافظه کارم.
اتفاقا توی تستم گفته بود خودنما هستم .یکی از خودنمایی های من می تونه این باشه که نمی خوام مورد نقد واقع بشم . از نقد شدن مضطرب می شم. به خاطر همین خیلی آهسته و روی خط راه می رم .انگار همیشه با یک کفش پاشنه بلند در حال رفتن هستم و باید دایم مراقب باشم که درست راه برم که زمین نخورم.
دلم می خواد اینقدر سخت گیر نباشم. اینقدر تحلیل نکنم. بی نظمی برام اینقدر مهم نباشه. اشتباهات دیگرون اینقدر به چشم من نیاد.از اشتباه کردن خودم اینقدر نترسم. بدبین نباشم. در روابطم با دیگران سیال باشم بدون اینکه عقاید و اصولم رو زیر پا بذارم.
عاشق عشق ورزیدنم به همه اطرافیانم اما مانع دارم.











علاقه مندی ها (Bookmarks)