[سلام ممنونم از همراهیه همیشگیتون
دلجو جان تشکر می کنم از پستی که گذاشتین راستش مشکلات زیادی با همسرم دارم اما ایشون خوبی هایی هم دارن و من این مدت که بهش محبت یک طرفه می کردم خیلی خوب شده بودیم با هم جز مسئله مالی که من تصمیم گرفتم واقعا در این موضوع دخالت نکنم و مسئولش خودش باشه و تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم .اما مشکلی که پیش اومدا بخواد عمل کنه من هستم و مراقبت می کنم ازش و اصلا به روش نمیارم اما لجبازیاش برای عمل نکردن در آستانه تحمل من نیست و تحمل پشت گوش انداختنش رو ندارم.
ممنون رها و تنهای عزیز امیدوارم در زندگی موفق شی و سالم و سلامت باشی. من خانواده همسرم رو می شناسم و برادر شوهرم که همین مشکل رو داشت و عمل کرد باردار شد زنش و بچه سقط شد و خانوادش با اینکه موضوع رو میدونن اما می گن شاید زنش هم مشکل داره و چرا مراقب نبوده مهمونی رفته مهمونی گرفته بچه از بین رفته.یک درصد هم بروز نمیدن و تقصیر رو میندازن گردن جاریم.
من با همه این حرفا نیت کردم که اگه همسرم بخواد معالجه شه فقط به خاطر رضای خدا همراهیش کنم و مراقبت کنم و چیزیم به خانوادم نگم .اما خیلی داره ادا در میاره من نمی کشم دیگه.
مریم عزیز تشکر برای مهربونیت.خدا میدونه که برای سلامتیت دعا می کنم.میدونم طلاق سخته و برای همینم الان 5 ساله دارم برای بهبود زندگیم و سرپا موندنش تلاش می کنم.اما من می تونم برم جای همسرم عمل شم؟؟؟؟ تا الان سر مشکلاتی که داشتیم یا سکوت کرده یا گفته نمیدونم و یا فحاشی و گاهیم که منم جواب میدم کتکاری. همیشه لجبازی می کنه و من دیگه دهنمو بستم و دارم زندگیمو می کنم حتی با وجود این ناراحتیایی که ازش توی دلمه بهش محبت می کنم. اما توی این مورد نمیدونم باید چه کنم.پدرشوهرم اصلا آدم منطقی ای نیست اگه متوجه باشه میدونه که همسرم فقط به اون گفته و ازش خواهش کرده چیزی به کسی نگه پا نمیشه دیشب با زن و دخترش بیاااااد. دلش می خواست دهن باز کنم جلو مادرشوهرم بگم پسرت این مشکل رو داره حاضر نیست معالجه کنه؟؟؟؟دلشون می خواست آبرو همسرم رو جلو خواهر و مادرش ببرم؟؟؟؟خدا میدونه چه فشاری رو دارم تحمل می کنم از دست اینها. نمیدونم توی سرشون چی می گذره.
موقعی که برادر شوهرم این مشکل رو داشت و بعد8 سال هنوز جاریم باکره بود و تازه بهشون گفتن ناراحت بودن چرا دیر گفتین زودتر نگفتین خب من که گفتم دارین چه گلی میزنین به سرموووون؟؟؟
یا اینکه خواهر شوهرم همش به مامانش می گفت وردار عروستو ببر دکتر شاید مشکل از خودشه و داره همه چیز رو می اندازه گردن برادرمون.
با همه این حرفا بذار هر چی می خوان بگن فقط همسرم مهمه راضی شه معالجه کنه من به خاطر رضای خدا و آینده خودم همراهیش می کنم.
توی پرانتز(نمیدونم درسته این حرف یا نه اما امروز با خودم گفتم خب تلاشمم کردم شده 27 سالم کاش زودتر طلاق می گرفتم و خودم رو راحت می کردم نه الان که سنم بیشتر شده.نمیدونم همین الانم چرا توی این خونه موندم)









علاقه مندی ها (Bookmarks)