ممنونم از کسانی که به تاپیکم سر میزنن...واقعا نمیتونم بگم چقدر منت دار حضورتون هستم....
بی نهایت عزیز ..دوست قدیمیم....منو با کیا مقایسه میکنی؟؟!!! منه ضعیف و پر از گناه کجا ؟؟؟؟حضرت زینب کجا؟؟من اگر ادم خوبی بودم که انقدر مصائب نداشتم....کاش یکروز فقط خدا ارومم میکرد...امروز میدونی چی شد؟؟؟ یه اتفاق عجیب افتاد....یکی از همکلاسی های لیسانسم بهم زنگ زد و بعده کلی احوالپرسی گفتم چرا کم پیدایی مرضیه جان؟؟ گفت چشمت روزه بد نبینه...خواهر همسرم سرطان خون !! گرفته بود و بعده کلی درد و مشقت فوت کرد...نمیدونمی مریم این دختر زجرکش شد و مرضیه گفت و گفت و گفت....بهم گفت چرا ساکتی؟؟ گفتم دلم برای خواهر شوهرت سوخت..اما به مرضیه دردم رو نگفتم....عجیب نیست این اتفاقا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گوشی رو که گذاشتم فقط سقف خونه رو نگاه کردم و گفتم خدایا بس میکنی ؟! بذار منم بعده این همه بدبختی نفس بکشم
نازنین عزیزم...ممنون که برام نوشتی....وای که چه روزیه اونروز بزنم رو شونه خدا بگم جنبه رو حال کردی ؟! اما مطمئن باش تا الانم خدا پیش خودش میگه عجب این بنده پوست کلفتیه !! اما منم میخوام بهش گله کنم...احساس میکنم خدا انقدر داره فشار میاره که بنده اش کم بیاره...نمیدونم چی رو میخواد ثابت کنه یا به چه نتیجه ای میخواد برسه....
تو خدای بزرگی، تو قدرتمندی و منم بنده ضعیفت...خب من که تسلیمم.هربلایی هم دلت میخواد داری سرم میاری...دیگه چی راضیت میکنه؟همون کارو بکن که جفتمون راحت شیم..هم من هم خودت
گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.
علاقه مندی ها (Bookmarks)