ممنون پاییزه جان که برام نوشتی.....
من از روزی میترسم که رابطه ام با خدا خراب بشه..
روزی که به صدای اذان بی تفاوت باشم
روزی که برام مهم نباشه اگر موهام بیرون باشه
روزی که برام مهم نباشه قران حتما باید جایی بالاتر از سطح زمین باشه
این ترسها منو میترسونه....
نمازامو خوب نمیخونم.همه رو دارم نشسته میخونم....همه استخونام درد میکنه و دکترم برام مورفین نوشته....
میدونم اگر بخوام میتونم ایستاده نماز بخونم اما انگیزشو ندارم.انگار با خدا لج کردم.خاک بر سره من که فکر میکنم با نشسته نماز خوندنم ضربه ای به خدا بزنم
این روزها بدترین روزهای زندگی منه...پر از غم و درده...پر از اشک و ناراحتیه....
هرهفته یکروز تعطیلم رو برای بچه های یتیم تا ورامین خوراکی و لباس و ...میبردم.چند کیلو استخونم میگرفتیم که سر راه به سگهای ولگرد و گشنه بدیم...سگهایی که باصدای ماشینمون با شوق و ذوق میان...اما دیگه نمیتونم برم.یعنی دلم نمیخواد برم.....
به من چه که بچه ها چشم انتظارن؟مگه من چشم انتظار محبت خدا نیستم؟
به من چه سگها گرسنه ان؟مگه من تشنه و گشنه محبت خدا نیستم؟
به من چه به بچه ها قول دادم که میام برای شب یلدا پیششون؟پس خدا کی قولهاشو عملی میکنه برای من؟
چرا همش من من من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.
علاقه مندی ها (Bookmarks)