سلام دوستان عزیزم و مهربونم
من برگشتم بعد از دو روز بستری بودن در بیمارستان..بچه سقط شد و من از هفته اینده درمان رو باید شروع کنم.حال روحیم بد نیست...اما حال جسمیم بده...همسرم مثل پروانه دورم میچرخه .دیشب ساعت 12 شب رفت برام شیرینی خرید چون فقط تی وی داشت تبلیغ کیک میکرد و گفتم چه خوشمزه به نظر میان...نفهمیدم چطوری رفت و برگشت.....مرخصی گرفته و مدام کنارمه.خوشحالم از اینکه خوشحاله...بهش میگم من که دیگه باردار نیستم که هوس چیزی کنم!!
امیدوارم زندگیم زودتر برگرده به حالت عادی
از اینکه امدم و میبینم بچه ها تاپیک هاشون هنوز بالاست و غصه دارن منم ناراحت میشم.
نسیم عزیزم حتما برات مینویسم
جودی نازنینم ببخشید باعث ناراحتیت شدم
ارام عزیزم..پستت رو شب قبل بیمارستان خوندم و خیلی اروم شدم.
از تک تکتون تشکر میکنم.
اگر میشد دست تک تک شما ها رو میبوسیدم که با وجود اینکه منو نمیشناسین اما با دستای پر مهرتون برام نوشتین.بدون توقع و چشمداشتی و این یعنی بهترین نوع همدوستی و این نشونه اینه که خدا دوستم داره که دوستانی مثل شما سر راهم گذاشته بدون تعارف...
راسته که میگن حرف خدا از دهن بنده هاش در میاد و شما اینجا به نظرم واسطه هایی بودین از طرف خدا برای من
گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.
علاقه مندی ها (Bookmarks)