سلام دوست عزیزم . این تاپیک را بخوان. به خصوص پست مدیر همدردی و لینک هایی که معرفی کرده اند.
http://www.hamdardi.net/thread44818-2.html#post437847
همچنین این تاپیک را هم با حوصله بخوان.
http://www.hamdardi.net/thread-17296.html.
و اما از خودم برایت بگویم. من از شما چند سال بزرگتر هستم. مجرد هستم و در کنار خانواده ام خوشبختم. تا این لحظه با هیچ پسری ارتباط دوستی نداشته ام . اما حتی یک لحظه هم پشیمان نشدم. با کسانی هم که اهل دوستی با جنس مخالف هستند رفت و آمدی ندارم و از این بابت هم پشیمان نیستم. من هم مثل شما ارتباط های اجتماعی خوبی دارم و بیشتر عمرم را دانشجو بودم و یا کلاس های آزاد شرکت کرده ام.
ببین من بدون قضاوت به روابطی که دیگران داشتند نگاه کردم. شرط اول شناخت هر چیزی همین است. به طرز نشستن ، حالت چهره ، اعتقادات ، باورها ، لباس ها ، دعواها و آشتی ها ، پیام های رد و بدل شده ، احساسات ، اهداف و ... دوست دختر و دوست پسرها با چشم باز نگاه کردم. آخر کار را هم از طریق فضای مجازی سنجیدم. در اینترنت مردم خودسانسوری نمی کنند. کما اینکه آخر کار آشنایان اطرافم را هم با هم دقت سنجیدم. بعد داده ها را کنار هم گذاشتم تا یک طرح کلی و واقعی به دست بدهد. مثل پازلی که کنار هم چیده می شود. شما نمی توانی فقط با یک قطعه پازل تصویری داشته باشید. امیدوارم توانسته باشم به خوبی منظورم را بیان کرده باشم.
اما در مورد ازدواج. ازدواج به طور کلی قصه اش متفاوت است. کاملا متفاوت. شما اگر واقعا از ته دلتان بخواهید ازدواج کنید و خود را آماده کنید به خواست خدا این امر اتفاق می افتد. خود من بنا به دلایلی از ته دل مایل به ازدواج نبودم چون آمادگی اش را در وجودم حس نمی کردم و البته دلایل دیگری هم بود. اما هرگز خودم را فریب ندادم که ازدواج نکردنم به دلیل نداشتن دوست پسر است. رفتم دنبال مهارت آموزی و کنکاش ذهن و شناخت خودم. شناخت ترس هایم و موانع ذهنی ام ، خواسته هایم از زندگی و نقاط قوتم. اینکه تعیین کنم واقعا خط قرمز های من در زندگی کجاست و هدفم از زندگی چیست. با چه مدل آدم هایی می توانم زندگی کنم. اصلا می خواهم چگونه همسری باشم.خوب الان از زندگی ام خیلی راضی ام. نتیجه تلاشم را دارم می بینم. لذت و هیجان ها و بالا و پایین های این مسیر قابل مقایسه با رابطه های دوستی نیست. واقعا نیست.
یک حکایتی خواندم از خانم عرفان نظر آهاری. می گفت یک روز مسافری از جاده ای می گذشت. درخت کوچکی کنار راه بود. رهگذر با دلسوزی گفت : چقدر بیچاره ای که پاهایت در خاک است و به هیچ کجا نمی توانی بروی. چقدر غم انگیز است که هیچ چیزی را نمی توانی به دست آوری. درخت جواب داد : اما غم انگیز تر آن است که راه درازی را پیمایی و در انتهای سفر با کوله ای خالی باز گردی. من سفر را از همین جا که ایستاده ام ، از درون خودم آغاز کرده ام. مسافر با تمسخر به درخت خندید و رفت.
چند سال گذشت. مسافر راه های بیشماری را پیمود اما هرگز آنچه می خواست نیافت. خسته و فرسوده از همان راه بازگشت و چشمش به درختی بسیار زیبا و تناور افتاد که سایه وسیعش را بر جاده افکنده بود. با حسرت به درخت نگاه کرد. همان نهالی بود که چند سال پیش با غرور آن را مسخره کرده بود.
و حرف آخر اینکه همیشه به یاد داشته باش و باز هم به خودت یادآوری کن : مهم تر از خود ازدواج کردن نگهداری و حفظ یک ازدواج و زندگی مشترک است. کاری که از ازدواج کردن بسیار سخت تر است.








علاقه مندی ها (Bookmarks)