سلام.
دوستان من یک سری مطالعات انجام دادم ولی هنوز به روانشناس مراجعه نکردم.
دقیقا تمام ایرادهایی که در پست اول از جناب لرد حامد آوردم رو دارم.
البته در گذشتم که نگاه میکنم میبینم یک جور دگرگونی شخصیتی در من در حدود سن 24 و طی یک سری فشارهای شدید و بحرانها و سرخوردگی ها اتفاق افتاده. واقعا توی بیست و چهار سالگی از این رو به اون رو شدم. دلیلش رو هم میدونم. چون از تمام اونچه بودم سرخورده شدم و دیگه وا دادم.
قبلش جراتمند بودم. بعدش منفعل شدم.
قبلش ثبات فکر و عمل داشتم بعدش کاملا بی ثبات.
قبلش اجتماعی . بعدش گوشه گیر.
در یک کلام. من توی 24 سالگی مردم.
الان توی سن سی سالگی امکان تغییر و ترمیم وجود داره؟ راستش انگیزه ای هم برای تغییر ندارم جز رنج و درد عمیقی که در درونم و فکرم و حتی به صورت جسمی در مغزم دارم حس میکنم و امانم رو بریده.
گرچه گفته شده که اگه اینجوری هستید ازدواج نکنید، ولی خودم فکر میکنم شاید اگر کسی بود که دوستم داشته باشه و باهاش به آرامش برسم، این مشکلاتم هم حل میشد.
یادمه همون سنین 23 وقتی رفته بودم مشاوره و از احساس تنهایی و موانعی که خانوادم برای ازدواج برام میذاشتن شاکی بودم، خانم مشاور بهم گفت تو افسردگی داری و تا افسردگی داری ازدواج نکن. در صورتی که الان فکر میکنم اون موقع اتفاقا مشکل من فقط تنهایی و نیاز به یک همدم بود و با ازدواج حل میشد. واقعا فکر میکنم مشاور اشتباه مشاوره داد. در واقع اصلا مشورتی نداد. فقط ناامیدم کرد. همین.
الان هم حس میکنم شاید مشکل من فقط همین نداشتن آرامشه. و با ازدواج حل بشه همه این حالتهام. ولی خب از اونجایی که در ده سال اخیر تعداد خواستگاران خیلی کم بوده و هر کدام هم به دلایل تقریبا نامشخصی به نتیجه نرسیده، میتونم حدس بزنم که وقتی تا سی سالگی قسمت نشد از این به بعدش هم قسمت نخواهد شد و باید خودم برای رفع دردهام دست به کار بشم.
به نظرتون توی این سن من تغییر روحیات ، به خصوص بدون وجود یک انگیزه قوی، ممکنه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)