سلام
وقتی این پست رو خوندم خیلی خوشحال شدم...انگار بالاخره یک نفر فهمید مشکل من کجاست ، فهمید ایرادم چیه..
برای جواب دادن به سوال شما ، شیوه ی نوینی انتخاب کردم
من در این پست ، تمام دروغهایی که در تاپیک های قبلی خودم گفتم را شفاف سازی کردم و علت این دروغ گفتنها را نیز بیان کردم...
اجازه بدید یه نگاهی به تاپیک هایی که از بدو ورودم در همدردی ایجاد کردم بندازیم:
تاپیک اول: بهتر است کمی جدی باشم
راستش من هیچ وقت مشکلات روحی و روانی ام رو در فضای واقعی و حقیقی به این راحتی ها نمیگفتم..
من از سن 12 سالگی تا الآن که 18 سالمه یعنی 6 سال ، پیش 3 تا روانشناس مختلف رفتم. به اولی و دوم مدام دروغ میگفتم... اما سومی فرق کرد... یه جوری سعی کرد خودش رو توی دل من جا کنه... اوائل میخواستم بهش دروغ بگم ولی الآن دیگه بهش دروغ نمیگم... احساس راحتی خوبی باهاش میکنم
قصه ی این تاپیک از اونجایی شروع شد که مادر من مشکلات روحی و روانی ام را با یک مربی پرورشی که شاید 5 سال از من بزرگتره در میان گذاشت.
یکی از روزها که من خیلی ناراحت بودم این مربی پرورشی اومد خونه ی ما (بعدها فهمیدم که مادرم بهش SMS داده و گفته علی حالش بده و بیاید باهاش حرف بزنید.) البته من از این کار مادرم خیلی ناراحت شدم.. به بقیه چه ربطی داره که حال من بده و بیان با من حرف بزنن؟
خلاصه مربی اومد خونه ی ما و تنهایی با من شروع کرد به حرف زدن.. حدود 2 یا 3 ساعت طول کشید..
سرنوشت این مربی تا حدی شبیه من بود. البته اون خیلی کمتر مورد آزار و اذیت واقع میشد. خودش این عقیده را داشت که چون زیاد میخندیده بچه ها پررو می شدند و گاهی آزارش میدادند
خلاصه به من هم گفت باید جدی باشم و زیاد نخندم.. چون من معمولا همیشه لبخند میزنم...
من هم به او گفتم چشم!
و بعد اومدم توی همدردی و این تاپیک رو زدم و از بقیه نظر خواستم
هر چند ، من خودم با لبخند زدن زیاد خودم هیچ مشکلی نداشتم و خودم رو همونطوری دوست داشتم... ولی این مربی پرورشی مدام به من تزریق کرد که تو نباید همیشه لبخند بزنی.
ولی من نتونستم به اون مربی بگم آقای محترم فرمایش شما محترم هست ولی من مثل شما فکر نمیکنم
هدف من از زدن تاپیک اول این بود که بقیه بهم بگن تو همینطوری که هستی خوبی و هر کی گفته نباید بخندی اشتباه گفته و این جور حرفها
یک جورهایی میخواستم حرفهای دل خودم را ، عقاید خودم را ، از دهان بقیه بشنونم.
تا حدی هم به این هدف رسیدم
این بود داستان تاپیک اول
تاپیک دوم: از همه کتک میخورم
ماجرای این تاپیک نیز واقعی بود... اما یک نکته در اون نهفته بود. در این تاپیک من گفتم که کلاس نهمی هستم و در تاپیک قبلی گفتم که من 17 ساله هستم
علتش این بود که ، با خودم گفتم: "علی خاک بر سرت! یه آدم 17 ساله از بقیه کتک میخوره؟ خاک بر سر بی عرضه ات کنن ، حداقل برو توی اون تاپیک بنویس کلاس نهمی هستی که مردمی که تاپیک رو میخونن با خودشون نگن چه پسر دست و پا چلفتی هست که با 17 سال سن نمیتونه از خودش دفاع کنه..."
با خودم گفتم:"اونها به سن من کاری ندارند.. اونها میبینند من یک مشکلی دارم و بهم راه حل میدن"
تاپیک سوم: دقیقا باید چیکار کنم؟
مسئله این تاپیک نیز واقعی بود... من در ورزشهایی که با توپ هستند استعداد آنچنانی ندارم ولی هیچوقت این مسئله را با خودم قبول نکردم و اون رو نپذیرفتم...
در واقع من خودم را یک آدم بی عرضه و بی ارزش میبینم. چون من بلد نیستم فوتبال و والیبال بازی کنم درحالیکه بیشتر همسن های من بلد هستند و من به خاطر این موضوع تا حد ممکن از رفتن سر کلاس ورزش به بهانه های مختلف مثل دل درد و بیماری و.... امتناع میکردم.
تفریح دوست و رفیقهای من اکثرا این هست که یک زمین بگیرند و برن توش فوتبال بازی کنن. به خاطر اینکه من فوتبال بلد نیستم شاید حدود 2 سال بشه که باهاشون نرفتم بیرون و فوتبال بازی کنم..
اگر به تاپیک مراجعه کنید ، میبینید که من داخلش اینها رو نوشتم:
این تعریف و تمجیدها رو میبینید؟ میدونید به خاطر چی بود؟ به خاطر این بود که به مردم بگم: "درسته من توی ورزش استعدادی ندارم ولی در عوض آدم موفقی هستم و توی موسیقی و درس و هزارتا چیز جورواجور دیگه استعداد دارم"من علی هستم 19 ساله. من از لحاظ درسی و ریاضیاتی ، موسیقیایی ،و... بسیار قوی هستم و استعداد خیلی خوبی دارم ، الآنم در یکی از بهترین دانشگاه های کشور درس میخونم
میخواستم با این کار جلوگیری کنم. از چی جلوگیری کنم؟ از این که مردم بگن: "خاک بر سرش کنن. یه پسر مگه میشه اینقدر دست و پا چلفتی باشه که استعداد ورزشی کمی داشته باشه؟ چقدر پسر بی عرضه ای هست... معمولا اینجور پچه ها همیشه توی تیم کشی ها آخرین نفر انتخاب میشن و اعتماد به نفس خوبی ندارن.."
میخواستم مردم اینها رو بهم نگویند...
تاپیک چهارم: Hiv
این تاپیک رو برای این زدم که مردم بیان و بهم آرامش بدن.. اصلا Hiv در کار نبود... فقط به خاطر این بود که از مردم دلسوزی و محبت دریافت کنم...
چون میدیدم وقتی یک نفر بیماره یا سرطان داره مردم میان بهش قوت قلب میدن و براش دلسوزی میکنن.. منم با خودم گفتم بهتره یه تاپیک بزنم و بگم من Hiv گرفتم تا مردم بهم محبت کنند.
تاپیک پنجم: آزار رساندن به خواهرم
این تاپیک هم واقعی بود.
من یک خواهر کوچیک دارم که معمولا همیشه اذیتش میکنم
علت اش را هم خودم میدونم! علت اش این هست که وقتی میبینم خواهرم خوشحال هست و دوستان زیادی دارد به او حسودی میکنم. چون خودم خیلی کم خوشحال هستم ولی او بیشتر وقتها خوشحال هست... وقتی میبینم خواهرم بچه ی دوم خانواده هست و به خاطر همین پدر و مادرم کمتر در مورد او سخت گیری میکنند به او حسودی میکنم و بهش آزار میرسانم.
بسیار خوب.
با این متنی که نوشتم فکر میکنم همه ی شما دوستان عزیز نسبتا من رو واقعا شناختید... و فهمیدید که پشت نقاب مددجو چه چیزی پنهان بوده...
حالا میخواهم بپرسم با این توصیفاتی که کردم ، شما من را چه جور آدمی میبینید؟
یک آدم بی اعتماد به نفس و دست و پاچلفتی... درست نمیگویم؟










علاقه مندی ها (Bookmarks)