امروز دوباره حالم بده.
من امروز خواستم یه کار خوب بکنم. دست یکی رو گرفتم و بردم یه جایی که باید میرفت اما خب نمیرفت.
نزدیک به یک ماه بود هر روز نصیحتش میکردم و بالاخره جواب داد و راضی شد بریم.
نمیدونم در مورد این آدم چی بگم. شاید یه بدبخت مطلق از نظر خودش.... اونقدر بدبخت بود که منم باور کرده بودم و هر بار میدیدمش با خودم میگفتم خدایا پس کجای زندگی این بشری؟
بالاخره تصمیم گرفتم بیام جای خدا و آستین بالا بزنم و نتیجه ی مدتها زحمتم رو درو کنم. شاید اشک هاش بند اومد کمی نور امید تو زندگیش تابید.شاید از بدبختی دراومد.
تو مسیر رفت مدام گریه میکرد و میگفت من بدبختم. شوهرم معتاد بود مادرم عصبی بود برادرم معتاد بود و خودکشی کرد و من از بچگی از 8 سالگی کارگری کردم و مادرم اذیتم میکرد و به
خاطر فرار از خونه ازدواج کردم حالا طلاق گرفتم و آه مادرم منو گرفت و بچه ام بی پدر شد و خونه ندارم و .... هزار تا بدبختی ای که اینجا نمیشه گفت و اینایی که گفتم خوباش بود.
من از لای حرفاش هر چی دنبال امید تو زندگی این بشر میگشتم که بهش دلداری بدم پیدا نمیکردم که نمیکردم. عمیقا مستاصل شده بودم که چی بگم بهش آخه.
رفتیم و کاراش رو انجام دادیم و تو مسیر برگشت دوباره اون بود و اون حرفای بدبختی و هزار تا بلایی که سرش اومده.
اما من دیگه اون آدم چند ساعت قبل نبودم.
حالا من بهت زده به حماقت خودم نگاه میکردم.
موقع رفت فکر میکردم دنبال خدا تو زندگی اون آدمم. اما موقع برگشت فهمیدم در به در دنبال خدا تو زندگی خودمم.
موقع رفت فکر میکردم دنبال امید تو زندگی اون ادمم اما فهمیدم نا امید از زندگی منم نه اون.
موقع رفت فکر میکردم که اون دیگه فرصتی نداره اما موقع برگشت فهمیدم که این منم که فکر میکنم فرصتی ندارم.
نا امید واقعی از رحمت خدا من بودم نه اون.
من موقع رفت بهش یه جمله گفتم: باور نمیکنم که خدا تو رو تنها گذاشته باشه مگه میشه؟ و بهت زده از نبود آثاری از امید تو زندگی این زن دنبال خدا بودم.
باور نمیکنید اونجا اتفاقی افتاد که من خدا رو به عینه تو زندگی این زن دیدم. انگار خدا همه ی یک ماه گذشته رو با ما بود....
هر چی من برای این زن برنامه ریخته بودم و فکر میکردم میشه از این طریق بهش کمک کرد نا باورانه می دیدم خدا براش یک مسیر ساخته اما ....
یاد مظمون آیه ای از قرآن افتادم "خدا حال هیچ بشری رو تغییر نمیده مگه اینکه خودش بخواد".
دلم به حال خودم کباب شد.
من با این همه سواد و این همه استعداد هر روز با یه اتفاق کوچیک شروع میکنم به سرزنش خودم که از پس یه کار ضپرتی بر نمیام. من بی عرضه ام من نمیتونم و اصلا بی خیال و ...
چرا؟
چون نا امیدم. چون یادم رفته باورم رو. خدا حال من رو تغییر نمیده مگه اینکه خودم بخوام.
پس این منم که نمیخوام... خدا حتما جواب تلاش های من رو میده....
بعد
پدرم با حالت قهر بهم گفت باز تو دوباره رفتی و زندگی یه آدم دیگه رو رو به راه کردی و برگشتی!!! پس زندگی خودت چی؟امروز برای خودت چیکار کردی؟ به فکر خودت باش دختر جان...
تو دلم گفتم پدر جان من امروز یک چیز خوب یاد گرفتم.
کاش به پدرم پست پریروزم رو نشون میدادم.
چقدر صادقانه به خودم میگفتم لعنتی!!!!
من لعنتی واقعی نیستم من نا امیدم.
اما بعد این اتفاق خیلی خوش و رو به راه شدن یه زندگی نامربوط به من :
یه آدم دیگه بهم گفت باز چه کلکی تو کارته و این زن چه نفعی برات داره؟ از این دست میدی و از اون دست میگیری دیگه!!! چقدر تو زرنگی!!! نفعش برات چقدره؟
عصبی شدم نتونستم چیزی بگم و دوباره گریه کردم.
نزدیک به صد بار توبه کرده بودم که دیگه به کسی کمک نکنم. چون سریعا مورد اتهام سو استفاده کردن قرار می گیرم.
نمیدونم چیکار میکنم که این چند نفر آدم 24 ساعته به من مشکوکن.
نمیدونم شاید دارن راست میگن. اگه راست نمیگن این اشکای نا خودآگاه چیه پس؟ این خشم که یه هویی بعد این تهمت میوفته به جونم چیه پس؟
سرزنش های پیاپی خودم که زندگی مو ول میکنم ...
لعنتی هایی که به خودم میگم...
من بدبختم و من بی عرضه ام هایی که به خودم میگم....
فقط و فقط ناشی از این خشمه که من برای دیگری کاری انجام میدم و اون حالش رو به راه میشه ولی وقتی به خودم میرسم نمیتونم.
هیچ نفعی هیچ نفعی و هیچ نفعی برای من نداره اگه یه بچه با کیف نو بره مدرسه. خودم میدونم. اما خشم میاد سراغم.
دیگه خسته شدم از این همه سرزنش خودم.
چند روز دیگه همین آدمی که به من تهمت میزنه تو زندگیش به بهترین و بالاترین جایگاه میرسه اما منم و دعای یه بچه ی بی پدر!!!!! شایدم فحش های یه مادر افسرده!!!
در حالی که هیچ اعتقادی به دعا ندارم. از فحش هم بدم میاد.
سرم بدجور داره کلاه میره. یه کاری انجام میدی عوضش نه تنها چیزی گیرت نمیاد بلکه عصبی و سرخورده و سر افکنده هم میشی.
کاش میتونستم بفهمم چرا آدم هایی مثل من از جان دل به آدم دیگه کمک میکنن، در حالی که خودشون سر شار از مشکلن؟ من مشکل خودم رو حل کنم برای همه بهتره ولی نمیتونم.
من نمیتونم برنامه ریزی کنم برای کارام.
عصبی ام.
ناراحتم.
میدونم با حجم زیادی از کار رو به رو ام اما به جای کار همش گریه ام می گیره.
برای امتحانم کلی پول خرج کردم اما دریغ از یک خط درس خوندن.
بعد فردا x و y و z میشن با فلان جایگاه و من به هیچ جا نخواهم رسید و اون وقت من باید چیکار کنم!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)