
نوشته اصلی توسط
بانوی آفتاب
نه من 2 سال تحمل نکردم! گفتم این ماجرا 2 پیش بود و من چند ماه افسرده و پژمرده بودم. نمی دونم چقدر زمان برد که کم کم همه چیز رو فراموش کردم. ولی می دونم همین گذر زمان کم کم همه چیز رو کمرنگ کرد. مخصوصاً اینکه فهمیدم خودش منو نخواست وگرنه هیچکس نمی تونست مانع جدایی ما شه. به خاطر همین وقتی به گذشته فکر می کنم با خودم می گم چقدر ساده و احمق بودم که خودمو ناراحت می کردم و مدام غصه می خوردم! به درک که منو نخواست. لیاقت نداشت. چه بسا بعضی موقع ها خدا رو خیلی شکر می کنم. چون بعضی وقتا اتفاقاتی رو می بینم که خدا رو شکر می کنم با اون آقا ازدواج نکردم.
می دونم سخته. (می دونم). ولی لطفاً سعی کنید کم کم تمام خاطرات رو پاک کنید. محو کنید. نابود کنید.
می دونم الآن هر حرفی زده بشه شما اصلاً گوش نمی کنید. یه نوع لجبازی نسبت به خودتون درونتون هست و نمی خوایید به خودتون کمک کنید.
راستی فکر نکنید مردن خیلی خوب و راحته! تازه اول حساب کتاب و مجازاته. اول سختیه. اول ترس و وحشته. مگه اینکه خیلی آدم خوبی توی زندگی بودید و خیالتون از پرونده زندگیتون راحته.
علاقه مندی ها (Bookmarks)