سلام
آبی من همه ی پست هات رو خوندم. حس می کنم نیازی به جزئیات بیشتر نیست، و کلیات موضوع کافیه تا راهت رو از دل این اتفاق باز کنی.
خیلی خوشحال شدم که می بینم موقعیت کاری خوبی برات پیش اومده. اما متاسفم که می بینم این موقعیت به جای اینکه باعث رضایت و شادی بشه، شده یک دغدغه ی جدید.
مشکل اصلی زندگی تو کار بود. نه فقط به این دلیل که خودت بارها گفتی اگه شرایط کاری خوبی داشته باشی، مسئله ی ازدواج رو بهتر هندل می کنی. بلکه به این دلیل که برای اینکه یه زندگی زناشویی موفق و سالم رو تشکیل بدی، نیاز داری که اول روحیه ی بهتری داشته باشی. حالت بهتر باشه. از زندگی فردیت رضایت داشته باشی.
الان یک فردی سر راه تو قرار گرفته که این مشکل رو حل می کنه. شاید رسالت این آدم در زندگی تو، حل کردن مشکل کارت باشه. مشکلی که خیلی زیاد باهاش درگیر بودی.
چرا حالا که این آدم اومده، سریع پریدی سر موضوع ازدواج؟
چرا همه ی انرژیت رو روی موفقیت شغلیت نمی گذاری؟ شاید همسرت قراره در مرحله ی بعدی سر راهت قرار بگیره (حالا چه خودِ این فرد باشه، چه فرد دیگه ای).









علاقه مندی ها (Bookmarks)