به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 51

Threaded View

  1. #25
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 11 مرداد 96 [ 10:34]
    تاریخ عضویت
    1391-3-07
    نوشته ها
    33
    امتیاز
    4,205
    سطح
    41
    Points: 4,205, Level: 41
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 145
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    7

    تشکرشده 10 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام بینهایت عزیزم ممنون از پاسخ بسیار خوبتون
    بعضی جاها حقو به شما میدم اینکه نگاه من بشدت منفیه و اینکهدما اختلاف فرهنگی داریم
    اما نگاه من اصلا منفی نبود من تمام مدت سعی میکردم با مادرشوهرم دوست باشم بذاش کادو میخریدم که هیچکدام را دوست نداشت و حتی از مغازه نزدیک خونشون خریدم که دوست نداشت عوض کنه اما باز هم گفت اون مغازه هیچ چیزی نداشت!!! بذایش کیک تولد میبردم و تولد میگرفتم که کیک را به نگهبان ساختمان میداد و تمام مدت سعی میکردم باهاش حرف بزنم و طبق میل اون باشم مثلا یه بار تعریف میکردم که دوستام رفتن کنسرت و من نرفتم که بگم منم بفکرم و اینا شروع کرد به دعوا با من که معلومه نباید برید حق ندارید اینهمه پول خرج کنید بذای یک کنسرت و منم هیچوقت نرفتم وبعد که شوهرم گفت زنم خودش ماهی اینقدر درآمد داره که مبلغ متوسط خوبی بود شروع کرد به تحقیر شغل و کار من
    و درسته من نوشتم حالم بهم میخوره از این حرفا امادباور کنید حز این حرفهای خاله زنکی و مادی و مقایسه و انتقاد ازش چیزی نشنیدم
    حتی اینقدر مادی هستند که وقتی من باید بخاطر بارداریم استراحت میکردم گفتند باید کار کنه و بچه افتاد که افتاد به شوهرم میگن انگار موی سرت افتاده!!!
    منهم مثل شما فکر میکنم بخاطر آینده پسرهاش و اینکه خونه بخره خیلی از خود گذشتگی کردند . بیش از اندازه و به همین دلیل هم الان خودشون را مالک و صاحب پسرشان میبینند و نمیتونند قبول کنند اون زندگی خودشو داشته باشه و بخاطر این فداکاری که زندگی نکردند و پول جمع کردند برای بچه شان حالا به اندازه همان از من متوقع هستند و طلبکار .مثلا همان جمله ای که نوشتم که میگفت من به شما کمک میکنم اینست که ما اگر جایی دعوت داشته باشیم و بخواهیم کادویی بریم حتی اگر شکلات باشد و یا ظرف و.. خودش تهیه میکند و جلوی در به دست شوهرم میدهد که بدهیم و این بدون اینکه ما خواسته باشیم انجام میدهد برای اینکه خودش به من گفته تو عقل و سلیقه خرید نداری و میخواهد این را ثابت کند اما حالا میگه من حتی کادوها را هم برای شما میخرم که شوهرم خرج نکند و چرا به زنت اجازه میدهی که برای مهمانی به آرایشگاه برود وقتی من اینطور دارم بخاطر شما فداکاری میکنم نه اینکه اون پول آرایشگاه من را بدهد بلکه میگوید حالا که خودش اینطوری است منهم حق خرج کردن ندارم. البته این حرفها رو حالا که من سر کار نمیرم بیشتر میگن
    کاملا میخواهد روش زندگی خودش را به ما تحمیل کنه میگه من تا روز زایمانم سر کار میرفتم یا میگه من هبچوقت آرایشگاه نمیرم
    نمیدونم اینکه کسی بخاطر فداکاریهایی که من در اونا هیچ نقشی نداشتم اینقدر از زندگی ما طلبکار باشه درست است یا نه
    منهم ار وقتی حامله شدم یک احوالپرسی از اونا نشنیدم و راستش به فکر هستن اما نه به فکر سلامتی من و بچه بلکه به فکر اینکه من سر کار چرا نمیرم چرا توی خانه کار نمیکنم و استراحت میکنم به فکر اینکه چقدر خرج سونو گرافی و دکتر من میشود و چند تا رفتم و چقدر خرج کردم تمام حرفشان اینه که من باید کار کنم و بچه هم بمیره مهم نیست و همه حامله میشن و خیلی اتفاق مهمی نیست و پسرشان نباید بخاطر دکتر بردن من خسته بشه!!! آیا بی خیال بودن صد برابر بهتر از این نوع اهمیت نیست و خانواده من که از نظر ایشون بی تفاوتن تمام لباسهای بارداری منو خریدن . مادرم با وجود فاصله 2 ساعته هر روز میاد و برام غذا درست میکنه و کارگر میگیره و پولش را خودش میده چون مادر پدر اون گفتن حالا که من باید استراحت کنم پولش را باید پدر و مادرم بدهند
    الان به حالتی رسیدیم که اگه من چیزی بخوام به پدر و مادرم میگن بخرن مثلادهمین دیروز کلی کتاب بذام خریدن و شوهرم عین خیالش نیست چون گفتن وقتی من سر کار نمیرم وظیفه پدر مادرمه!!!

    اما همانطور که شما و دوست خوبم ستاره زیبا گفتید تمام سعیمو میکنم که منفی نگر نباشم و به شوهرم هیچ چیز نگم و توی این جلسه هم بگم ممنونم که شما به فکر زندگی ما هستید و من سعی میکنم همانطوری که شما میخواهید زندگی کنم اینو بگم خوبه بنظرتون جمله هاش چجوری باشه راستش خیلی گیج و سر درگمم
    من خیلی استرس دارم . از همه چیز من ایراد میگیرن حتی شده دروغ باشه مثلا همانطور که گفتم من در حد توانم کمک میکردم اما باز هم میگن هیچ کاری نکرده و شوهرم اصلا طرفدار من نیست با اینکه خیلی موقع ها بعد از ظرف شستن به من گفته خسته شدی!!!!
    بی نهایت عزیز نمیدونم شاید حق با شماست و منهم زیادی منفی نگاه میکنم ولی خواستم بدانید که با خانواده شما که به فکر زندگیتون هستند 180 درجه فرق دارند و زندگی پسرشون اصلا براشون مهم نیست و فقط پوله که براشون مهمه.
    راستش با نوشتن اینجا خیلی آروم میشم و اینا رو پیش شما درد دل میکنم چون بجز مادرم کسیو ندارم حرفامو بهش بگم.

    - - - Updated - - -

    سلام بینهایت عزیزم ممنون از پاسخ بسیار خوبتون
    بعضی جاها حقو به شما میدم اینکه نگاه من بشدت منفیه و اینکهدما اختلاف فرهنگی داریم
    اما نگاه من اصلا منفی نبود من تمام مدت سعی میکردم با مادرشوهرم دوست باشم بذاش کادو میخریدم که هیچکدام را دوست نداشت و حتی از مغازه نزدیک خونشون خریدم که دوست نداشت عوض کنه اما باز هم گفت اون مغازه هیچ چیزی نداشت!!! بذایش کیک تولد میبردم و تولد میگرفتم که کیک را به نگهبان ساختمان میداد و تمام مدت سعی میکردم باهاش حرف بزنم و طبق میل اون باشم مثلا یه بار تعریف میکردم که دوستام رفتن کنسرت و من نرفتم که بگم منم بفکرم و اینا شروع کرد به دعوا با من که معلومه نباید برید حق ندارید اینهمه پول خرج کنید بذای یک کنسرت و منم هیچوقت نرفتم وبعد که شوهرم گفت زنم خودش ماهی اینقدر درآمد داره که مبلغ متوسط خوبی بود شروع کرد به تحقیر شغل و کار من
    و درسته من نوشتم حالم بهم میخوره از این حرفا امادباور کنید حز این حرفهای خاله زنکی و مادی و مقایسه و انتقاد ازش چیزی نشنیدم
    حتی اینقدر مادی هستند که وقتی من باید بخاطر بارداریم استراحت میکردم گفتند باید کار کنه و بچه افتاد که افتاد به شوهرم میگن انگار موی سرت افتاده!!!
    منهم مثل شما فکر میکنم بخاطر آینده پسرهاش و اینکه خونه بخره خیلی از خود گذشتگی کردند . بیش از اندازه و به همین دلیل هم الان خودشون را مالک و صاحب پسرشان میبینند و نمیتونند قبول کنند اون زندگی خودشو داشته باشه و بخاطر این فداکاری که زندگی نکردند و پول جمع کردند برای بچه شان حالا به اندازه همان از من متوقع هستند و طلبکار .مثلا همان جمله ای که نوشتم که میگفت من به شما کمک میکنم اینست که ما اگر جایی دعوت داشته باشیم و بخواهیم کادویی بریم حتی اگر شکلات باشد و یا ظرف و.. خودش تهیه میکند و جلوی در به دست شوهرم میدهد که بدهیم و این بدون اینکه ما خواسته باشیم انجام میدهد برای اینکه خودش به من گفته تو عقل و سلیقه خرید نداری و میخواهد این را ثابت کند اما حالا میگه من حتی کادوها را هم برای شما میخرم که شوهرم خرج نکند و چرا به زنت اجازه میدهی که برای مهمانی به آرایشگاه برود وقتی من اینطور دارم بخاطر شما فداکاری میکنم نه اینکه اون پول آرایشگاه من را بدهد بلکه میگوید حالا که خودش اینطوری است منهم حق خرج کردن ندارم. البته این حرفها رو حالا که من سر کار نمیرم بیشتر میگن
    کاملا میخواهد روش زندگی خودش را به ما تحمیل کنه میگه من تا روز زایمانم سر کار میرفتم یا میگه من هبچوقت آرایشگاه نمیرم
    نمیدونم اینکه کسی بخاطر فداکاریهایی که من در اونا هیچ نقشی نداشتم اینقدر از زندگی ما طلبکار باشه درست است یا نه
    منهم ار وقتی حامله شدم یک احوالپرسی از اونا نشنیدم و راستش به فکر هستن اما نه به فکر سلامتی من و بچه بلکه به فکر اینکه من سر کار چرا نمیرم چرا توی خانه کار نمیکنم و استراحت میکنم به فکر اینکه چقدر خرج سونو گرافی و دکتر من میشود و چند تا رفتم و چقدر خرج کردم تمام حرفشان اینه که من باید کار کنم و بچه هم بمیره مهم نیست و همه حامله میشن و خیلی اتفاق مهمی نیست و پسرشان نباید بخاطر دکتر بردن من خسته بشه!!! آیا بی خیال بودن صد برابر بهتر از این نوع اهمیت نیست و خانواده من که از نظر ایشون بی تفاوتن تمام لباسهای بارداری منو خریدن . مادرم با وجود فاصله 2 ساعته هر روز میاد و برام غذا درست میکنه و کارگر میگیره و پولش را خودش میده چون مادر پدر اون گفتن حالا که من باید استراحت کنم پولش را باید پدر و مادرم بدهند
    الان به حالتی رسیدیم که اگه من چیزی بخوام به پدر و مادرم میگن بخرن مثلادهمین دیروز کلی کتاب بذام خریدن و شوهرم عین خیالش نیست چون گفتن وقتی من سر کار نمیرم وظیفه پدر مادرمه!!!

    اما همانطور که شما و دوست خوبم ستاره زیبا گفتید تمام سعیمو میکنم که منفی نگر نباشم و به شوهرم هیچ چیز نگم و توی این جلسه هم بگم ممنونم که شما به فکر زندگی ما هستید و من سعی میکنم همانطوری که شما میخواهید زندگی کنم اینو بگم خوبه بنظرتون جمله هاش چجوری باشه راستش خیلی گیج و سر درگمم
    من خیلی استرس دارم . از همه چیز من ایراد میگیرن حتی شده دروغ باشه مثلا همانطور که گفتم من در حد توانم کمک میکردم اما باز هم میگن هیچ کاری نکرده و شوهرم اصلا طرفدار من نیست با اینکه خیلی موقع ها بعد از ظرف شستن به من گفته خسته شدی!!!!
    بی نهایت عزیز نمیدونم شاید حق با شماست و منهم زیادی منفی نگاه میکنم ولی خواستم بدانید که با خانواده شما که به فکر زندگیتون هستند 180 درجه فرق دارند و زندگی پسرشون اصلا براشون مهم نیست و فقط پوله که براشون مهمه.
    راستش با نوشتن اینجا خیلی آروم میشم و اینا رو پیش شما درد دل میکنم چون بجز مادرم کسیو ندارم حرفامو بهش بگم.

    - - - Updated - - -

    سلام بینهایت عزیزم ممنون از پاسخ بسیار خوبتون
    بعضی جاها حقو به شما میدم اینکه نگاه من بشدت منفیه و اینکهدما اختلاف فرهنگی داریم
    اما نگاه من اصلا منفی نبود من تمام مدت سعی میکردم با مادرشوهرم دوست باشم بذاش کادو میخریدم که هیچکدام را دوست نداشت و حتی از مغازه نزدیک خونشون خریدم که دوست نداشت عوض کنه اما باز هم گفت اون مغازه هیچ چیزی نداشت!!! بذایش کیک تولد میبردم و تولد میگرفتم که کیک را به نگهبان ساختمان میداد و تمام مدت سعی میکردم باهاش حرف بزنم و طبق میل اون باشم مثلا یه بار تعریف میکردم که دوستام رفتن کنسرت و من نرفتم که بگم منم بفکرم و اینا شروع کرد به دعوا با من که معلومه نباید برید حق ندارید اینهمه پول خرج کنید بذای یک کنسرت و منم هیچوقت نرفتم وبعد که شوهرم گفت زنم خودش ماهی اینقدر درآمد داره که مبلغ متوسط خوبی بود شروع کرد به تحقیر شغل و کار من
    و درسته من نوشتم حالم بهم میخوره از این حرفا امادباور کنید حز این حرفهای خاله زنکی و مادی و مقایسه و انتقاد ازش چیزی نشنیدم
    حتی اینقدر مادی هستند که وقتی من باید بخاطر بارداریم استراحت میکردم گفتند باید کار کنه و بچه افتاد که افتاد به شوهرم میگن انگار موی سرت افتاده!!!
    منهم مثل شما فکر میکنم بخاطر آینده پسرهاش و اینکه خونه بخره خیلی از خود گذشتگی کردند . بیش از اندازه و به همین دلیل هم الان خودشون را مالک و صاحب پسرشان میبینند و نمیتونند قبول کنند اون زندگی خودشو داشته باشه و بخاطر این فداکاری که زندگی نکردند و پول جمع کردند برای بچه شان حالا به اندازه همان از من متوقع هستند و طلبکار .مثلا همان جمله ای که نوشتم که میگفت من به شما کمک میکنم اینست که ما اگر جایی دعوت داشته باشیم و بخواهیم کادویی بریم حتی اگر شکلات باشد و یا ظرف و.. خودش تهیه میکند و جلوی در به دست شوهرم میدهد که بدهیم و این بدون اینکه ما خواسته باشیم انجام میدهد برای اینکه خودش به من گفته تو عقل و سلیقه خرید نداری و میخواهد این را ثابت کند اما حالا میگه من حتی کادوها را هم برای شما میخرم که شوهرم خرج نکند و چرا به زنت اجازه میدهی که برای مهمانی به آرایشگاه برود وقتی من اینطور دارم بخاطر شما فداکاری میکنم نه اینکه اون پول آرایشگاه من را بدهد بلکه میگوید حالا که خودش اینطوری است منهم حق خرج کردن ندارم. البته این حرفها رو حالا که من سر کار نمیرم بیشتر میگن
    کاملا میخواهد روش زندگی خودش را به ما تحمیل کنه میگه من تا روز زایمانم سر کار میرفتم یا میگه من هبچوقت آرایشگاه نمیرم
    نمیدونم اینکه کسی بخاطر فداکاریهایی که من در اونا هیچ نقشی نداشتم اینقدر از زندگی ما طلبکار باشه درست است یا نه
    منهم ار وقتی حامله شدم یک احوالپرسی از اونا نشنیدم و راستش به فکر هستن اما نه به فکر سلامتی من و بچه بلکه به فکر اینکه من سر کار چرا نمیرم چرا توی خانه کار نمیکنم و استراحت میکنم به فکر اینکه چقدر خرج سونو گرافی و دکتر من میشود و چند تا رفتم و چقدر خرج کردم تمام حرفشان اینه که من باید کار کنم و بچه هم بمیره مهم نیست و همه حامله میشن و خیلی اتفاق مهمی نیست و پسرشان نباید بخاطر دکتر بردن من خسته بشه!!! آیا بی خیال بودن صد برابر بهتر از این نوع اهمیت نیست و خانواده من که از نظر ایشون بی تفاوتن تمام لباسهای بارداری منو خریدن . مادرم با وجود فاصله 2 ساعته هر روز میاد و برام غذا درست میکنه و کارگر میگیره و پولش را خودش میده چون مادر پدر اون گفتن حالا که من باید استراحت کنم پولش را باید پدر و مادرم بدهند
    الان به حالتی رسیدیم که اگه من چیزی بخوام به پدر و مادرم میگن بخرن مثلادهمین دیروز کلی کتاب بذام خریدن و شوهرم عین خیالش نیست چون گفتن وقتی من سر کار نمیرم وظیفه پدر مادرمه!!!

    اما همانطور که شما و دوست خوبم ستاره زیبا گفتید تمام سعیمو میکنم که منفی نگر نباشم و به شوهرم هیچ چیز نگم و توی این جلسه هم بگم ممنونم که شما به فکر زندگی ما هستید و من سعی میکنم همانطوری که شما میخواهید زندگی کنم اینو بگم خوبه بنظرتون جمله هاش چجوری باشه راستش خیلی گیج و سر درگمم
    من خیلی استرس دارم . از همه چیز من ایراد میگیرن حتی شده دروغ باشه مثلا همانطور که گفتم من در حد توانم کمک میکردم اما باز هم میگن هیچ کاری نکرده و شوهرم اصلا طرفدار من نیست با اینکه خیلی موقع ها بعد از ظرف شستن به من گفته خسته شدی!!!!
    بی نهایت عزیز نمیدونم شاید حق با شماست و منهم زیادی منفی نگاه میکنم ولی خواستم بدانید که با خانواده شما که به فکر زندگیتون هستند 180 درجه فرق دارند و زندگی پسرشون اصلا براشون مهم نیست و فقط پوله که براشون مهمه.
    راستش با نوشتن اینجا خیلی آروم میشم و اینا رو پیش شما درد دل میکنم چون بجز مادرم کسیو ندارم حرفامو بهش بگم.

  2. 3 کاربر از پست مفید mahshid61 تشکرکرده اند .

    maryam.mim (یکشنبه 24 اردیبهشت 96), ZENDEGIBEHTAR (یکشنبه 24 اردیبهشت 96), ستاره زیبا (یکشنبه 24 اردیبهشت 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:38 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.