سلام به همه ی دوستان بزرگوار و عزیز
من واقعا نمیدونم چجوری باید لطف و محبت های شما عزیزان را جبران کنم شدیدا از همه ی شما عزیزان متشکرم که شما وقتتون رو صرف کمک به این حقیر کردین....
دیشب که گذشت ولی بین خودمون باشه دیشب که تنها بودم عجیب یاد دوران مجردیم افتادمو دلم تنگ شد...
پیرو حرفای دوست عزیزم yarmehraban باید عرض کنم بله شاید شما درست میفرمایید شاید مشکل از منه که انقدر سست عنصر هستن و زود وا میدم..شاید به خاطر این هست که زیاد با جنس مخالف معاشرت نداشتم وبلد نیستم البته به جز خواهرم که از من حرف شنوی داشت و موقعی که من حتی بدون خشونت و قاطعیت نصیحتش میکردم فقط چشم به من میگفت یا شایدم بخاطر پدر و مادرم هست چون تاحالا ندیدم بابام با جدیت با مادرم صحبت کنه همیشه با خنده و شوخی گفته و مادر من هم قبول کرده..خلاصه خواستم بگم که ریشه سست بودن شاید در یه کدوم اینها باشه...در مورد اینکه شاید من برای ازدواج هنوز اماده نبودم این حرفتون هم شاید درست باشه شاید من هنوز اونقدر بزرگ نشدم یا شاید هنوز بچه ام...همیشه فکر میکردم واسه زندگی مشترک اماده ام و همه چیزو میتونم کنترل کنم ولی حالا میبینم نه با اون چیزا و موقعیت هایی که من فکر میکردم خیلی فرق داره و نیاز به مدیریت داره همیشه با خدم میگفتم این رفیق و دوست و اشنا و همکار مرد دارم که میتونم از پسشون بر بیام اون وقت از پس یه زن بر نیام....شاید به قول شما نباید بهش چراغ سبز و اجازه ی حرکت بدم با اینکه میدونم بعدش میخواد چه کارهایی بکنه...نسبت به توصیه های زیبا و کاربردی باید بگم که بله باید رفتو امد هاشو بیش از حد محدود کنم ولی بااینکه هرجا میخواد بره خودم میبرمش شده از کارم میزنه ولی همیشه که نمیشه چند باری هم باهاش صحبت کردم گفتم دلیلی نمیبینم تو با دوستای زمان مجردیت ارتباط داشته باشی تو دیگه الاتن با اونا فرق داری مگه من ارتباط دارم که تو داری؟تو اون لحظه این حرفا قبول میکنه و دفه دیگه که بهم زنگ میزنه میگه بیا منو برسون دمه خونه فلان دوستم میگم پس چیشد ؟؟؟میگه به جون خودم اخرین باره ولی ازین اخرین بارها ازش زیاد شنیدم....در مورد دیشب که گفتین حتما باهاش به خونه خواهر یا جاهای دیگه باهاش برید واقعا دیگه نمیتونم چون هروقت باهاش رفتم درگیر یه تئاتر بی معنی شدم که پیش اینو اون به من احترام بزاره و قربون صدقم بره جوری که دهن اینو اون باز بمونه ولی تو خونه شخصیتش برگرده...بعضی اوقات حس میکنم منو فقط واسه پز دادن خودشو دله اینو سوزوندن میخواد که واقعا گریم میگیره موقعی که بهش فکر میکنم.....در مورد خرج خونه واقعا باهاتون موافقم پدر منو دراورده...فکر میکنه هر پولی هست باید خرجش کنه فکر هیچ چیزیو نمیکنه چند هفته پیش گیر داده بود به یه گوشی 4 میلیونی که دیگه واقعا من از کوره در رفتم و داد و بیداد کردم چون هیچجوره درکش نمیکردم
بعد دیگه خودش فکر کنم به اشتباهش پی برد و بیخیال شد همون جا بود که با خودم فکردم طاقت عصبانی شدن و بی محلی کردنای منو نداره......البته باز هم تقصیر خودمه هرچیزی که خواسته واسش فراهم کردم لوس که بود لوس تر از قبل شده....در مورد خانه داری فقط یه ذره تمیز کردن بلده وگرنه اشپزی که صفره درحد یه پسربچه دبستانی بلد نیست میوه بلد نیست پوست بکنه من باید میوه رو براش درست کنم چه برسه به اشپزی...در مورد رابطه جنسی هم که من زیاد خودمو کوچیک نمیکنم بعضی خودش میاد از طریق راه های دیگه یه حرکتایی میکنه ولی رابطه کامل هیچوقت..نمیدونم کی تو مخش کرده که رابطه جنسی باعث پیری و بد فرم شدن بدن میشه..از خواهراش که بعیده صد در صد دوستاشن که باید ریششونو قطع کنم....تازه همین حرکتایی که میگم بعضی اوقات میکنه بعد اینکه ببینه دوسه روز بهش بی محلی میکنم خودشت میاد...الانکه تنها هستم دوست دارم تمام لباساشو پرت کنم تو خیابون ولی دوست دارم انقدر روش کار کنم که خودش ازین جوون بازیا و این کارای مزخرف دست برداره نه این که تو خیابون دستشو فشار بدم تشر بزنم یا تو ماشین بهش بگم شالتو درست میکنی یا نه بگه نه منم دور بزنم برم خونه اونم قهر کنه و منم معذرت خواهی کنم که ازین به بعد خداروشکر دیگه معذرت خواهی نمیکنم و فوق العاده قاطعم به لطف خدا و دوستان...رسیدیم به حرفای دوست خوب و نازنینم 1956 که بعد از مدت ها خنده روی لبهای من اورد و منو بسیار امید وار کرد و چشم منو رو واقعیتایی که به عمد یا بدون قصد روشون بسته بودم کاملا باز کرد...اولا خوشحالم که به کمک شوهر مدبر و با درایتتون و همچنین نفس با اراده و مستحکم خودتون تغییر کردین...بله حالا که میبینم منم باید دقیقا کارای شوهرشما رو اجرا کنم و با جدیت و قاطعیت تموم لوازم ارایشی و لباس های مزخرفشو یکجا دور بریزم چون حرف و نصیحت اصلا جواب نداده...دیگه نباید واسه هرکار کوچیکی منت کشی کنمو معذرت خواهی کنم با اینکه حق بامنه...به این مسئله تا حالا توجه نکرده بودم که چقدر حرفتون زیبا بود که اشتی و قهر ما باهم فرقی نداره..حالا که فکر میکنم میبینم هیچ فرقی نداره چه باهم اشتی کرده باشیم یاقهر... خلاصه امشب که اوردمش خون باهاش خیلی جدی صحبت میکنم و ناراحتیامو کامل بهش میگم چون واقعا کم اوردم اگه قبول کرد که هیچی ولی اگه دوباره گریه کردو لوس شد دیگه واقعا کاری به کاریش ندارم خودم جامو سر خود برمیدارم از پیشش میرم که به امید این نباشه که شب تو تخت منو خر کنه...یه کلمه هم باهاش صحبت نمیکنم بی محلی کامل...که یه ذره به خودش بیاد با خودش بگه که هیچوقت این این کارارو نمیکرد پس حتما یه کاری کردم...بر عکس شما من احساس میکنم یه بار باید اشک این دخترو بطور جدی در بیارم نه گریه هایی که واسه فیلم بازی کردن میکنه چون دیگه کاملا دستشو خوندم..باید یبار یه دعوا درست حسابی بکنم تا حساب کار دستش بیاد چون همش از طرف من گذشت و خوبی دیده..همیشه طرز مودبانه صحبت کردن منو مسخره کرده بهش هیچی نگفتم نماز خوندن منو مسخره کرده هیچی نگفتم گفته تو ریاکاری هیچی نگفتم نه میزاره ریشمو بزنم الان شبیه این اخوندا شده ریشم
الکی میگه دوس دارم ریش داشته باشی بهت میاد چون یبار تو جمعیکی از خواهراش گفت شوهرت بدون ریش خیلی خوشتیپ ترو جذاب تره ازون روز به بعد دمار از روزگار من دراورد...تا دیشب فکر میکردم راست میگه ریش دوست داره هی تو این هفته ها میومد ریشه منو ناز میداد میگفت قشنگه تا دیشب که اومد تو حموم یه دفه ریش تراشو برداشت فهمید بابا همش فیلم بازی میکردهمن یه بار گوشیشو همینطور عادی جلو خودش چک کردم داشت به من میگفت به من شک دارثیو فلان حالا شبا منه بدبختو از اتاق میندازه بیرون بعد نیمساعت یه ساعت دیگه یواشکی میاد فقط گوشیه منو چک کنه...الان از صبح پنج شیش دفه زنگ زده به خونه که چک کنه ببینه من خونه هستم یانه انقدرم خنگه به بهونه های مزخرف زنگ میزنه انقدر تابلو عمل میکنه این بشر
...در مورد چکی هم که زد تو صورتم باید بگم که بله درست میفرمایید سال اول عقد بود و منم بی تجربه فکر میکردم که عادیه اون بزنه تو گوشم نمیدونم با خودم چه فکردی میکردم ولی الان دیگه جرئت اون موقع رو نداره ازین کارا کنه ...اگر هم که تا هفته دیگه دیدم کارام جواب نداد به قول دوست عزیز 1956 زندگی مشترک تعارف برنمیداره میرم با خالم محرمانه صحبت میکنم تا شاید کاری از دست اون بر بیاد..ولی میترسم کسی حرفامو باور نکنه انقدر که جلو اینو اون فیلم بازی کرده و قیلفش مظلومو حق به جانبه ........در جواب دوست عزیز ye_doostباید بگم که بله حرف من فوق العاده زشت بوده و بعدش خیلی معذرت خواهی کردم ولی کاره اون زشت تر از من بوده که منو وسط یه فروشگاهه بزرگ بزنه...شده هزاران بار القاب فوق العاده زشت بهمن داده و هزار کثافت کاری به من داده و من فقط با یه اخم تو صورتش نگاه کرده و خودش خجالت کشیده و معذرت خواهی کرده...خدا کنه حرفای شما درست باشه و چندسال دیگه به این خاطرات بخندیم نه این که همین اش و همین کاسه....
دست تکتکون رو میبوسم که وقتتون رو صرف خوندن زیاده گویی های من کردید..معید باشید








.....در مورد خرج خونه واقعا باهاتون موافقم پدر منو دراورده...فکر میکنه هر پولی هست باید خرجش کنه فکر هیچ چیزیو نمیکنه چند هفته پیش گیر داده بود به یه گوشی 4 میلیونی که دیگه واقعا من از کوره در رفتم و داد و بیداد کردم چون هیچجوره درکش نمیکردم
بعد دیگه خودش فکر کنم به اشتباهش پی برد و بیخیال شد همون جا بود که با خودم فکردم طاقت عصبانی شدن و بی محلی کردنای منو نداره......البته باز هم تقصیر خودمه هرچیزی که خواسته واسش فراهم کردم لوس که بود لوس تر از قبل شده....در مورد خانه داری فقط یه ذره تمیز کردن بلده وگرنه اشپزی که صفره درحد یه پسربچه دبستانی بلد نیست میوه بلد نیست پوست بکنه من باید میوه رو براش درست کنم چه برسه به اشپزی...در مورد رابطه جنسی هم که من زیاد خودمو کوچیک نمیکنم بعضی خودش میاد از طریق راه های دیگه یه حرکتایی میکنه ولی رابطه کامل هیچوقت..نمیدونم کی تو مخش کرده که رابطه جنسی باعث پیری و بد فرم شدن بدن میشه..از خواهراش که بعیده صد در صد دوستاشن که باید ریششونو قطع کنم....تازه همین حرکتایی که میگم بعضی اوقات میکنه بعد اینکه ببینه دوسه روز بهش بی محلی میکنم خودشت میاد...الانکه تنها هستم دوست دارم تمام لباساشو پرت کنم تو خیابون ولی دوست دارم انقدر روش کار کنم که خودش ازین جوون بازیا و این کارای مزخرف دست برداره نه این که تو خیابون دستشو فشار بدم تشر بزنم یا تو ماشین بهش بگم شالتو درست میکنی یا نه بگه نه منم دور بزنم برم خونه اونم قهر کنه و منم معذرت خواهی کنم که ازین به بعد خداروشکر دیگه معذرت خواهی نمیکنم و فوق العاده قاطعم به لطف خدا و دوستان...رسیدیم به حرفای دوست خوب و نازنینم 1956 که بعد از مدت ها خنده روی لبهای من اورد و منو بسیار امید وار کرد و چشم منو رو واقعیتایی که به عمد یا بدون قصد روشون بسته بودم کاملا باز کرد...اولا خوشحالم که به کمک شوهر مدبر و با درایتتون و همچنین نفس با اراده و مستحکم خودتون تغییر کردین...بله حالا که میبینم منم باید دقیقا کارای شوهرشما رو اجرا کنم و با جدیت و قاطعیت تموم لوازم ارایشی و لباس های مزخرفشو یکجا دور بریزم چون حرف و نصیحت اصلا جواب نداده...دیگه نباید واسه هرکار کوچیکی منت کشی کنمو معذرت خواهی کنم با اینکه حق بامنه...به این مسئله تا حالا توجه نکرده بودم که چقدر حرفتون زیبا بود که اشتی و قهر ما باهم فرقی نداره..حالا که فکر میکنم میبینم هیچ فرقی نداره چه باهم اشتی کرده باشیم یاقهر... خلاصه امشب که اوردمش خون باهاش خیلی جدی صحبت میکنم و ناراحتیامو کامل بهش میگم چون واقعا کم اوردم اگه قبول کرد که هیچی ولی اگه دوباره گریه کردو لوس شد دیگه واقعا کاری به کاریش ندارم خودم جامو سر خود برمیدارم از پیشش میرم که به امید این نباشه که شب تو تخت منو خر کنه...یه کلمه هم باهاش صحبت نمیکنم بی محلی کامل...که یه ذره به خودش بیاد با خودش بگه که هیچوقت این این کارارو نمیکرد پس حتما یه کاری کردم...بر عکس شما من احساس میکنم یه بار باید اشک این دخترو بطور جدی در بیارم نه گریه هایی که واسه فیلم بازی کردن میکنه چون دیگه کاملا دستشو خوندم..باید یبار یه دعوا درست حسابی بکنم تا حساب کار دستش بیاد چون همش از طرف من گذشت و خوبی دیده..همیشه طرز مودبانه صحبت کردن منو مسخره کرده بهش هیچی نگفتم نماز خوندن منو مسخره کرده هیچی نگفتم گفته تو ریاکاری هیچی نگفتم نه میزاره ریشمو بزنم الان شبیه این اخوندا شده ریشم
الکی میگه دوس دارم ریش داشته باشی بهت میاد چون یبار تو جمعیکی از خواهراش گفت شوهرت بدون ریش خیلی خوشتیپ ترو جذاب تره ازون روز به بعد دمار از روزگار من دراورد...تا دیشب فکر میکردم راست میگه ریش دوست داره هی تو این هفته ها میومد ریشه منو ناز میداد میگفت قشنگه تا دیشب که اومد تو حموم یه دفه ریش تراشو برداشت فهمید بابا همش فیلم بازی میکردهمن یه بار گوشیشو همینطور عادی جلو خودش چک کردم داشت به من میگفت به من شک دارثیو فلان حالا شبا منه بدبختو از اتاق میندازه بیرون بعد نیمساعت یه ساعت دیگه یواشکی میاد فقط گوشیه منو چک کنه...الان از صبح پنج شیش دفه زنگ زده به خونه که چک کنه ببینه من خونه هستم یانه انقدرم خنگه به بهونه های مزخرف زنگ میزنه انقدر تابلو عمل میکنه این بشر
...در مورد چکی هم که زد تو صورتم باید بگم که بله درست میفرمایید سال اول عقد بود و منم بی تجربه فکر میکردم که عادیه اون بزنه تو گوشم نمیدونم با خودم چه فکردی میکردم ولی الان دیگه جرئت اون موقع رو نداره ازین کارا کنه ...اگر هم که تا هفته دیگه دیدم کارام جواب نداد به قول دوست عزیز 1956 زندگی مشترک تعارف برنمیداره میرم با خالم محرمانه صحبت میکنم تا شاید کاری از دست اون بر بیاد..ولی میترسم کسی حرفامو باور نکنه انقدر که جلو اینو اون فیلم بازی کرده و قیلفش مظلومو حق به جانبه ........در جواب دوست عزیز ye_doostباید بگم که بله حرف من فوق العاده زشت بوده و بعدش خیلی معذرت خواهی کردم ولی کاره اون زشت تر از من بوده که منو وسط یه فروشگاهه بزرگ بزنه...شده هزاران بار القاب فوق العاده زشت بهمن داده و هزار کثافت کاری به من داده و من فقط با یه اخم تو صورتش نگاه کرده و خودش خجالت کشیده و معذرت خواهی کرده...خدا کنه حرفای شما درست باشه و چندسال دیگه به این خاطرات بخندیم نه این که همین اش و همین کاسه....

علاقه مندی ها (Bookmarks)