سلام
یه فامیل داشتیم دقیقا شرایط شما رو داشت چهل سالش شده بود و دو سه باری هم که به صورت جدی می خواست ازدواج کنه خانواده اش یه جورایی مانع شدن اولش یه دختری رو دوست داشت مادرش طوری خانواده دختره رو فحش داده بود که فامیل ما افسردگی گرفت و بیمارستان بستری شد. ولی تو چهل سالگی یه دفعه خودش رو جمع کرد با اعتماد به نفس رفته بود خونه عموش و گفته بود من همکارم رو دوست دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم همون شب با عموش می ره خواستگاری و فرداش حلقه نامزدی می خرن خانواده اش هم از این اتفاق خوشحال شدن و در بقیه مراسم همراهیش کردن ببین فامیل خودش خواست شد. اعتماد به نفست رو بالا ببر با طرف مقابل صحبت کن و شرایطط رو بگو فوقش مادرتون مدتی قهر می کنه گذشت زمان همه چیز رو درست می کنه نهایت تو مراسم عقد شما نمیان ولی مطمئن باش یه روز میاد خونت و پشیمون میشه. صبور باش و به خودت متکی باش . و در درجه اول به خدا توکل کن دوم با صداقت پیش برو و سوم فکرت رو مثبت کن به آینده خودت فکر کن اینقدر به جزئیات و جر و بحث ها فکر نکن به لحظه های خوشی که از خودت خونه و زندگی داری شما یه مردی ....
ایشاله به زودی اینجا بنویسی که ازدواج کردی و ما هم بهت تبریک بگیم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)