به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 30 شهریور 98 [ 12:22]
    تاریخ عضویت
    1390-10-26
    نوشته ها
    711
    امتیاز
    11,022
    سطح
    69
    Points: 11,022, Level: 69
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 228
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,196

    تشکرشده 1,600 در 571 پست

    Rep Power
    106
    Array
    شما یعنی بدون هیچ شناختی وارد کشور غریبه شدید ؟
    این مسائلی که می گید کاملا عادی هست خارج از کشور و چیز عجیبی نیست
    محل کار ، همه همدیگر رو به اسم کوچیک صدا می کنن و این عجیب نیست اصلا
    بابت گرم گرفتن هم اگر همسر شما اجتماعی هست فقط می تونید بگید بیشتر مراعات کنند و الی زنمی تونید محدودش کنید
    این موارد رو قبل ازدواج کنار می یاند نه بعد از ازدواج

  2. 3 کاربر از پست مفید داود.ت تشکرکرده اند .

    Ramin231 (پنجشنبه 12 اسفند 95), yekdokhtar (پنجشنبه 12 اسفند 95), شیدا. (پنجشنبه 19 اسفند 95)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 04 فروردین 96 [ 05:14]
    تاریخ عضویت
    1395-12-11
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    132
    سطح
    2
    Points: 132, Level: 2
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    10

    تشکرشده 2 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط saeeded نمایش پست ها
    سلام ...
    خیلی خلاصه میگم که :
    اگه شما در ادامه روند زندگیتون به مشکل برخوردین بدونین که علت اصلی این مشکل از گیر دادن های بی مورد شما به همسرتون هست نه محیط و فرهنگ جدید.
    به نظرم بجای اینکه به فکر محدود و محسور کردن همسرتون و حفظ ایشون برای خودتون باشید، سعی کنید در کنارش باشین و حس اعتماد رو به همسرتون انتقال بدین مطمئن باشید نتیجه خیلی خوبی میگیرید.
    من الان میدونم دارم بی مورد گیر می دم چون همسرم فوق العاده هست ولی من نمیتونم به گذشته فکر نکنم!‌ دلم میخواد یه طوری بشه که از ذهنم پاک بشه من هر کاری میکنم هر چیزی که ربطی به گذشته داشته باشه یادم میاد
    یادم میاد به من اس ام اس داد اشتباهی که مریم میای بریم فلان جا و من اصلا مریم نیستم و وقتی ناراحت شده بودم گفته بود که اینو دوستش میخواسته به یه دختری بزنه با گوشی این زده و من هیچ وقت قانع نشده بودم تا اینکه یک ماه پیش ک عکسای دیگه رو دیدم بهم گفت قبلا ادم بدی بوده و الان خوب شده
    من چطور میتونم این ها رو فراموش کنم من الان بهش شک ندارم الان میدونم دوستم داره
    اما میترسم گاهی اعتقاداتش واقعا همون طور باشه و الکی بگه خوب شده
    من گیر کردم
    زندگیمو دوس دارم و خیلی دارم تلاش میکنم گیر ندم ولی وقتی یادم میاد و غصه میخورم چکار کنم؟؟/

    نقل قول نوشته اصلی توسط mehdi.ma.mm نمایش پست ها
    دختر بدبینی شدیدی داری شما معتقدی که اصلا دنیا جای خوبی نیست و آدما هم خوب نیستن که واضحا این ها اول از خودتون شروع شده و احتمالا از کودکی چون نه خودت رو خوب و دوست داشتنی میبینی(احساس ناکافی بودن در درونتون موج میزنه) و نه دیگران رو دوست داشتنی میبینی پس بنابراین میگی من بد هستم و بقیه بد هستن پس رابطه هم بده
    همسرت هم کاملا فهمیده میخواست واست یک دوست صمیمی پیدا کنه که از انزوا در بیای و اعتماد به نفست بهتر بشه و اون دختر رو محترم و قابل اعتماد معرفی کرده تا شما بتونی شک و گارد دفاعی تونو در مقابل ایشون کمتر کنید که واقعا کار عالی و سنجیده ای بود از همه حرف هاش هم میشد سنجیدگی و هوش بالاشو دید قدرشو بدون همچنین مردی چیزی نیست که گیر هر کسی بیاد ولی متاسفانه شما فکر کردی ایشون با همسرت میخواد رابطه برقرار کنه آخه اگه قرار بود باهاش رابطه داشته باشه باید اونو ازتون مخفی کنه نه شمارو مستقیم ببره سمتش و بگه باهام رفیق باشید

    نمیدونم شما چرا دودستی چسبیدی به افکار قدیمی خودت که هیچ چیزی جز ضرر و نابودی روانت نداشته هرچی مانع شادی تو هست رو بریز بیرون و از انزوا بیا بیرون و خودت و جامعه رو دوست داشته باش باید مثبت اندیشی و اعتماد رو یاد بگیری لازم نیست یهویی تغییر کنی شما یک قدم یک قدم و یک نفر یک نفر شروع کن به آدم ها اعتماد کن و بعد اینکه بفهمی حقیقت دنیا با افکارت چقدر متفاوته حالت بهتر میشه ولی متاسفانه به افکار اشتباهت خیلی محکم پایبندی لازم تغییر شک به اون هاست و شک به خودت
    در کل میگم این طریقه درست رفتار با اجتماع و همسرت و از همه مهم تر خودت نیست نمیدونم ریشه این طریقه رفتار با خودت چیه ولی مراجعه به روان شناس اونجا خیلی رایج هست راحت به همسرت بگو برات یه وقت بگیره برو و این مشکلات رو حل کن
    و اصلا انتظار نداشته باش اون مثل شما بشه اون اثرات مثل شما شدن رو دیده مگه ........ هست بیاد مثل شما رفتار کنه که آخر و عاقبتش بشه این
    بابت پاراگراف آخر عذر میخودم ولی از این مودبانه تر نمیتونستم بگم
    همسرم میگه من از اول افسرده بودم
    من بچگی تا ورود به دانشگاهم شدیدا خوشبخت بودم و اعتماد به نفسم اون قدر بالا بود که هنوز دوستام تا اسم من میاد اعتماد به نفسم اولین چیزی هست که توی ذهنشون میاد توی دانشگاه یکم داغون شدم ولی الان از وقتی وارد زندگی شدم داغون تر شدم
    ممنون ک سعی کردین مودبانه بگین در حال حاضر من فقط کمک میخوام اصلا از لحن کسی ناراحت نمیشم
    ببینین من خودم هم از خودم راضی نیستم
    ولی من نمیتونم تحمل کنم شوهرم با زن دیگه بخنده و ...
    من نمیتونم چون میدونم گذشته چطور بوده !‌
    شوهر من شدیدا اجتماعی هست و تا حالا من هر چی میگفتم انکار میکرده و من رو هم بابتش دعوا میکرده و متهم به متوهم بودن کرده ولی یک ماهه که فهمیدم همه چی درست بوده و اونم گفته قبلا ادم بدی بوده و الان خوب شده
    من برای همین دلم غصه داره
    من میترسم
    من از ارتباط میترسم!!
    بله اون میخواسته دوستی اینجا داشته باشم
    من یک ماهه فهمیدم که قبل از اینکه بیاد این کشور ایمیلی با اون دختر سعی میکرده دوست بشه
    وقتی تازه وارد اینجا شدیم و به من گفته بود با دخترها نبوده و دوست نبوده و ... ولی توی دو سه روز اول ورودم دیدم یکی از وسایل خونمون رو داده دست این دختر و این دختر راحت با شوهرم شوخی میکنه من باید به خودم ببالم و خوشحال باشم؟
    بعد بیام بگم چرا دخترا باهات راحتن بعد اون بگه من نمیتونم اونا رو عوض کنم و اونا مسیول رفتار خودشونن بعد تازه فهمیدم همسرم هم یکی از همونا بوده؟
    شوهرم بگه این دختر دختر خوبیه و با شخصیته و من دیدم فلانه و .... بعد ببینم این یه دختریه که جلوی ما مشروب خورده جلوی ما رقصیده و .... از نظر فرهنگ من اینا خوب نیست!‌
    شوهرم میدونست من به اینا حساسم
    شوهرم من رو میشناخت
    من دوستش دارم خب؟؟؟؟ میخوام این گذشته ها از ذهنم محو بشه
    میخوام الزایمر بگیرم
    چون زندگیمو دوس دارم
    امکااااااانش هستتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟////
    نقل قول نوشته اصلی توسط Ramin231 نمایش پست ها
    با سلام...

    شما معیار های مشخصی برای خودتون دارید...این معیارها باید در جلسه خواستگاری نه فقط به صورت سوال و جواب بلکه با رساندن منظور کامل مطرح میشد. چون ظاهرا تعریف بودن با جنس مخالف برای هردوی شما متفاوته.

    این جمله : "
    من در هر لحظه منتظر خیانت همسرم هستم" جمله ای هست که اگر در ذهنتون ادامه پیدا کنه، منطق شما رو زیر سوال میبره و ضرر میکنید... بسیار بسیار غلطه که چنین انتظاری از همسرتون داشته باشید...

    همصحبتی و ارتباط با هم جنس و جنس مخالف در جمع های دوستانه، درصورتی که با سنگینی و متانت باشه، هیچ ضرری برای شما و همسرتون نخواهد داشت.

    ارتباط های نادرست شریک زندگی با جنس مخالف با لبخند یا لمس به وجود نمیاد . اینها راه ارتباط هستن نه خود ارتباط.
    =====================================
    درمورد نداشتن انگیزه، باید یکی رو شروع کنید تا انگیزه پیدا کنید... تحصیل، کار یا ...
    =====================================
    اینکه فکر میکنید اگر با یکی غیر از شما ازدواج میکرد، خوشبخت میبود، خودشون تعیین کننده هستن. وقتی شمارو انتخاب کردن یعنی چیزی در شما دیدن که در همون دخترها ندیدن. پس خودتون رو دست کم نگیرید ... نیازی هم نیست که الان به فکر مراقبت از ارتباطات همسرتون باشید، شما باید مراقب ارتباط زناشویی بین خودتون باشید که با افکارنادرست و ترس، خراب نشه.
    =====================================
    درمورد اینکه گفتید خوشبخت نیستید یا اینطور فکر میکنید،
    همه ما خوشبختی واقعی رو در بهشت تجربه میکنیم... انسان از بدو تولد با این دنیا در اصطکاک بوده و هست ... پس فقط باید سعی کرد با سعادت زندگی کرد ..

    ....

    در پایان، شما در محضر خدا ازدواج کردید، زندگیتون رو دوست دارید، همسرتون رو دوست دارید، سعی میکنید برای زندگیتون سنگ تموم بذارید،
    پس به خدا توکل کنید و هر روز صبح که بیدار میشید با خدا بگید این زندگی و همسرم رو به تو سپردم...خدایا شکرت


    راستش این جمله رو میگم خودم هم توش میمونم
    من شوهرمو دوس دارم
    به این باور رسیدم عشقم من رو دوس داره
    میدونم اشتباهاتی داشته
    به این باور هم رسیدم که اون ادم نیست
    اما گاهی یه افکار خیلییییییییییی بد میاد سراغم و گذشته برام میاد جلوی چشمم
    میگم نکنه اونطوره هنوز
    زود این افکار رو رد میکنم ولی آزارم میده
    یک ثانیه اش هم مثل بمب میمونه توی ذهن و روان و زندگیمون
    چرا من نمیتونم منظورمو بگم
    من نمیتونم تصور کنم شوهرم یه بار دیگه بهم خیانت کنه
    اما گاهی میترسم اگه بکنه چی
    من میترسم
    اگه اونا یادم بره همه چی خوب میشه خب
    من چکار کنم :(
    نقل قول نوشته اصلی توسط داود.ت نمایش پست ها
    شما یعنی بدون هیچ شناختی وارد کشور غریبه شدید ؟
    این مسائلی که می گید کاملا عادی هست خارج از کشور و چیز عجیبی نیست
    محل کار ، همه همدیگر رو به اسم کوچیک صدا می کنن و این عجیب نیست اصلا
    بابت گرم گرفتن هم اگر همسر شما اجتماعی هست فقط می تونید بگید بیشتر مراعات کنند و الی زنمی تونید محدودش کنید
    این موارد رو قبل ازدواج کنار می یاند نه بعد از ازدواج
    یعنی چی مراعات کنم؟ من مگه ادم نیستم و احساس ندارم؟ من زنی نیستم که خوشم بیاد شوهرم دخترای دیگه رو با بدترین پوشش ببینه و میدونم قصد بدی نداره و نمیشه کاریش کرد نمیشه که چشماشو بگیره ولی من ازار میبینم ولی سعی میکنم مراعات کنم اینو چون نمیشه کاریش کرد
    ولی گرم گرفتن یه مرد با زن نامحرم دیگه ازار دهندس



    من شوهرم حتی لبخند بزنه غصه میخورم خداروشکر گرم نمیگیره الان ولی اگه بگیره من دیوونه میشم!‌
    من قبل از ازدواج به شوهرم گفته نماز میخونه؟ دستش تا حالا یه انگشتش به دختری خورده یا نه
    اونم گف میخونه و نخورده
    ولی نمازش هی یادش میره من غصه میخورم و نمیدونم چکار کنم - شوهرم واقعا ادم خوبیه هااا
    دستش که چ عرض کنم کلی تفریح داشتن بازی کردن و .... با من نکرده از اون بازی ها و تفریح ها و من فکر میکنم با اونا خوشحال تر بوده
    من همه این افکار داره داغونم میکنه
    من کمک کنین
    بگین چکار کنم

    - - - Updated - - -

    سلام

    نقل قول نوشته اصلی توسط saeeded نمایش پست ها
    سلام ...
    خیلی خلاصه میگم که :
    اگه شما در ادامه روند زندگیتون به مشکل برخوردین بدونین که علت اصلی این مشکل از گیر دادن های بی مورد شما به همسرتون هست نه محیط و فرهنگ جدید.
    به نظرم بجای اینکه به فکر محدود و محسور کردن همسرتون و حفظ ایشون برای خودتون باشید، سعی کنید در کنارش باشین و حس اعتماد رو به همسرتون انتقال بدین مطمئن باشید نتیجه خیلی خوبی میگیرید.
    من الان میدونم دارم بی مورد گیر می دم چون همسرم فوق العاده هست ولی من نمیتونم به گذشته فکر نکنم!‌ دلم میخواد یه طوری بشه که از ذهنم پاک بشه من هر کاری میکنم هر چیزی که ربطی به گذشته داشته باشه یادم میاد
    یادم میاد به من اس ام اس داد اشتباهی که مریم میای بریم فلان جا و من اصلا مریم نیستم و وقتی ناراحت شده بودم گفته بود که اینو دوستش میخواسته به یه دختری بزنه با گوشی این زده و من هیچ وقت قانع نشده بودم تا اینکه یک ماه پیش ک عکسای دیگه رو دیدم بهم گفت قبلا ادم بدی بوده و الان خوب شده
    من چطور میتونم این ها رو فراموش کنم من الان بهش شک ندارم الان میدونم دوستم داره
    اما میترسم گاهی اعتقاداتش واقعا همون طور باشه و الکی بگه خوب شده
    من گیر کردم
    زندگیمو دوس دارم و خیلی دارم تلاش میکنم گیر ندم ولی وقتی یادم میاد و غصه میخورم چکار کنم؟؟/

    نقل قول نوشته اصلی توسط mehdi.ma.mm نمایش پست ها
    دختر بدبینی شدیدی داری شما معتقدی که اصلا دنیا جای خوبی نیست و آدما هم خوب نیستن که واضحا این ها اول از خودتون شروع شده و احتمالا از کودکی چون نه خودت رو خوب و دوست داشتنی میبینی(احساس ناکافی بودن در درونتون موج میزنه) و نه دیگران رو دوست داشتنی میبینی پس بنابراین میگی من بد هستم و بقیه بد هستن پس رابطه هم بده
    همسرت هم کاملا فهمیده میخواست واست یک دوست صمیمی پیدا کنه که از انزوا در بیای و اعتماد به نفست بهتر بشه و اون دختر رو محترم و قابل اعتماد معرفی کرده تا شما بتونی شک و گارد دفاعی تونو در مقابل ایشون کمتر کنید که واقعا کار عالی و سنجیده ای بود از همه حرف هاش هم میشد سنجیدگی و هوش بالاشو دید قدرشو بدون همچنین مردی چیزی نیست که گیر هر کسی بیاد ولی متاسفانه شما فکر کردی ایشون با همسرت میخواد رابطه برقرار کنه آخه اگه قرار بود باهاش رابطه داشته باشه باید اونو ازتون مخفی کنه نه شمارو مستقیم ببره سمتش و بگه باهام رفیق باشید

    نمیدونم شما چرا دودستی چسبیدی به افکار قدیمی خودت که هیچ چیزی جز ضرر و نابودی روانت نداشته هرچی مانع شادی تو هست رو بریز بیرون و از انزوا بیا بیرون و خودت و جامعه رو دوست داشته باش باید مثبت اندیشی و اعتماد رو یاد بگیری لازم نیست یهویی تغییر کنی شما یک قدم یک قدم و یک نفر یک نفر شروع کن به آدم ها اعتماد کن و بعد اینکه بفهمی حقیقت دنیا با افکارت چقدر متفاوته حالت بهتر میشه ولی متاسفانه به افکار اشتباهت خیلی محکم پایبندی لازم تغییر شک به اون هاست و شک به خودت
    در کل میگم این طریقه درست رفتار با اجتماع و همسرت و از همه مهم تر خودت نیست نمیدونم ریشه این طریقه رفتار با خودت چیه ولی مراجعه به روان شناس اونجا خیلی رایج هست راحت به همسرت بگو برات یه وقت بگیره برو و این مشکلات رو حل کن
    و اصلا انتظار نداشته باش اون مثل شما بشه اون اثرات مثل شما شدن رو دیده مگه ........ هست بیاد مثل شما رفتار کنه که آخر و عاقبتش بشه این
    بابت پاراگراف آخر عذر میخودم ولی از این مودبانه تر نمیتونستم بگم
    همسرم میگه من از اول افسرده بودم
    من بچگی تا ورود به دانشگاهم شدیدا خوشبخت بودم و اعتماد به نفسم اون قدر بالا بود که هنوز دوستام تا اسم من میاد اعتماد به نفسم اولین چیزی هست که توی ذهنشون میاد توی دانشگاه یکم داغون شدم ولی الان از وقتی وارد زندگی شدم داغون تر شدم
    ممنون ک سعی کردین مودبانه بگین در حال حاضر من فقط کمک میخوام اصلا از لحن کسی ناراحت نمیشم
    ببینین من خودم هم از خودم راضی نیستم
    ولی من نمیتونم تحمل کنم شوهرم با زن دیگه بخنده و ...
    من نمیتونم چون میدونم گذشته چطور بوده !‌
    شوهر من شدیدا اجتماعی هست و تا حالا من هر چی میگفتم انکار میکرده و من رو هم بابتش دعوا میکرده و متهم به متوهم بودن کرده ولی یک ماهه که فهمیدم همه چی درست بوده و اونم گفته قبلا ادم بدی بوده و الان خوب شده
    من برای همین دلم غصه داره
    من میترسم
    من از ارتباط میترسم!!
    بله اون میخواسته دوستی اینجا داشته باشم
    من یک ماهه فهمیدم که قبل از اینکه بیاد این کشور ایمیلی با اون دختر سعی میکرده دوست بشه
    وقتی تازه وارد اینجا شدیم و به من گفته بود با دخترها نبوده و دوست نبوده و ... ولی توی دو سه روز اول ورودم دیدم یکی از وسایل خونمون رو داده دست این دختر و این دختر راحت با شوهرم شوخی میکنه من باید به خودم ببالم و خوشحال باشم؟
    بعد بیام بگم چرا دخترا باهات راحتن بعد اون بگه من نمیتونم اونا رو عوض کنم و اونا مسیول رفتار خودشونن بعد تازه فهمیدم همسرم هم یکی از همونا بوده؟
    شوهرم بگه این دختر دختر خوبیه و با شخصیته و من دیدم فلانه و .... بعد ببینم این یه دختریه که جلوی ما مشروب خورده جلوی ما رقصیده و .... از نظر فرهنگ من اینا خوب نیست!‌
    شوهرم میدونست من به اینا حساسم
    شوهرم من رو میشناخت
    من دوستش دارم خب؟؟؟؟ میخوام این گذشته ها از ذهنم محو بشه
    میخوام الزایمر بگیرم
    چون زندگیمو دوس دارم
    امکااااااانش هستتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟////
    نقل قول نوشته اصلی توسط Ramin231 نمایش پست ها
    با سلام...

    شما معیار های مشخصی برای خودتون دارید...این معیارها باید در جلسه خواستگاری نه فقط به صورت سوال و جواب بلکه با رساندن منظور کامل مطرح میشد. چون ظاهرا تعریف بودن با جنس مخالف برای هردوی شما متفاوته.

    این جمله : "
    من در هر لحظه منتظر خیانت همسرم هستم" جمله ای هست که اگر در ذهنتون ادامه پیدا کنه، منطق شما رو زیر سوال میبره و ضرر میکنید... بسیار بسیار غلطه که چنین انتظاری از همسرتون داشته باشید...

    همصحبتی و ارتباط با هم جنس و جنس مخالف در جمع های دوستانه، درصورتی که با سنگینی و متانت باشه، هیچ ضرری برای شما و همسرتون نخواهد داشت.

    ارتباط های نادرست شریک زندگی با جنس مخالف با لبخند یا لمس به وجود نمیاد . اینها راه ارتباط هستن نه خود ارتباط.
    =====================================
    درمورد نداشتن انگیزه، باید یکی رو شروع کنید تا انگیزه پیدا کنید... تحصیل، کار یا ...
    =====================================
    اینکه فکر میکنید اگر با یکی غیر از شما ازدواج میکرد، خوشبخت میبود، خودشون تعیین کننده هستن. وقتی شمارو انتخاب کردن یعنی چیزی در شما دیدن که در همون دخترها ندیدن. پس خودتون رو دست کم نگیرید ... نیازی هم نیست که الان به فکر مراقبت از ارتباطات همسرتون باشید، شما باید مراقب ارتباط زناشویی بین خودتون باشید که با افکارنادرست و ترس، خراب نشه.
    =====================================
    درمورد اینکه گفتید خوشبخت نیستید یا اینطور فکر میکنید،
    همه ما خوشبختی واقعی رو در بهشت تجربه میکنیم... انسان از بدو تولد با این دنیا در اصطکاک بوده و هست ... پس فقط باید سعی کرد با سعادت زندگی کرد ..

    ....

    در پایان، شما در محضر خدا ازدواج کردید، زندگیتون رو دوست دارید، همسرتون رو دوست دارید، سعی میکنید برای زندگیتون سنگ تموم بذارید،
    پس به خدا توکل کنید و هر روز صبح که بیدار میشید با خدا بگید این زندگی و همسرم رو به تو سپردم...خدایا شکرت


    راستش این جمله رو میگم خودم هم توش میمونم
    من شوهرمو دوس دارم
    به این باور رسیدم عشقم من رو دوس داره
    میدونم اشتباهاتی داشته
    به این باور هم رسیدم که اون ادم نیست
    اما گاهی یه افکار خیلییییییییییی بد میاد سراغم و گذشته برام میاد جلوی چشمم
    میگم نکنه اونطوره هنوز
    زود این افکار رو رد میکنم ولی آزارم میده
    یک ثانیه اش هم مثل بمب میمونه توی ذهن و روان و زندگیمون
    چرا من نمیتونم منظورمو بگم
    من نمیتونم تصور کنم شوهرم یه بار دیگه بهم خیانت کنه
    اما گاهی میترسم اگه بکنه چی
    من میترسم
    اگه اونا یادم بره همه چی خوب میشه خب
    من چکار کنم :(
    نقل قول نوشته اصلی توسط داود.ت نمایش پست ها
    شما یعنی بدون هیچ شناختی وارد کشور غریبه شدید ؟
    این مسائلی که می گید کاملا عادی هست خارج از کشور و چیز عجیبی نیست
    محل کار ، همه همدیگر رو به اسم کوچیک صدا می کنن و این عجیب نیست اصلا
    بابت گرم گرفتن هم اگر همسر شما اجتماعی هست فقط می تونید بگید بیشتر مراعات کنند و الی زنمی تونید محدودش کنید
    این موارد رو قبل ازدواج کنار می یاند نه بعد از ازدواج
    یعنی چی مراعات کنم؟ من مگه ادم نیستم و احساس ندارم؟ من زنی نیستم که خوشم بیاد شوهرم دخترای دیگه رو با بدترین پوشش ببینه و میدونم قصد بدی نداره و نمیشه کاریش کرد نمیشه که چشماشو بگیره ولی من ازار میبینم ولی سعی میکنم مراعات کنم اینو چون نمیشه کاریش کرد
    ولی گرم گرفتن یه مرد با زن نامحرم دیگه ازار دهندس



    من شوهرم حتی لبخند بزنه غصه میخورم خداروشکر گرم نمیگیره الان ولی اگه بگیره من دیوونه میشم!‌
    من قبل از ازدواج به شوهرم گفته نماز میخونه؟ دستش تا حالا یه انگشتش به دختری خورده یا نه
    اونم گف میخونه و نخورده
    ولی نمازش هی یادش میره من غصه میخورم و نمیدونم چکار کنم - شوهرم واقعا ادم خوبیه هااا
    دستش که چ عرض کنم کلی تفریح داشتن بازی کردن و .... با من نکرده از اون بازی ها و تفریح ها و من فکر میکنم با اونا خوشحال تر بوده
    من همه این افکار داره داغونم میکنه
    من کمک کنین
    بگین چکار کنم

    - - - Updated - - -

    ممنون از همگی
    جواب کامنت هاتون رو دادم اما چرا پست دوم نشون میده؟ اون بالاس جواب

    من الان یه حالت بی انگیزگی دارم
    من از گذشته میترسم
    من دلم نمیخواد گذشته بیاد جلوی چشمم اینقدر
    منم میخوام زندگی نرمال داشته باشم
    من خیلی تلاش کردم
    ولی دارم داغون میشم
    من میخوام با شوهرم خوشبخت بشم
    چون همدیگه رو دوست داریم


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:22 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.