دختر بدبینی شدیدی داری شما معتقدی که اصلا دنیا جای خوبی نیست و آدما هم خوب نیستن که واضحا این ها اول از خودتون شروع شده و احتمالا از کودکی چون نه خودت رو خوب و دوست داشتنی میبینی(احساس ناکافی بودن در درونتون موج میزنه) و نه دیگران رو دوست داشتنی میبینی پس بنابراین میگی من بد هستم و بقیه بد هستن پس رابطه هم بده
همسرت هم کاملا فهمیده میخواست واست یک دوست صمیمی پیدا کنه که از انزوا در بیای و اعتماد به نفست بهتر بشه و اون دختر رو محترم و قابل اعتماد معرفی کرده تا شما بتونی شک و گارد دفاعی تونو در مقابل ایشون کمتر کنید که واقعا کار عالی و سنجیده ای بود از همه حرف هاش هم میشد سنجیدگی و هوش بالاشو دید قدرشو بدون همچنین مردی چیزی نیست که گیر هر کسی بیاد ولی متاسفانه شما فکر کردی ایشون با همسرت میخواد رابطه برقرار کنه آخه اگه قرار بود باهاش رابطه داشته باشه باید اونو ازتون مخفی کنه نه شمارو مستقیم ببره سمتش و بگه باهام رفیق باشید
نمیدونم شما چرا دودستی چسبیدی به افکار قدیمی خودت که هیچ چیزی جز ضرر و نابودی روانت نداشته هرچی مانع شادی تو هست رو بریز بیرون و از انزوا بیا بیرون و خودت و جامعه رو دوست داشته باش باید مثبت اندیشی و اعتماد رو یاد بگیری لازم نیست یهویی تغییر کنی شما یک قدم یک قدم و یک نفر یک نفر شروع کن به آدم ها اعتماد کن و بعد اینکه بفهمی حقیقت دنیا با افکارت چقدر متفاوته حالت بهتر میشه ولی متاسفانه به افکار اشتباهت خیلی محکم پایبندی لازم تغییر شک به اون هاست و شک به خودت
در کل میگم این طریقه درست رفتار با اجتماع و همسرت و از همه مهم تر خودت نیست نمیدونم ریشه این طریقه رفتار با خودت چیه ولی مراجعه به روان شناس اونجا خیلی رایج هست راحت به همسرت بگو برات یه وقت بگیره برو و این مشکلات رو حل کن
و اصلا انتظار نداشته باش اون مثل شما بشه اون اثرات مثل شما شدن رو دیده مگه ........ هست بیاد مثل شما رفتار کنه که آخر و عاقبتش بشه این
بابت پاراگراف آخر عذر میخودم ولی از این مودبانه تر نمیتونستم بگم








علاقه مندی ها (Bookmarks)