دوستان مرسی از اینکه واسم وقت گذاشتین و جواب دادین.
اقای جوادیان، بابام تو زندگیش خیلی سختی کشیده. وقتی کوچیک بود پدر و مادرشو از دست داد. تو دوران بچگیش قحطی رو تجربه کرد.
فکر کنم حال و روزم بهتر از الان بابام نبود، اگه منم تو اون شرایط بزرگ میشدم و اون رنجها رو میکشیدم.
درست میگین. اون دوست داره دیده شه، اما با کارهایی که میکنه بیشتر از چشم میافته.
ستاره ی زیبای عزیز، فعلا عجله ای واسه عقد و عروسی ندارم. تا قبل از مخالفت صریح پدرم سعی میکردم بفهمم من و نامزدم مناسب هم هستیم یا نه. بعد از این هم نباید اشتباه کنم. فکر نکنم همه چیز حله و فقط مونده رضایت بابام. صبر میکنم ببینم چی میشه.
دیروز به نامزدم گفتم: تا دو ماه دیگه تموم تلاشمو میکنم. خدا کنه که بتونیم راضیش کنیم؛ ولی در غیر این صورت بیشتر از این وقتتو تلف نمیکنم. از زندگیت میام بیرون.
وقتی اینو گفتم اول زد به شوخی. بعد گفت تا یکی دو سال دیگه خودش خسته میشه و رضایت میده.
به امید خدا هر چی خیره، همون پیش بیاد.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)