به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 28

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 دی 96 [ 23:20]
    تاریخ عضویت
    1395-6-03
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    1,292
    سطح
    19
    Points: 1,292, Level: 19
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2

    تشکرشده 21 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    دوستان! خواهش می کنم راهنمایی کنید.

    من تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم تا انقدر بهش فکر نکنم ولی نشد. درست یک هفته پیش بهش اس دادم و غیرمستقیم حرف دلم رو زدم. -خلاصه ش اینکه گفتم یه اتفاقی که اصلا انتظارشو نداشتم برام افتاده و همه چی برام مبهم و مرموزه ... مثل شما- یه شبانه روز طول کشید تا جوابمو بده. اول خیلی سعی می کرد بحث رو منطقی پیش ببره.
    (البته برام عجیب بود که مطلب رو گرفته بود. چون توی شرکت سعی کرده بودم رفتارام طبیعی باشه.) شروع کرد به اینکه چه مساله مبهمی بین ما هست؟ و منم گفتم احساسی که من دارم مبهمه. چون بدون شناخته و نمی دونم اسم این احساس رو چی می شه گذاشت و حرفای دیگه و خلاصه اینکه به نظرش اصلا اشکالی نداشت که من پیش قدم شدم و اینکه گفت اونم تمایل داشته و داره برای آشنایی... ولی اول یه کم اس ام اسی شرایط خودمون رو بگیم بعد اگر خواستیم ادامه بدیم قدم های بعدی...
    فرداش خودش اس ام اس داد که صحبت کنیم. من گفتم از اینجا شروع کنیم که از 18 سالگی تا الان چه مسیری رو طی کرده. اونم از این گفت که شهر دور از خانواده ش درس خونده و از همون دانشجویی کار کرده و معنی استقلال رو فهمیده و بعد هم سربازی که بعد از کلی دردسر و گشتن توی اداره های مختلف و بدون پارتی تونسته توی مصاحبه یه اداره ای توی شهر ما قبول بشه و امریه بگیره. (خانواده ش هم توی یکی از شهرهای هم جوار ما زندگی می کنن)
    خیلی زود رسیدیم به بحث سن. و سن هم دیگه رو پرسیدیم. ولی یه دفعه دیدم ازش خبری نیست و حرفی نمی زنه. گفتم می خواید دیگه ادامه ندیم؟
    اما از حرفاش متوجه شدم اون می خواسته با رسیدن به مساله سن و اینکه سربازه (و فکر می کرد من نمی دونم سربازه-) به من بفهمونه که شرایط جور نیست و در عین حال غرور من نشکنه.
    (من می دونستم که سربازه ولی امیدوار بودم آخرای سربازیش باشه. ولی اون گفت یک سال و سه ماه از سربازیش مونده)
    من گفتم که از اول سنش رو نمی دونستم و ولی بعدها فهمیدم و شوکه شدم و اینکه قبلا خواستگار کوچکتر چندتا داشتم ولی اصلا راه ندادم .در مورد ایشون، باتوجه به اینکه توی یکی دو سال اخیر چندین مورد ازدواج های با اختلاف سنی معکوس دیدم که موفق بوده ، نظرم عوض شده و به نظرم برای این مساله نیاز به مشاوره هست و ...
    با اینکه حرفی نمی زد من احساس می کردم باید از رفتار خودم دفاع کنم. گفتم این حرفا رو نمی زنم که نظر شما عوض بشه فقط احساس می کنم دارم محکوم میشم به رفتار احساسی. گفتم به نظرم شما از اول تمایلی نداشتید و مشکل شما سن نیست.
    اون گفت که از اول تقریبا مطمئن بوده که از نظر سنی ، اختلاف داریم و اینکه از اول هم تمایل داشته ولی از اونجایی که آدم محتاطی هست (روی محتاط بودن خودش خیلی تاکید میکنه)
    حرفی نزده. گفت نشسته با خودش فکر کرده و بعد از کلی کلنجار آخرش تصمیم گرفته و پرونده این مساله رو بسته. و از دیشب هم سعی می کرده من رو هم به نتیجه ای که خودش رسیده برسونه.

    من واقعا ناراحت شدم و گفتم اگر مساله براتون تموم شده بود اصلا نیازی نبود که این حرفا رو بزنیم و چرا دیشب گفتید تمایل بوده و هست.
    و احساس کردم کم کم وارد فاز احساسات شد. گفت باور کنید حتی یک کلمه حرف دروغ به شما نزدم. از درگیری عقل و احساسش گفت و اینکه "تمایل وجود داشته و داره" حرف دلش بوده ولی از نظر عقلش همه چیز تموم شده ست و باید بی خیال بشیم. گفت اینکه یک روز طول کشید جواب اس ام اس تون رو بدم به خاطر همین درگیری عقل و احساسم بوده.
    و اخرش اینکه من ازش خواستم بگه عقل و احساسش توی چه مساله ای به تفاهم نرسیدن و اون اینطور جواب داد:
    "همه احساس یه طرف، در برابرش
    -خودخواهی هایی که تصورش در حات دو نفره غیرممکنه
    - فداکاری و از خودگذشتگی که می دونی لازمه ازدواجه و تو هنوز بهش نرسیدی
    - آس و پاسی محض و سرمایه ای که نیست و دختری که باید به خاطر تو بقیه فرصتهاش رو از دست بده
    - تکلیفی که خودت با خودت در مورد ازدواج به نتیجه نرسیدی
    - سنی که می دونی تحملش برای خانواده ت سخته"

    من مستاصل بودم و نمی دونستم چی بگم. نمی خواستم بیشتر از این بحث رو کش بدم، احساس می کردم با ادامه این بحث کوچک میشم و از طرفی بهش حق می دادم با شرایطی که داره.
    فقط تونستم بهش بگم که درکش می کنم و نباید تند می رفتم و منم بدون سختی به شرایط فعلی نرسیدم. و ...
    دیر وقت بود و می دونستم صبح زود باید بیدار بشه و بحث رو جمع و جور کردم.

    --------------------------------------
    دو سه شب اول همش کارم گریه بود و خودخوری که چطور فراموشش کنم. از طرفی مدام می گفتم نکنه به من ترحم کرده و ای کاش من پیش قدم نمی شدم.

    با اینکه قرار بود اخر شهریور از شرکتمون بره ولی هنوز یه سری کار ناتموم داره که باید به مدیرمون تحویل بده و هنوز شرکت میاد

    بعد از اون شب ابدا بهش نزدیک نشدم. چون دلم نمی خواست فکر کنه من سعی می کنم بهش نزدیک بشم و نمی خواستم مسایل کاری مون تحت الشعاع مسایل عاطفی قرار بگیره.
    دو روز پیش یه جلسه داشتیم. همین همکار موردنظر باید کارهاشو توضیح می داد و ما سوال می پرسیدیم. من انقدر ساکت بودم که مدیرمون صداش دراومد و گفت شما چرا سوالی نمی پرسی.

    ----------------------------
    دوستان خواهش می کنم راهنمایی کنید.
    فکرم کاملا از کار افتاده. نمی دونم سرکار چطوری رفتار کنم. نمی دونم چطور با واقعیت کنار بیام. نمی دونم چند درصد از کارم اشتباه بوده و نمی دونم این آدم واقعا علاقه ای به من داشته؟ یا داره؟
    یه ذره از احساسم کم نشده اما ... واقعا دیگه دلم نمی خواد برم سمتش. چون نمی خوام کوچک بشم...
    اون اس ام اس رو هم واسه این دادم که حس می کردم به خاطر تودار بودن شدیدش، همه حرفاشو به واسطه من (یعنی شوهر دوستم) نزده.
    ویرایش توسط arghavan1366 : پنجشنبه 08 مهر 95 در ساعت 22:48

  2. کاربر روبرو از پست مفید arghavan1366 تشکرکرده است .

    the boy (جمعه 09 مهر 95)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 31 تیر 96 [ 02:16]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    3,018
    سطح
    33
    Points: 3,018, Level: 33
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 32
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    101

    تشکرشده 87 در 39 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط arghavan1366 نمایش پست ها
    سلام
    دوستان! خواهش می کنم راهنمایی کنید.

    من تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم تا انقدر بهش فکر نکنم ولی نشد. درست یک هفته پیش بهش اس دادم و غیرمستقیم حرف دلم رو زدم. -خلاصه ش اینکه گفتم یه اتفاقی که اصلا انتظارشو نداشتم برام افتاده و همه چی برام مبهم و مرموزه ... مثل شما- یه شبانه روز طول کشید تا جوابمو بده. اول خیلی سعی می کرد بحث رو منطقی پیش ببره.
    (البته برام عجیب بود که مطلب رو گرفته بود. چون توی شرکت سعی کرده بودم رفتارام طبیعی باشه.) شروع کرد به اینکه چه مساله مبهمی بین ما هست؟ و منم گفتم احساسی که من دارم مبهمه. چون بدون شناخته و نمی دونم اسم این احساس رو چی می شه گذاشت و حرفای دیگه و خلاصه اینکه به نظرش اصلا اشکالی نداشت که من پیش قدم شدم و اینکه گفت اونم تمایل داشته و داره برای آشنایی... ولی اول یه کم اس ام اسی شرایط خودمون رو بگیم بعد اگر خواستیم ادامه بدیم قدم های بعدی...
    فرداش خودش اس ام اس داد که صحبت کنیم. من گفتم از اینجا شروع کنیم که از 18 سالگی تا الان چه مسیری رو طی کرده. اونم از این گفت که شهر دور از خانواده ش درس خونده و از همون دانشجویی کار کرده و معنی استقلال رو فهمیده و بعد هم سربازی که بعد از کلی دردسر و گشتن توی اداره های مختلف و بدون پارتی تونسته توی مصاحبه یه اداره ای توی شهر ما قبول بشه و امریه بگیره. (خانواده ش هم توی یکی از شهرهای هم جوار ما زندگی می کنن)
    خیلی زود رسیدیم به بحث سن. و سن هم دیگه رو پرسیدیم. ولی یه دفعه دیدم ازش خبری نیست و حرفی نمی زنه. گفتم می خواید دیگه ادامه ندیم؟
    اما از حرفاش متوجه شدم اون می خواسته با رسیدن به مساله سن و اینکه سربازه (و فکر می کرد من نمی دونم سربازه-) به من بفهمونه که شرایط جور نیست و در عین حال غرور من نشکنه.
    (من می دونستم که سربازه ولی امیدوار بودم آخرای سربازیش باشه. ولی اون گفت یک سال و سه ماه از سربازیش مونده)
    من گفتم که از اول سنش رو نمی دونستم و ولی بعدها فهمیدم و شوکه شدم و اینکه قبلا خواستگار کوچکتر چندتا داشتم ولی اصلا راه ندادم .در مورد ایشون، باتوجه به اینکه توی یکی دو سال اخیر چندین مورد ازدواج های با اختلاف سنی معکوس دیدم که موفق بوده ، نظرم عوض شده و به نظرم برای این مساله نیاز به مشاوره هست و ...
    با اینکه حرفی نمی زد من احساس می کردم باید از رفتار خودم دفاع کنم. گفتم این حرفا رو نمی زنم که نظر شما عوض بشه فقط احساس می کنم دارم محکوم میشم به رفتار احساسی. گفتم به نظرم شما از اول تمایلی نداشتید و مشکل شما سن نیست.
    اون گفت که از اول تقریبا مطمئن بوده که از نظر سنی ، اختلاف داریم و اینکه از اول هم تمایل داشته ولی از اونجایی که آدم محتاطی هست (روی محتاط بودن خودش خیلی تاکید میکنه)
    حرفی نزده. گفت نشسته با خودش فکر کرده و بعد از کلی کلنجار آخرش تصمیم گرفته و پرونده این مساله رو بسته. و از دیشب هم سعی می کرده من رو هم به نتیجه ای که خودش رسیده برسونه.

    من واقعا ناراحت شدم و گفتم اگر مساله براتون تموم شده بود اصلا نیازی نبود که این حرفا رو بزنیم و چرا دیشب گفتید تمایل بوده و هست.
    و احساس کردم کم کم وارد فاز احساسات شد. گفت باور کنید حتی یک کلمه حرف دروغ به شما نزدم. از درگیری عقل و احساسش گفت و اینکه "تمایل وجود داشته و داره" حرف دلش بوده ولی از نظر عقلش همه چیز تموم شده ست و باید بی خیال بشیم. گفت اینکه یک روز طول کشید جواب اس ام اس تون رو بدم به خاطر همین درگیری عقل و احساسم بوده.
    و اخرش اینکه من ازش خواستم بگه عقل و احساسش توی چه مساله ای به تفاهم نرسیدن و اون اینطور جواب داد:
    "همه احساس یه طرف، در برابرش
    -خودخواهی هایی که تصورش در حات دو نفره غیرممکنه
    - فداکاری و از خودگذشتگی که می دونی لازمه ازدواجه و تو هنوز بهش نرسیدی
    - آس و پاسی محض و سرمایه ای که نیست و دختری که باید به خاطر تو بقیه فرصتهاش رو از دست بده
    - تکلیفی که خودت با خودت در مورد ازدواج به نتیجه نرسیدی
    - سنی که می دونی تحملش برای خانواده ت سخته"

    من مستاصل بودم و نمی دونستم چی بگم. نمی خواستم بیشتر از این بحث رو کش بدم، احساس می کردم با ادامه این بحث کوچک میشم و از طرفی بهش حق می دادم با شرایطی که داره.
    فقط تونستم بهش بگم که درکش می کنم و نباید تند می رفتم و منم بدون سختی به شرایط فعلی نرسیدم. و ...
    دیر وقت بود و می دونستم صبح زود باید بیدار بشه و بحث رو جمع و جور کردم.

    --------------------------------------
    دو سه شب اول همش کارم گریه بود و خودخوری که چطور فراموشش کنم. از طرفی مدام می گفتم نکنه به من ترحم کرده و ای کاش من پیش قدم نمی شدم.

    با اینکه قرار بود اخر شهریور از شرکتمون بره ولی هنوز یه سری کار ناتموم داره که باید به مدیرمون تحویل بده و هنوز شرکت میاد

    بعد از اون شب ابدا بهش نزدیک نشدم. چون دلم نمی خواست فکر کنه من سعی می کنم بهش نزدیک بشم و نمی خواستم مسایل کاری مون تحت الشعاع مسایل عاطفی قرار بگیره.
    دو روز پیش یه جلسه داشتیم. همین همکار موردنظر باید کارهاشو توضیح می داد و ما سوال می پرسیدیم. من انقدر ساکت بودم که مدیرمون صداش دراومد و گفت شما چرا سوالی نمی پرسی.

    ----------------------------
    دوستان خواهش می کنم راهنمایی کنید.
    فکرم کاملا از کار افتاده. نمی دونم سرکار چطوری رفتار کنم. نمی دونم چطور با واقعیت کنار بیام. نمی دونم چند درصد از کارم اشتباه بوده و نمی دونم این آدم واقعا علاقه ای به من داشته؟ یا داره؟
    یه ذره از احساسم کم نشده اما ... واقعا دیگه دلم نمی خواد برم سمتش. چون نمی خوام کوچک بشم...
    اون اس ام اس رو هم واسه این دادم که حس می کردم به خاطر تودار بودن شدیدش، همه حرفاشو به واسطه من (یعنی شوهر دوستم) نزده.
    یه دختر 19 ساله نیستی که خودتو به خاطر اینجور مسائل اذیت میکنی خیلی زود طرف یادت میره
    از دل برود هر آن که از دیده برفت
    حداقل جرئتشو داشتی و حرف دلتو زدی و خوبیش اینه که از این برزخی که توش بودی در اومدی

  4. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 دی 96 [ 23:20]
    تاریخ عضویت
    1395-6-03
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    1,292
    سطح
    19
    Points: 1,292, Level: 19
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2

    تشکرشده 21 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط the boy نمایش پست ها
    یه دختر 19 ساله نیستی که خودتو به خاطر اینجور مسائل اذیت میکنی خیلی زود طرف یادت میره
    از دل برود هر آن که از دیده برفت
    حداقل جرئتشو داشتی و حرف دلتو زدی و خوبیش اینه که از این برزخی که توش بودی در اومدی
    احساسات که سن و سال نمی شناسه. مخصوصا ما دخترا احساساتی تریم.

  5. کاربر روبرو از پست مفید arghavan1366 تشکرکرده است .

    the boy (شنبه 10 مهر 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:43 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.