دیشب با شوهرم که حرف میزدیم معلوم شد قبل ازدواج رفته روانشناس و قرص مصرف میکرده... برای اینکه گوشه گیر بوده
از دیشب تا الان حس نفرت عجیبی بهش پیدا کردم حس میکنم منو گول زده
میدونید پدرش مرد خوبیه ولی قبل ازدواج خیلی درباره این اغراق کرده بود جوری که من فکر میکرذم خیلی پس انداز و خیلی اعتبار داره... خب بعد ازدواج ملوم شد که نه تنها هیچ پس اندازی نداره بلکه به صورت قراردادی و با پارتی فراوان استخدامه
اینا برام مهم نبود خب گفتم اشکال نداره دروغ گفتن دیگه
ولی این قضیه قرص مصرف کردناش و روانپزشکی رفتناش دیگه واقعا تو ذهنم نمیگنجه
عملا با یک روانی ازدواج کردم و روز به روز دارم نابود میشم، آخرین باری که خندیدم یادم نیست خندیدن یادم رفته... شدم خشم و نفرت
از عصبانیت همیشه پشت سرم درد دارم قفسه سینم درد داره همش گریه... آخه من چکار کردم با خودم
خیلی دارم به طلاق فکر میکنم واقعا تحمل این موجود برام عذاب آور شده








علاقه مندی ها (Bookmarks)