من گريه مى کردم و دوس داشتم منطقى صحبت کنيم.اما اون اعصابش خورد شد و گفت چرا همش گريه مى کنى نمى زارى بخوابم. فقط نيم ساعت قبلش باهام اومد صحبت کنه که اونم صحبت نبود همش مقصرکردن من و سرزنش من بود و من اصلا اروم نشدم. درحاليکه مى تونست زودتر بياد باهم صحبت کنيم تا با وقت خواب تداخل پيدانکنه
- - - Updated - - -
اقاى داريوش قبول دارم حرف من اشتباه بود ولى اصلا فکر نمى کردم اينقدر لجباز و مغرور باشه که بره. توقع داشت بگم نرو و نذارم بره ولى اينکارو نکردم. چون خودشم وقتى عصبانيه ناز منو نمى کشه و اگه از خونه برم بعدش ميگه مى خواست نرى پس مجازاتشم بکش! حالا من بيام به اون بگم نرو؟ الانم خودشو حق به جانب گرفته که باهام تماس نمى گيره. حالا وقتى بياد من چجورى به رو خودم نيارم که باوجود تهديداى من رفته؟اين چه علاقه ايه که تو عصبانيت منو فراموش مى کنه؟ و غرورش به عشقش غلبه مى کنه؟ اخه وقتاى عادى ما يک روزم ازهم جداشيم ابراز دلتنگى مى کنيم و همو خيلى دوس داريم








علاقه مندی ها (Bookmarks)