شیدای عزیزم بله کاملا حرف شمارو قبول دارم اما یه سری مسایل هست که منو وادار میکنه خیلی چیزهارو به همسرم بگم
اون اقا به شدت احساس سرخوردگی و طردشدگی از طرف من داره قبل از ازدواجم به شدت تهدید میکرد اگه با کس دیگه ازدواج کنی خودمو میکشم یا میگفت نمیذارم زندگی کنی و ازین حرفا بعد از ازدواجمم که شمارمو عوض کردم زنگ میزد به مادرو خواهرمو مثل بچه ها گریه میکرد و التماس که به من بگید ازدواج کرده یا نه بعد ازینکه مطمین شد ازدواج کردم یکسره از طریق دوستامو این اواخرم خواهرم جویای زندگی من شده بود حتی گفته بود هر وقت که میرم تهران اول یه سر میرم شهر سحر اینا از صبح تا شب دم مطبشونم به امید اینکه سحرو ببینم
خلاصه با اینکه شش هفت سال ازون ماجرا میگذره دست بردار نیست حتی به خواهرم تمام ویژگی های ظاهری و تغییراتمو گفته بودو خواهرم میگفت خیلی از رفتارها و کارایی که کرده اظهار پشیمونی کرده و یه جورایی خواسته بود از شرایط مالی خوبی که هم پیدا کرده بود حرف بزنه البته خواهر من هیچی به من نگفته بود و من یه روز دیدم که اون اقا زیر یکی از عکسای خواهرمو لایک کرده وقتی جریانو از خواهرم پرسیدم میگفت شب تا صبح برام تو دایرکت پیام میذاره محلشم نمیذارم اما باز ول کن نیست
حتی خواهرم بلاکش کرده بود رفته بود تو پیج همسرش خلاصه.....
من وقتی اینارو فهمیدم گفتم مبادا همسرم از طریق شوهر خواهرم بفهمه جریانو و بگه به من چرا به من نگفتی و فکر کنه حتما چیزایی هست که بعد سالها هنوز اون اقا پیگیر منو زندگیمه
به علاوه همسرم خودش همیشه به من میگه دلم میخواد کوچکترین چیز مخفی از همدیگه نداشته باشیم شاید یه دلیل دیگه که بهش گفتم همین بود نمیخوام تحت هیچ شرایطی اعتمادشو به خودم از دست بدم
نمیدونم کارم شاید در کل اشتباه باشه و نباید واقعا اینچیزارو بگم اما چون رابطه منو همسرم خیلی رفاقتیه و بیش از اندازه به من اعتماد داره میترسم به ناحق اعتمادشو از دست بدم و اینکه ازون اقا و پیگیری هاش خیلی استرس میگیرم اگر به همسرم نگم مثل خوره میفته به جونم اما وقتی به همسرم میگم احساس امنیت میکنم و دیگه اگر و شاید و فلان نمیاد تو ذهنم
بازم نمیدونم کارم درسته یا نه حرفاتون منو به شک انداخت اما اخه همسرمم خودش میگه همه چیزو به من بگو
بعدشم من کلا تا الان که پنج ساله با همسرم زندگی میکنم کوچکترین چیز باور کنید به اندازه سر سوزنی ازش چیزی قایم نکردم حتی یکبار بهش دروغ نگفتم ووقتی چیزی ازون میشنوم احساس میکنم باید همسرم بدونه چون به شدت دچار عذاب وجدان میشم اگر نگم نه تنها راجع به اون کلا هر چیزی پیش بیادو میگم حتی اگه برم جایی ومزاحمتی برام پیش بیاد و هم میگم نه بخاطر اینکه بخوام بگم من خیلی صادقم فقط وقتی نمیگم استرس میگیرم اگر خودش جور دیگه ای قضیه رو بفهمه اعتمادشو از دست بده چکار کنم و این فکر اونقدر میاد تو ذهنم تا اخرش میگم
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است اگر بدانید که چطور زندگی کنید
ویرایش توسط sahar67 : پنجشنبه 21 مرداد 95 در ساعت 13:47
علاقه مندی ها (Bookmarks)