سلام
ممنون از اینکه به سوالاتم جواب دادید
راستش من احساس می کنم کلا عقلم رو از دست دادم کلا آدم سابق نیستم آدم قبل ازدواجم نیستم مدام خیال پردازی میکنم و خودم رو توجیه میکنم
وگرنه همه این چیزارو خودم قبول دارم
دوست دارم شرافت مندانه زندگی کنم
من چهره پدر و مادرمو می بینم قلبم درد می گیره اونا انسان های شریفی هستند آبرومندانه زندگی کردن و حلال و حروم سرشون میشده
با خودم فکر می کنم اگر پدرم از ذهنیت من باخبر بشه چه حالی میشه یا اگر مادرم بفهمه احتمالا منو می کشه
فکر نکنید من خیلی خودم رو محق می دونم و عذاب وجدان نمیگیرم
همیشه در حال مبارزه با خودم هستم ولی کنترل ندارم رو خودم و افکارم
من در مورد زندگی با همسرم کوتاهی نکردم اطرافیان و کسانی که من رو می شناسند می گن اتفاقا زیادی لی لی به لای همسرم گذاشتم و زیادی پروش کردم
در مورد سوالی که یکی از دوستان پرسیده بود
من هر موقع به همسر اون آقا فکر می کنم از خودم متنفر میشم ولی نمی دونم چرا تااین حد بهش محبت دارم
در ضمن من اصلا علاقه ای به ازدواج دائم ندارم همون یکبار ازدواجم برای هفت پشتم بسه
اگر بخوام ازدواج دائم کنم ترجیه میدم با همسر خودم باشه
ولی الان در شرایط فعلی نمی تونم خودم رو راضی به برگشتن کنم چون چندین بار این اتفاق افتاد و ایشون هیچ تغییری نکرد و اصلا هدف من اینکه ایشون تا ابد در حسرت من بمونه.
من نمی تونم خیلی از مسائل رو اینجا عنوان کنم من بارها تلاش کردم موقعیت این نوع ارتباط رو تو خونه ایجاد کنم
البته دروغ نگم اوایل برام مهم نبود ولی از وقتی برام مهم شدسعیم رو کردم ولی بی فایده بود
یعنی این همه مدت ایشون می خواسته من تنبیه شم؟
من نظرم اینکه به دلیل ارتباط با زن دیگه ای نسبت به من سرد شده بودو احتمالا اون زن هم فکر و هم نظر با همسرم بوده.
من تو زندگی مشترکم خیلی تحقیر شدم
شاید فقط خانم ها بتونن این حس رو درک کنن که چقدر زجر اوره که ببینی هرچه قدر که خودت رو آراسته می کنی اصلا نمی بینتت.
من بعدا سوالاتی که جواب داده نشده را پاسخ میدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)