تجربه من اینه که هر چی آدم فردیت قوی تری داشته باشه کم تر دچار تردید بین انتخاب خودش و ایده های یکنواخت جامعه میشه.از خودتون بپرسین چرا مادر،در و همسایه،فامیل و... باید برای شما آدم مهم و گروه مرجع باشن؟آیا به دنیا همونطور نگاه می کنن که شما نگاه می کنین؟آیا از شما بهتر می فهمن؟اصلا خود این آدمها رزومه قابل دفاعی تو زندگی شخصی شون دارن که حالا بخوان برای شما درست و غلط نشون بدن؟
این رو می دونم که یه سری مسائل شما رو شکننده کرده و اعتماد به نفستون رو از بین برده ولی یه جایی باید رشادت به خرج داد و جلوی اون دیگری بزرگی که حاصل ترس ها و وابستگی و آسیب پدیری ما در کودکی بوده ایستاد.تا وقتی در ناخودآگاهتون این آدمها بزرگ باشن شما هم براشون بزرگداشت می گیرین.مثل کودکی که می خواد بی اجازه بزرگترش کاری رو انجام بده و دچار اضطراب میشه.نمی دونم چطور میشه بت ها رو شکست ولی می دونم این مهمترین کاریه که هر کس برای رسیدن به فردیت ش باید انجام بده.
یه نکته:شاید هیچ وقت ثباتی در کار نباشه و هیچ وقت نتونی تشخیص بدی علاقه اصلی ات چیه.آیا خود این پاسخ دادن به هر میلی که از درون می جوشه و هر استعدادی که احساس می کنی در تو هست نمی تونه خودش یه عنوان یه سبک زندگی مطرح بشه؟حتما باید غمزه ای هم برای در و همسایه اومد؟چرا به صلح رسیدنمون با خودمون باید متکی به این باشه که به هر شکل خودمون رو تو یه چارچوب قرار بدیم،هر چند به خیال خودمون این چارچوب خیلی هم متفاوت و ایتکاری باشه.این می تونه خودش یه دام جدید باشه و انرژی آدم رو به شکلی که خودش هم نمی دونه هرز ببره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)