ببین من بی اندازه ادم شادی بودم, ازون ادمها که کلا باهاشون خوش میگذشت ولی دیگه واقعا این سالها هیچ جوره نمیتونم رفتارهای پدرمو تحمل کنم, جواب کوچکترین مساله و درخواست و شوخی و جدی فحش هست, حتی یه بار یک گلدون کوچولو گرفتم به من گفتن خونه جا ندارهاون گلدون اندازه ی کف دست یه دختربچه بود!! اونوقت دوستان عزیز مشاوره میدن گل بخرید, اصلا اعصابم به هم میریزه که من خودم خونه خریدم ولی باید تو یه خونه شصت متری زندگی کنم و یه فضای کوچک خصوصی برای خودم ندارم
کلا شرایط ماها خیلی خاصه, همه مشکل دارن,قبول دارم, ولی مشکل ما شایع نیست, اکثرا ما رو نمیفهمن, من که دیگه فقط مشاوره میرم, دیگه ابدا با کسی درددل نمیکنم, خیلی سخته که هرچی ادم رو شاد میکنه براش قدغن باشه,
نتیجه مشاوره ی یک ساله ام رو در اختیارتون میگذارم, از خونوادتون فاصله بگیرید, ادب و احترام و علاقه سرجاش! شما فقط درگیر مسایل خونه نشید, محیط کار و دانشگاه رو شاد کنید و تا میشه دیر خونه برید و برای اخر هفته هاتون برنامه ی بیرون خونه بریزید
ضمنا اگر هر بار که یاد سامان افتادید به خودتون بگید فقط از سر نیاز به دوست داشته شدن به یادشم, یواش یواش یادش براتون کمرنگتر میشه







اون گلدون اندازه ی کف دست یه دختربچه بود!! اونوقت دوستان عزیز مشاوره میدن گل بخرید, اصلا اعصابم به هم میریزه که من خودم خونه خریدم ولی باید تو یه خونه شصت متری زندگی کنم و یه فضای کوچک خصوصی برای خودم ندارم

علاقه مندی ها (Bookmarks)