دارم میمیرم از غصه،شوهرم مسافرتمون و کنسل کرد،تا جایی که فهمیدم زنگ زده به خواهراش گفته بیاین بریم،اونا هم گفتن کار داریم نمیرسیم بیایم،دیشب با اینکه من همه وسایل سفر و آماده کرده بودم بهم گفت کنسله یوقت دیگه که بقیه هم بودن میریم،اون با صراحت تمام بهم گفت تنهایی بهمون خوش نمیگذره،اگه میخوای ببرمت چند روزی پیش مامانت بمون، خسته شدم از این زندگی لعنتی،خسته شدم از شوهری که به نیاز من هیچ توجهی نداره،الانم طبق معمول بیدار شد صبحانه خورد و رفت خونه باباش دخترم با خودش برد،من موندم و تنهایی و در و دیوار خونه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)