مرسی حرفاتون روم تاثیر مثبتی گذاشت حتما بهتر سعی میکنم فکر کنم
دلیلش اینه ناامید شدم و سرد!
والا من چشم به مال پدر شوهرم ندارم چون هر موقع پیشنهادی دادم گفته پول میخواد منم گفتم میگی چیکار کنیم ؟؟ خودش بیشتر چشش به دست مادرشه تا کمک حالش بشه
وگرنه من از خدامه رو پای خودش بایسته
البته خونوادم کمی مثل اینکه روم تاثیرات منفی گذاشتن و مادی به قضیه نگاه میکنن اما نه بیش از توان شوهرم و خونوادش
مادر خودمم دهن بینه و صبر و قرارم نداره میره یه عروسی میاد کلی بحثمون میشه
میگه همه فامیل میگن پس که یه عروسی ؟ هر چند گاها جوابشو میدم میگم ما برای مردم که زندگی نمیکنیم باید شرایط جور شه
مادرم و خواهرمم میگن این خونه واده عین خیالشون نیست
آخه تو عیاد حضورا خونوادش اصلا تا حالا نیومدن که لااقل به خاطر احترام به خونوادم
یه مدت که باباش مریض بود بعد فوت شدنشم مادرش عزا نشین شده
راستش همه به این نتیجه رسیدیم که خونوادش اصلا برای من و خونوادم ارزش قایل نیستن و دوستم ندارن با توجه به برخورد هاشون
چون اعتقاد به این دارن که وقتی مردی میره از شهر دیگه زن میگیره ، به خاطر احترام در حد توانشون باید سعی کنن رسم و رسوم رو رعایت کنن
وقتی اینجوریه من چطور دل به زندگی ببندم
جورشم هر از گاهی شوهرم کشیده هر از گاهیم اصلا سر در نیاورده و به روش نیاورده
خودم گیجم خواستم مشورتم کنم هم هر کس یک حرفی زد گیج تر شدم![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)