سلام به تمام دوستای خوبم.. ممنون از ستاره زیبا و شیدا و دلجوی عزیز به خاطر پیشنهادت خوبی که دادن...
کاملا حرفهاتونو قبول دارم.. بله بااااید روشهای درست رو به کار ببرم... کاری که از اول زندگی مشترک تا به الان انجام دادم ولی دوستان خوب مشکل من فقط اینها نیست...
مشکل اصلی من اینه که شوهرم خیلی خوب فهمیده که من زن فهمیده ای هستم.. فهمیده که من در برابر رفتارهای مختلف خیلی خوب بلدم انعطاف به خرج بدم.... فهمیده که من خودم خوب میتونم خودمو جمع و جور کنم....
تنها کاری که در پیش گرفته اینکه که از روی مسائل رد بشه .. همین
اگر در مورد مساله ای اختلاف پیش بیاد توی اون اختلاف میگه بذار بعدا حرف میزنیم... خوب هر کس این حرف اونو بشنوه میگه جق با اونه.. خوب لابد الان وقت مناسبی نیست.......
من از اینجا ناراجتم که اون وقت مناسب هیچچچچچچچچچچچچچچچچو قت نمیرسه.... تا حالا نشده بیاد بگه راستی اون روز که اون مساله پیش اومد نظر من اینه که.......... مگه اینکه من بیچاره دوباره از رو برم و با سیاست های پر پیج و خم خودم دو کلمه حرف به زور از دهان مبارکش بشنوم تا به این طریق گوشه ای از دلنگرانی های خودم رو ترمیم کنم
اصلا مشکل من اینه که دیگه از بازی کردن نقش یه ادم منطقی و بادرایت خسته شدم... شوهرم اینو خوب فهمیده.... مخصوصا الان که دارم مشاوره هم میرم.... شوهرم دیگه کامل پاشو کنار کشیده.... انگار اون دیگه مسئولیتی در برابر من نداره......... فکر میکنه من دیگه الان باید خیلی مراعات حالشو بکنم
تا میام حرف بزنم میگه خسته ام... همیشه ار خستگی هاش حرف میزنه و از بدهی ها... میدونید چرا؟ تا من درکش کنم... اون روز بهش گفتم عزیزم درک خوبه که دو طرفه باشه... میدونید چی گفت؟ گفت وااااااااای دوباره شروع کرد... خیلی وقتا بهم میگه خانم معلم.... اخه من باید چیکار کنم
با حرفهای نم نم باران تا حد زیادی موافقم... چرا شوهر من نباید یه بار پیش خودش فکر کنه که من هم زنم... و یکبار هم اون به خواسته های من توجه کنه... و یکبار فقط یکبار اون پیشنهاد بده که با هم حرف بزنیم؟؟؟؟؟؟
چرا؟
گاهی وقتا به این فکر میکنم که یه خورده رفتارهای بچه گانه از خودم نشون بدم تا بفهمه من هم اگه بخوام میتونم خیلی غیر منطقی و اشتباه رفتار کنم............................. خسته شدم از بس نقش ادمای عاقل و بالغ رو بازی کردم... خسته شدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)