دوستان گلم از همتون بی نهایت ممنونم که وقت گذاشتید و ازم سوال کردید!
خیلی ببخشید اگه جوابها رو دیر میدادم، سعی خودمو کردم که بین هر مریض جوابها رو بدم،ببخشید اگه کامل نبود!
فکر میکنم صندلی داغ منم امروز تموم مشه،گرچه اصلا داغی احساس نکردم
یه نمه گرما میزد...
اجازه میخوام در آخر این شعر رو تقدیم تمام شما دوستان خوبم بکنم...
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او :
نازنینم آدم...
با تو رازی دارم...
اندکی پیشتر آی...
آدم آرام و نجیب آمد پیش...
زیر چشمی به خدا می نگریست...
محو لبخند غم آلود خدا...
دلش انگار گریست...
نازنینم آدم ( قطره اشک ز چشمان خداوند چکید)
یاد من باش...
که بس تنهایم...
بغض آدم ترکید...
گونه هایش لرزید...
به خدا گفت :
من به اندازه ی...
من به اندازه ی گلهای بهشت... نه...
به اندازه ی عرش... نه... نه...
من به اندازه ی تنهاییت...
ای هستی من...
دوستدارت هستم...
آدم... کوله اش را برداشت...
خسته و سخت قدم برمی داشت...
راهی ظلمت پر شور زمین...
زیر لبهای خدا باز شنید...
نازنینم آدم...
نه به اندازه ی تنهایی من...
نه به اندازه ی گلهای بهشت...
نه به اندازه ی عرش...
که به اندازه ی یک دانه گندم...
تو فقط یادم باش...
نازنینم آدم...
نبری از یادم...
آرزو دارم،
فاصله نباشه بین تو و تمام احساس های خوبت
تو باشی و شادی باشه و یه دنیا سلامتی
و امضاء خداوند بزرگ پای
تمام آرزوهایت
علاقه مندی ها (Bookmarks)