من اعتراف میکنم که هیچ اعتماد بنفسی ندارم
شاید بگید محیط یا خانواده درش دخیل نیستن اما من همیشه تنها بودم و هیچ حامی نداشتم
تو همه مراحل زندگیم بابام خواب بود
همیشه جای خالی یک مرد یک کسی که بتونم اگه راهو غلط رفتم اگه بهش نیلز داشتم حمایتم کنه از بچگیم تا الان حس کردم
بابای من انقدر اخلاقاش خاصه که شاید تو فامیلمون هم اونقدر وجهه نداشته باشیم
وقتی بچه بودم نیاز به حامی داشتم اما نمیفهمیدم این جای خالی پدرمه!چون با هیچکی ارتباط نداشتیم فکر میکردم پدر یعنی همین
یعنی صبح زود بلند شه و با صدای بلند سر چیزای مسخره دعوا کنه با مامان و بعدش بره سرکار,بعدشم مامان همه کارای خونه رو انجام بده و بره سرکار,عصر بیاد باز کار کنه بره خرید خونه بکنه همه چیز حتی کیسه برنجو بکشه بیاره خونه و بابا همچنان یا خواب باشه یا مشغول دعوا
فکر میکردم پدر یعنی همین یعنی باید از دور نگاهش کنی و اگه بگه اب بیار و سر لیوان یکم خالی باشه لیوانو پرت کنه تو صورتت و بگه تو هیچی نیستی عرضه هیچ کاری رو نداری!
من هیچ اعتماد به نفسی ندارم درستع خودمم کم کاری کردم اما محیط هم بی تاثیر نبوده
ما با هیچکی رابطه نداشتیم چون بابام خوشش نمیومد,هر کسی میومد خونمون دعوا میکرد و ابروریزی,تو محلمون ابرو نداشتیم و نداریم!
من روابط عمومیم صفره!
امروز دوستم میگفت تو خیلی جدی بنظر میرسی!
در مورد ظاهر و اینکه گفتین ظاهر فقط سی درصد موضوعه
اتفاقا همین دیروز یک اقایی که هم تحصیل کرده ان هم وضع مالی خیلی خوبی دارن هم با فزهنگن هم ین و سالشون کم نیست حدود 33و انقد خواستگاری رفتن که استاد هستن در ایمسیر,میگفتن دختر تو ایران مثل جنس تو ویترینه!اول باید بپسندیش بعد ببینی جنسش چیه و قیمتش چنده!!
این یک تحصیل کرده ی اجتماعه!وای بحال بقیه
من نمیتونم نقصی تو صورتم مثال بزنم چون همه چیز اندازه هست!فقط هیچ تناسبی باهم ندارن و زیبایی و در حقیقت جذابیت ندارم
در مورد خودم و اخلاقیاتم:
وقتی چیزی رو نروم باشه عصبی میشم,بی حوصله ام و جدیدا اصلا درسم نمیخونم و حوصله هیچ کاری حتی بیرون رفتن ندارم .حوصله حرف زدن حتی با مامان عزیزمو ندارم..
دلم میخواد بقیه تاییدم کنن!
منتظز نظر بقیه ام !یعنی اگه بگن فلان چیز زشته حتی اگه کلی پولشو داده باشم میزارمش کنار کلا,
ارامش ندارم شاید باورتون نشه ولی فقط وقتای احساس ارامش میکنم که بابام مثلا سالی یک بار مارو واسه یه کاری ببره بیرون احیاس ارامش عجیبی دارم انگار اون لحظات تنها نیستم و خیالم جمعه!البته تو راه بابا با هر راننده ای دعوا میکنه و حتی اگه جاده خلوت باشه یک موضوع از قرن پیش گیر میاره که دعوا رو راه بندازه
ولی انقد احیاس تنهایی دارم که واقعا دلیلی نمیبینم تلاش کنم تا. خودمو زنده کنم!برای چی برای کی؟
میبینید؟من منتظر اینم که برای دیگران زندگی کنم!
واقعا برای خودم متاسفم...
- - - Updated - - -
من افسرده ام نه؟
- - - Updated - - -
تحصیلاتم دانشجوی کارشناسی ام..
استعدادام..
بچه بودم راهنمایی انقد طراحیم خوب بود...درسام خیلی خوب بود..
کارای عملیم همیشه عالی بودن حتی الاندارمشون و باورم نمیشه من اینارو درست کردم...
ولی الان هیچی نیستم!هیچی...
همه استعداد مردن....!
- - - Updated - - -
یک زمانی به کار نویسندگی علاقه پیدا کرده بودم...
خودم با نوشته هام خیلی حال میگردم یک بار یکی خوندشون و کلی تعریف کرد و ازم خواست اجازه بدم به یه ناشر خوب معرفیم کنه!
اما تفکر من اون موقع این بود:یک مرد حتی پسرداییتم نباید شماره تورو داشته باشه!
که اون استعدادم مرد
من وقتی اومدم دانشگاه احساس میگردم گناهه اگه پسرای کلاس بهم سلام کنن و جوابشونو بدم..
بله در همین حد ذهنم بسته بود..








علاقه مندی ها (Bookmarks)