سلام دوست عزیز.واقعا متاثر شدم از خوندن این تاپیک. میفهمم چقدر سخت میتونه باشه فراموش کردن این ده سال. اما چیزی که هست شما نباید به مشکلات اجازه بدید شمارو شکست بده. قوی باش و بدون وقتی تونستی با این مسله کنار بیای و فراموشش کنی یه ادم دیگه میشه. یه ادم قوی و با اراده که دیگه از وابستگی نمیترسه چون بدترین شکلشو از سر گذرونده.. سعی میکنم خودمو جایشما بذارم. من تو این شرایط بودم اول از همه دیگه اجازه نمیدادم هیچ خبری نه از خودش نه از زنش و خونوادش بهم برسه.کسیم میخواست چیزی بگه اجازه نمیدادم.برا ارامش خودم که از هرچیزی مهم تره. بعد ذهنمو کنترل میکردم. هروقت فکرم سمتش میرفت بش ایست میدادم. اگرم واقعا نتونسمم مقاومت کنم براش مینوشتم.مینوشتم که فعلا نتونستم ببخشمش.که این دنیا دار مکافاته که جواب کاراشو میبینه. اینارو رو کاغذ مینوشتم و بعد پاره میکردم تا کمی عصبانیتم فروکش کنه. بعد ته ته ته ته دلت باید ایمان داشته باشی که این کارش از جانب خدا بی جواب نمیمونه.چه بسا مشکلی براش پیش بیاد که حالش خیلی بدتر از حال الان شما باشه.اونوقت حتما یاد شما میفته و خدا یجوری حالیش میکنه این چوب کدوم کارشه که داره میخوره.به این موضوع یقین داشته باشی کلی آروم میشی.. پاشو زندگیتو بساز. هنوز کلی ازش باقی مونده..امیدتو از دست نده،بدون موقعیتای بهتر منتظرته فقط کافیه دل بکنی و دست ورداری از گذشتت..
از خدا برات ارامش میخوام.. انشالله هیچ بنده ای دلش اینطور نشکنه :(








علاقه مندی ها (Bookmarks)