دانشگاه در شهری با مسافت نزدیک 1000 کیلومتر و مشکلات خودش واقعا مشغله زیاد و خستگی جسمی متفاوتی برام ایجاد کرده. سه روزی که باهمسرم برای انجام کارهای ثبت نام و بعدش هم کلاس رفتنم اونجا بودم پر از خستگی اما بسیار عاشقانه بود...
همسر من که بسیار کم صبر هستن اونجا از صبح زود بیدار میشد و با من دانشگاه میومد و تا عصر تنها همینطوری تو دانشگاه بود و من فقط بیین کارهام میتونستم بهش سر بزنم و واقعا مظلومانه بدون هیچ غرغری و حتی با روی گشاده از من استقبال میکرد که نهیبی به خودم زدم که واقعا من که اینقدر ادعام میشه و همشه همسرمو محکوم میکردم اینقدر میتونم فداکاری کنم؟ خودم دفاع پرپوزال داشته باشمو با همسرم برم که اون به کلاساش برسه؟ خودم اینهمه مشغله کاری و گرفتاری داشته باشمو یک هفته سر کار نرم؟
شاید هیچ کلمه عاشقانه ای بین ما درون چند روز سخت ردو بدل نمیشد اما من حس کردم که چقدر همسرم منو دوست داره که اینطور صبورانه این شرایط سخت رو پذیرفته و همراهیم میکنه...
شاید زیباترین لحظات عاشقانه رو اون روزا داشتم که ظهر خسته میمومدم پیش همسرم که یک گوشه از محوطه تنها تو ماشین دراز کشیده بود و برای من ناهار خریده بود چون فرصت نمیکردم خودم برم بخورم...
صبح ها میرفت برام صبحانه نیمرو میخرید ساندویج میگرفت و دوان دوان میومد پشت در کلاسم و بهم میداد.... باورم نمیشه چه روزای عجیبی بود و من تا آخر عمر شرمنده محبت های عمیق همسرم شدم...
برای یک کار کوچیکی که مونده بود و من دیگه خسته شده بودمو میخواستم بیخیالش بشم اینقدر خودش بهم اصرار میکرد تا برم انجامش بدم و برای دفعه بعدم کارم کمتر باشه...
واقعا نعمت شکر گزار بودن موهبت بزرگیه که از خدا میخوام به هممون عطا کنن...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)