به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 15 مهر 04 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1390-6-22
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    30,538
    سطح
    100
    Points: 30,538, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    3,307

    تشکرشده 2,402 در 566 پست

    Rep Power
    168
    Array
    دانشگاه در شهری با مسافت نزدیک 1000 کیلومتر و مشکلات خودش واقعا مشغله زیاد و خستگی جسمی متفاوتی برام ایجاد کرده. سه روزی که باهمسرم برای انجام کارهای ثبت نام و بعدش هم کلاس رفتنم اونجا بودم پر از خستگی اما بسیار عاشقانه بود...

    همسر من که بسیار کم صبر هستن اونجا از صبح زود بیدار میشد و با من دانشگاه میومد و تا عصر تنها همینطوری تو دانشگاه بود و من فقط بیین کارهام میتونستم بهش سر بزنم و واقعا مظلومانه بدون هیچ غرغری و حتی با روی گشاده از من استقبال میکرد که نهیبی به خودم زدم که واقعا من که اینقدر ادعام میشه و همشه همسرمو محکوم میکردم اینقدر میتونم فداکاری کنم؟ خودم دفاع پرپوزال داشته باشمو با همسرم برم که اون به کلاساش برسه؟ خودم اینهمه مشغله کاری و گرفتاری داشته باشمو یک هفته سر کار نرم؟

    شاید هیچ کلمه عاشقانه ای بین ما درون چند روز سخت ردو بدل نمیشد اما من حس کردم که چقدر همسرم منو دوست داره که اینطور صبورانه این شرایط سخت رو پذیرفته و همراهیم میکنه...
    شاید زیباترین لحظات عاشقانه رو اون روزا داشتم که ظهر خسته میمومدم پیش همسرم که یک گوشه از محوطه تنها تو ماشین دراز کشیده بود و برای من ناهار خریده بود چون فرصت نمیکردم خودم برم بخورم...
    صبح ها میرفت برام صبحانه نیمرو میخرید ساندویج میگرفت و دوان دوان میومد پشت در کلاسم و بهم میداد.... باورم نمیشه چه روزای عجیبی بود و من تا آخر عمر شرمنده محبت های عمیق همسرم شدم...
    برای یک کار کوچیکی که مونده بود و من دیگه خسته شده بودمو میخواستم بیخیالش بشم اینقدر خودش بهم اصرار میکرد تا برم انجامش بدم و برای دفعه بعدم کارم کمتر باشه...

    واقعا نعمت شکر گزار بودن موهبت بزرگیه که از خدا میخوام به هممون عطا کنن...

  2. 9 کاربر از پست مفید شمیم الزهرا تشکرکرده اند .

    donya. (شنبه 25 مهر 94), paiize (شنبه 25 مهر 94), reihane_b (چهارشنبه 27 آبان 94), فدایی یار (چهارشنبه 29 مهر 94), گلاب (چهارشنبه 29 مهر 94), یاس پاییزی (چهارشنبه 29 مهر 94), میشل (پنجشنبه 23 مهر 94), مادر خانومی (یکشنبه 26 مهر 94), افسونگر (چهارشنبه 22 مهر 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:18 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.