شوهر من كلا با هيچكس جز خونوادش نميتونه ارتباط برقرار كنه،تا يه سال پيش همه ش منو به خاطر رفت و امد با خونوادم اذيت ميكرد، الان ديگه باهم كنار اومديم سر اين جريان،
نوبت دوست و اشناس، از وقتى اومديم خونمون چن تا از دوستاش خواستن با خانوماشون با ما رفت و امد كنن و با ابروريزى نذاشته.
با يه عده شون خواستيم بريم شمال، شب حركت گريه زارى كرد كه نميتوتم بيام.
يكيشون ز زد ميايمً خونه تون شب نشينى، منم گفتم بياين، بعد ز زدم بهش گفتم گف من خونه نميام اگهاينا بيان و خلاصه گف ز بزن بگو نيان، اينا فضولن.خلاصه درو روشون باز نكردبم
.الانم به درست ديگه ش همه ش مارو خونه شون دعوت ميكنه تمياد، و برعكس من با خانوم اين اقا دوستم، ميگه زنه خوبى نبي اين ادم باهاش نگرد، چن بارم مارو دعوت كردن و اصن به من نگفته و خودش رد كرده، دبروزم با خانومش بيزون بودم با يه ابروريزى ديگه منو اورد خونه، وسط خيابون ز زد بگو بزنه كنار از ماشينش پياده شو.
خلاصه... اين مشكلم بزنيد تنگ بقيه ش.
قرار بود جدا كنم از هم كه اگه ادامه بدم چى گيرم مياد، اگه ادامه ندم چه اتفاقى ميوفته.
مشكل اصليه من وابستگيمه، الان ١١شب با شوهرم پشت به هم ميخوابيم و تو اصن نميبينمش همه ش خونه مامانشه و اگه ببينمش هم حرقى نداريم بزنيم، و با وجود همه بلاهايى كه سرم اومده، و رابطه خرابمون، مثلا امروز كه باباشو برده دكتر و شب نمياد من دلم براش تنگ شده و احساس خوبى ندارم. همين حس وابستگيم نميذاره درست فك كنم و تصميم بگيرم و همه چيو احساسى ميكنم.
اگه راهى هست بگين من رو اين عيبم كار كنم و همزمان با عقل و احساس متوازن فك ميكنم و چيزايى كه خواستين رو ليست ميكنم
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)