ممنونم عزيزم، داشتم پستت و ميخوندم با يه اتفاق جديد ديگه روبه رو شدم
پدر شوهرم رو براى عمل ميخوان ببرن المان.
كلا الان شوهرم به سره پيگيره كاراشه و ميبره دكتر و اين شهر و اون شهر ، خب ميگم باباشه و طبيعيه و چيزىً نميگم هروق كار داره(كه هميشه كار داره) خونه مامانم ميمونم.
خيلى جالب دو هفته پيش مادرشوهرم ز زد خونمون به محسن بگو گذرنامه ش پيدا شده، گفتم باشه.
باز امروز ناهار دعوت بوديم، از حرفاى مادرشوهرم احساس كردم كه شوهرمم داره ميره. ولى من هنوز نميدونم
.خيلى جالبه، داشتم منفجر ميشدم اما هيچى نگفتم كه مطمين شم....
اصن من انگار هيچ كاره م، فقط مونده ازونجا بره ز بزنه من المانم، توهم شب برو خونه بابات...
فقط منتظرم اين حريان واقعيت داشته باشه، ثانيه اى درنگ نميكنم و جدا ميشم.واقعا ديگه صبرم سر اومده، هرروز موارد جديدتر ميبينم
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)