سلام به همه دوستان
هفته قبل روز چهارشنبه برای بار اول برای گفتن انتظارات از هم در جلسه مشاوره شرکت کردیم... در جلسه بحث مربوط به رفت و آمدها با خانواده های هردو پیش آمد که هم من و هم خانم دغدغه هامونو مطرح کردیم... در جلسه وقتی دوباره حرف از خواهرهای من شد خانم بغضش ترکید و به شدت گریه کرد... خیلی از خواهرها و دامادهامون متنفر شده...من هم گفتم رابطه شما با اونا دست خودته دوست داشتی رابطه داشته باش دوست نداشتی ارتباط برقرار نکن من تو رو به کاری مجبور نمی کنم اما من خودم برای به جا آوردن صله رحم باشون زمانی که شما سرکاری یا خونه باباتی میرم خونشون، در این مورد به توافق رسیدیم .... واینکه قرار شد من در رفت و آمدم به خونه پدر و خواهر برادرا زیاده روی نکنم تا وابستگیمون به هم کمتر بشه و مرز زندگی من مشخص تر بشه... و مطالب جزیی دیگری که در موردش صحبت شد.
بعد از جلسه من و خانم ناهار رفتیم یک رستوران خوب غذا خوردیم... برگشتنی داخل ماشین سر یک مسئله بحثمون شد که من دوباره مثل قبل ناراحت و عصبانی شدم و کنترلمو از دست دادم ولی خداروشکر زود خودم اوضاع رو آروم کردم و در آرامش درمورد مسئله ای که ناراحتم کرد با خانم صحبت کردم و ایشون هم قبول کرد اون حرفی رو که موجب ناراحتی من شد رو تکرار نکنه...
تا امروز صبح خانم خونه پیش من بود و خدا روشکر خیلی با هم آروم و خوشحال بودیم و پس از مدت زمان زیادی در کنار خانمم احساس آرامش کردم و ایشون هم همین حس رو داشتن... امروز صبح رفتن خونه پدرشون تا فردا عصر که جلسه مشاوره داریم... در ضمن برنامه یک سفر به مشهد و شمال رو تدارک دیدیم...
من تو این مدت به این نتیجه رسیدم که
1) مرزبندی در زندگی خیلی مهمه... اگه مرز زندگی محکم باشه طوری که حتی خونواده خودت هم اجازه ندن بی مهابا واردش بشن اونوقت میشه واسه خوشبختی قدم برداشت اما اگه مثل زندگی گذشته من مرزها نامشخص یا کمرنگ باشن هرکسی میتونه سرک بکشه داخل زندگیت و نظر بده که این خودش آغاز اختلاف بین زن و مرد و بعدش پاشیدن زندگی از همه...
مثلا من نیازی ندیدم که به خانوادم بگم همسرم برگشته خونه و الان پیشمه که این خواسته خانم هم بود... دیروز خواهرم با پدرم تماس گرفت و من و پدر رو دعوت کرد بریم خونش که من با توجه به اینکه خانم خونه بود گفتم نمیام چون کار دارم... عصری خواهرم اس داده که نمیدونم که چه گناهی کردیم که خانمت در توهم با ما دشمن شده و تو رو داره از راه دور کنترل میکنه که با ما ارتباط نداشته باشی... خیلی از این حرفش ناراحت شدم خواستم تماس بگیرم کلی دعواش کنم ولی خودداری کردم نمیدونستم باید چطور باش برخورد کنم که بار آخرش باشه که اینطور در مورد من و خانمم صحبت کنه... خلاصه هیچی جوابشو ندادم و تصمیم گرفتم سر فرصت با هردوشون در این مورد صحبت کنم که بدونن خانم من برام محترمه و حق ندارن بی ادبانه در موردش صحبت کنن و مارو آزاد بزارن و واسه ارتباط تحت فشار نزارن... راستش قبلن خیلی این موضوع رو شل گرفتم و خودم بشون میدون دادم ولی دیگه نمیخوام مثل قبل باشه باید حد و مرزشون رو بشون یادآوری کنم...
2) اولویت اول زندگیت باید همسرت باشه نه کس دیگه ای... پدر، مادر، برادر و خواهر جای خودشونو دارن اما همسر باید در اولویت باشه تامین همسر باید هدف و اولویت زندگی باشه....
عزیزان برای من و خانم دعا کنید تا خداوند توانی به ما بده تا بتونیم زندگیمون رو اصلاح کنیم....








علاقه مندی ها (Bookmarks)