بعضی روزا حجم کار ما انقدری زیاد میشه که دیگه جنازه برمی گردم خونه(البته تعدادش محدوده ) دیروز از اون روزا بود،
در حدی که حتی فرصت نشد این لینک هایی که آقای خاله قزی گذاشتن رو بخونم،(البته دمت گرم داد، عالی بود) نصف و نیمه خونده بودم که مجبور شدم برم ماموریت، اون درست کردن کپسول رو خوندم و توی ذهنم این بود که این کارو بکنم و گل بخرم و کیک.
خانمم بعد از ظهر کلاس داشت و من بعد ناهار اونقدری خسته بودم که تا غروب خوابیدم و بعد اون هم یه کارایی پیش امد که نشد هیچ کاری انجام بدم و فقط و فقط همون کپسول ها رو درست کردم، غروب زنگ زدم و رفتم دنبالش، چند تا پلاستیک خرید کرده بود، رسیدیم خونه، دیدم کلی هدیه خریده برای من و یه کیک و یه شمع یک، منم که شرمنده، گفتم هیچی نخریدم برات و البته آخرش اون سه تا کپسول رو که توشونو خالی کرده بودم و جملات عاشقانه رو داخلش نوشته بودم رو دادم به خانومی، کلی ذوق کرد.
شامو هم مهمون نن جون من بودیم، رفتیم اونجا شامو خوردیم کیکو بریدیم یه جشن کوچیک چهار نفره، گرفتیم.
شب عاشقانه ای بود.![]()







(البته تعدادش محدوده ) دیروز از اون روزا بود،
) نصف و نیمه خونده بودم که مجبور شدم برم ماموریت، اون درست کردن کپسول رو خوندم و توی ذهنم این بود که این کارو بکنم و گل بخرم و کیک. 
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)