واى اين تاپيك منو برد ياد روزايى كه شوهرم پاشو كرده بود تو يه كفش جدا شيم...
با اينكه دل خوشى نداشتم ازش اما اون روزا خيييلى تلخ بود...
شبا خواب ميديم همه چى طبيعيه و ما داريم زندگيمونو ميكنيم و صب كه بيدار ميشدم، ميديم تو چه شرايطيم...
بدترين لحظات زندگيم بود اون لحظاتى كه بايد مغزم بيدار ميشد و يادش ميومد هيچى بين ما نيس.
حتى شبا به خاطر حال بدى كه صبح ها داشتم نميخواستم بخوابم.
مثل يه شوك بود، انگار داشتم خواب ميديدم. يه تغيير به اين بزرگى و تلخى بايد در تو زمان به اين كوتاهى رخ ميداد.
دركنارش شوهرمو ميديم كه خيلى بى غصه، هرروز دوش ميگرفت و به خودش ميرسيد و ميرفت سركار. انگار از زندون ازاد شده بود همه ش ميخواست با خونوادشو دوستاش باشه.
خيلى بد بود،خيلى
اما اون هيچوقت نفهميد
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
ویرایش توسط Somebody20 : سه شنبه 24 شهریور 94 در ساعت 18:34
علاقه مندی ها (Bookmarks)