
نوشته اصلی توسط
reza.6012
با سلام و تشکر . خودم دارم به راهکارهای خانم mahsa21 فکر میکنم شاید به صلاح باشه و جواب بده . اما از چی بریدم : از اینکه شریک زندگیم به همه چی مثل یه معامله سود و زیانی نگاه میکنه . حتی در ریزترین مسایل زندگی. این شده سوهان روح من. حتی اگه صمیمی ترین دوست شما هم اینطوری بود، از یه جایی دیگه صبرتون تموم میشد و جلوش وایمیستادید.
نمیخوام یه چیزی بگم که فقط جواب شما رو داده باشم اما باور کنید از همون ابتدا که اختلاف پیش میومد من فقط به قول شما زوم میکردم رو خوبیهای اون . اما عاقبتش شد وا دادن زندگیم . خیلی دلم میخواد بدونم متعادل بودن یعنی چی ؟ آدمای متعادل چیکار میکنن ؟ قبول دارم که هنر و سیاست لازمه رو ندارم .
دلیل اینکه مسرم ایشون خواهرمو ببینه وابستگی شدید ما به همه از همون دوران بچگی مون جوری که ما رو همیشه مثال میزدن دارم میشنوم که چه زجری میکشه به همین خاطر از تمام فامیل بریده و افسرده شده. خیلی دلم میخواد دوباره رفت و آمدها شروع بشه . قبل اینکه بچه دار بشم این کینه رفع بشه نه اینکه با بچه دار شدن مجبور بشم حسابی به خونه واده همسرم سواری بدم ببخشید اینجوری میگم اما دارم تصور میکنم بچه با دایی و خاله ش صمیمیه اما عمه و عموهاش و نه ؟ من از اینا میترسم.
اما مشکل من 1- از خانواده همسرم نه تنها بدم میاد الان میتونم بگم متنفرم . بگذریم قبلا چی بوده و چی شده اما الان این حس رهام نمیکنه.
2- با رفتار تلافی جویانه همسرم دیگه به هیچ وجه نمیتونم کنار بیام . اگه تو زندگی ما بودید متوجه میشدید که چه مشکل بزرگیه
"تحمل مشکلات بزرگتر فقط به عشق همسر" مشکل همین نکته آخره که با این رفتارها عشقی هم باقی مونده یا می مونه؟
امیدوارم تصورش براتون ممکن باشه و تونسته باشم منظورمو بگم
علاقه مندی ها (Bookmarks)