سلام ماندگار عزیز مرسی که به تایپیک من سر زدی و نظرت و برام نوشتی.
من مشکلم همین بود که یه مدت طولانی تقریبا دو هفته س ازش اطلاعی ندارم. تو درست میگی من میدونم اشتباه کردم و این رابطه دیگه برای من تموم شده ولی من سه ساله میشناسمش ، دو سال از این مدت هم رابطه ی صمیمی و نزدیکتری داشتیم.
طبیعیه که هنوز دوستش داشته باشم هر چند میدونم ارزش این احساس و نداره.
دو تا پست بالاتر نوشتم که چون تا به حال نشده بود این همه مدت به فیسبوکش سر نزنه
فکر اینکه چه اتفاقی براش افتاده ذهنمو به هم ریخته بود. ما چهار ماه قبل جدا شدیم ، این مدت فقط گاهی حال همدیگه رو پرسیدیم و چون من دیدم دوباره میخواد درگیرم کنه براش نوشتم که دیگه دوست ندارم هیچ ارتباطی با هم داشته باشیم. ولی تو فیسبوک بدون اینکه خودم و نشونش بدم از حالش با خبر میشدم.
عزیزم ارتباط ما تو فیسبوک نبود که خانومش چیزی بفهمه. اون همون اوایل ازم خواست فقط تو یاهو در ارتباط باشیم. اون خیلی مواظب بود خانومش متوجه نشه و خیلی به من در این مورد تذکر میداد. بماند که چقدر با همین تذکرات گاه و بیگاه آزارم داد.
این آقا هیچ سرنخی از خیانتش باقی نمیذاشت. اما من میدونم که خانوم ها احساسات قوی ای دارن. شاید اون خانوم چیزهایی حس کرده بود اما چون نشونه ای وجود نداشت به حساب
بدبینی خودش یا چیز دیگه ای گذاشته باشه.
عزیزم من همه ی اینارو میدونم ولی اون روزا واقعا رها کردن اون رابطه برام سخت بود.
انگار طلسم شده بودم. هیچکس به اندازه ی خودم نمیخواست که از این رابطه بیرون برم.
من از همون روزا خیلی واسه فراموش کردنش با خودم درگیر بودم ولی قدرتش و نداشتم. هر شب که میرفت خونه به خودم میگفتم از فردا ارتباطم و باهاش تموم میکنم ولی فردا که میومد نمیتونستم باهاش حرف نزنم. اونقدر برام روزای سختی بود که گفتنی نیست.
اما الان بالاخره جدا شدیم. من حالم خوب بود ولی این مدت بی خبری به هم ریختم
امروز حالم خوب بود و کم کم دارم به حالت عادی برمیگردم. خوشحالم میتونم به احساساتم
برای حرف زدن باهاش و یا گرفتن خبری ازش غلبه کنم. من دیگه ضعیف نیستم.
میتونم منطقی تصمیم بگیرم و خدارو شکر که هر چی بود تموم شد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)